بازگشت به عليرضا عطاران
واكسی
واکسیمقدمه عطش تعزير چکمه دوست تَنسگِل رينگو
دريافت اثر به صورت فايل Zip
|
 |
واکسی
واكسی؛ اثری از عليرضا عطاران
غروب سرد پائيز می رفت تا در تاريکی شب گم شود و سوز هوا خبر از آمدن زمستان می داد. در خيابان ارگ مشهد؛ که هنوز قلب شهر به حساب می آمد؛ جمعيت زيادی موج می زد. چراغهای پرنور فروشگاه ها و مغازه ها به همراه نئون های رنگی سينماها با خاموش شدنهای متناوب؛ همچون ستارگان درخشان نورافشانی می کردند.
واکسی سيه چرده چلاقی که کنج ديوار بانک ملی نشسته بود، چون ديد از مشتری خبری نيست، وسايلش را در جعبه چوبی اش گذاشت و بعد با پای لنگان؛ از پياده روی خيابان به سوی قهوه خانه عرب راه افتاد. آنجا را خيلی دوست داشت؛ روزهای اولی که با برادرش به مشهد آمده بود، يکروز با دوست برادرش به اين قهوه خانه رفتند؛ پس از آن هميشه خودش به تنهايی مي رفت. روزهای که ناهارش کم بود، غروب می رفت و دو سيخ کباب يا ديزی مي خورد، وقتی هم گرسنه نبود چند استکان چای مي نوشيد، بخصوص زمستانها و وقتی که هوا سرد مي شد.
او با اينکه بيست و پنج سال بيشتر نداشت؛ اما اندک موی خاکستری سرش؛ چينهای چهره اش و قوز کردنش؛ همگی حکايت از اين مي کرد که جوانی اش در حال وداع کردن است.
به سه راه دارايی رسيد و رفت آن طرف خيابان و از جلوی چلوکباب حاتم گذشت. بوی چسبناک اشتها برانگيز کباب در هوا پيچيده بود و تو بينی اش سرازير شد، بعد هم آب دهانش راه افتاد. بو را تا ته تو سينه اش فرو برد تا از آن لذت ببرد.
برای رسيدن به قهوه خانه بايد ازخيابان رازی می رفت؛ اما نخواست از آنجا که شلوغ و روشن بود برود؛ برای همين راهش را دور کرد و انداخت تو کوچه تنگ و باريکی که ماشين رو نبود. کوچه تاريک و خفه بود. روشنايی کدر و کم رنگ لامپ ستون ها؛ تنها اطراف خود را روشن کرده بود، او همين را مي خواست؛ در تاريکی کسی پای چلاقش را نمي ديد.
به آسودگی کوچه را تمام کرد و به چپ پيچيد؛ بعد آن قدر رفت تا به ميدان بيمارستان رسيد. قهوه خانه گوشه ميدان؛ نبش خيابان جهانبانی بود. همينکه رفت تو، ديد چراغها روشن است وصدای قل قل سماورها شنيده می شود. اما دوتا مشتری بيشتر نبودند، يکی چرت می زد و ديگری هم هرچند گاه سرفه خشکی مي کرد. شاگرد قهوه چی در حال آماده کردن قليان بود، او را که ديد دست از کار کشيد و بدون اينکه چيزی بپرسد؛ يک چايی داغ که بخار از آن برمی خاست؛ جلويش گذاشت. چای را داغ داغ هورت کشيد؛ بهش چسبيد و کمی گرمش کرد. برای همين يکی ديگه سفارش داد.
هنوز چای دوم را نخورده بود که قهوه خانه پر از مشتری شد. بعد هم دوتا جوان آمدند و جلوش نشستند. يکی از آنها جاهل مسلک بود؛ اما آن يکی؛ موهای تنگ و قهوه ای و چشمانی سبز داشت؛ با صورتی لاغر و ريش وسبيل کم پشتی که تاحدی چهره اش را جذاب کرده بود. پيش از آنکه شاگرد قهوه چی برای آنها چای بياورد؛ آنکه قيافه جاهل ها را داشت؛ از دوستش پرسيد: «خُب؛ نگفتی چه جوری بُلنِدِِش کِردی؟»
دوستش کمی منمن کرد؛ بعد گفت: «يک شب نزديک چهارراه آزادی ديدُمش؛ اولش فکر کِردُم زُّواره و راه گم کرده! اما زود فهميدم تازه کاره؛ بعد هم خودش گفت تو کوچه زردی زندگی ميکنه و کُلفته، مّو هم ديگه ولِش نِکردُم.»
اسم کوچه زردی که آمد، واکسی ناخودآگاه به آنها خيره شد؛ چنان که جوان ها فهميدند و خواستند باهاش دعوا کنند؛ اما با آمدن شاگرد قهوه چی و گذاشتن چای روی ميزشان موضوع فيصله پيدا کرد. از اين موضوع چنان دمغ شد که چايی اش را دست نخورده گذاشت و بيرون آمد.
باز هم آهسته رفت. مي خواست آنقدر معطل کند تا دير به خانه برسد. هم چنان که می رفت گاهی سرش را بالا مي آورد و نگاهی به عابران می انداخت. بعد هم اگر کسی از روبروی می آمد، خودش را کنار می کشيد. شايد احساس می کرد آدم هايی که ازنزديکش می گذشتند،ازديدن او دلخورمی شوند.
کمی که گذشت فهميد بند چرمی جعبه واکس؛ شانه اش را اذيت می کند. ايستاد و آنرا را جابجا کرد و دوباره راه افتاد. اما هنوز چند قدم نرفته بود دوباره درد آزارش داد. مجبور شد تندتند بايستد و بند جعبه واکس را جابجا کند. از اينکار راضی بود، چون هم خسته نمي شد و هم ديرتر به خانه مي رسد.
به ميدان سراب که رسيد، تصميم گرفت ميان چمن ها بنشيند. همين که رسيد تندی انداخت ميان ميدان، اما هنوز داشت دنبال جاي مناسبی می گشت، که سر و کله باغبان پيدا شد و بيرونش کرد. حوصله نداشت بيشتر از آن ول بگردد، از همانجا لنگ لنگان انداخت تو خيابان فوزيه و بعد پيچيد تو کوچه باغ سنگی، آن وقت از چند کوچه پيچ در پيچ گذشت تا رسيد به کوچه زردی. اما تو نرفت، نبش کوچه ايستاد. جعبه واکسش را زمين گذاشت و به تير چراغ تکيه داد. تصميم داشت آنقدر آنجا بماند تا همه به اتاقهای خودشان بروند، بعد يواشکی خودش را بيندازد تو اتاقش. چند شب بود همين کار را مي کرد. يک بار زن صاحبخانه شک برده بود، اما او از اتاق بيرون نيامد؛ حتا به مستراح هم نرفت.
نفهميد چقدر گذشت، اما احساس کرد همه جا ساکت شده بود و کسی تو کوچه رفت و آمد نمي کرد. بار ديگر کوچه را برانداز کرد. کوچه تاريک بود. با اينکه از سر کوچه تا خانه اش هفت تا ستون برق وجود داشت؛ اما تنها لامپ يکی از چراغها روشن بود؛ که آنهم نور کم سوی خود را خست وار دور خودش پاشيده بود. از اين موضوع دلش قرص شد و جعبه واکس را برداشت و همچنان که قوز کرده بود به آرامی از کنار ديوار راه افتاد و آمد تا به خانه اش رسيد. اما همينکه کليد انداخت و در را باز کرد؛ زن صاحبخانه جلويش سبز شد. از ديدن هيکل گنده و زمخت او يکه خورد. صورتش از شدت خشم چنان پف کرده بود؛ که از چشمان ريزش تنها دو خط سياه ديده می شد.
از ترس گلوش خشک و زبانش تلخ شد. هرچه کرد نتوانست آب دهانش را فرو دهد. بدتر از آن بوی تند پهن و دود کنده چشمانش را سوزاند. مي دانست ننه رقيه است که توحلبی آتش روشن کرده است،تا برای کرسی اش ذغال درست کند. يادش از روزی آمد که آنها را به اتاقش دعوت کرده بود و گرمای کرسی حسابی بهش چسبيد. چقدر دوست داشت آن لحظه برود زير کرسی و پايش را به منقل بچسباند تا گرمای منقل به مغز استخوانش بدود. اما زنش می گفت کرسی قديمی شده و برای همين يک بخاری نفتی خريده بودند که بيشتر وقت ها به خاطر بی نفتی خاموش بود. تو همين فکر بود که فرياد زن صاحبخانه مثل آوار برسرش فرو ريخت: «کجا!؟ پس چی شد اجاره عقب افتاده؟ اما بهت گفته باشمُم، تا اجاره دوماه را يکجا ندی، تو خانه رات نمُودُم !»
نمي دانست چه بگويد، تو عمرش با هيچ زنی يکی بدو نکرده بود. بِی اختيار نگاهی به پنجره اتاقش کرد. از اينکه چراغ خاموش بود، حدس زد زنش رفته خانه همسايه ها. باز اگر زنش بود، شايد می توانست مهلت ديگه ای بگيرد.
زن صاحبخانه نگاهش را دنبال کرد و زهرخندی زد و گفت: «دنبال زنت مگردی؟... بهتره بری خانه اشرف گچ مال؛ آخه حالا هردو با هم مِِرن!»
بعد هم در را محکم بهم زد و بست. اين حرف بدجوری او را آتشی کرد. از زور ناراحتی گونه هايش گُر گرفتند و شقيقه هايش به وز وز افتادند.
اشرف زن يکی از همسايه ها بود که مثه زن خودش در خانه های مردم کلفتی مي کرد. شوهرش دو سال پيش از بالای داربست افتاد و چند ماه تو بيمارستان بستری شد. بعد هم برای هميشه خانه نشين شد. اما زن او خوب خرج مي کرد و به خودش مي رسيد. برای همين همسايه ها در باره اش زياد حرف می زدند. دلش نمی خواست زنش با اشرف رفت و آمد کند، اما گوش نمی کرد. چند بار روی همين موضوع باهاش بگومگو کرده بود.
از نيش زن صاحبخانه چنان کفری شده بود که خواست دوباره در بزند و حسابش را کف دستش بگذارد، حتا دستش را بالا آورد، اما تندی پشيمان شد و دستش را انداخت. ترسيد بيشتر سرلج بيفتد و سليطه بازی در بياورد، شايد هم پول اجاره را بهانه کند و اسباب و اثاثيه اش را توی کوچه بريزد. مدتی بی حرکت پشت در ايستاد. آن وقت بی هدف و از سمت ديگر کوچه که به بالا خيابان راه داشت راه افتاد.
همچنان که قوز کرده بود، تندتند راه می رفت و به همه چيز و همه کس بد و بي راه می گفت. بيش از همه زنش کفری بود؛ که چرا بايد با اشرف حشر و نشر کند و زن صاحبخانه اون حرفها را بزند؟! حالا که فکرش را می کرد، می فهميد رفتار زنش اين اواخر عوض شده بود. کم تو خانه مي ماند، بيشتر شب ها دير می آمد و خودش را بزک کرده بود و بوهای غريبی می داد. وقتی می پرسيد کجا بوده. می گفت: «تنها بّودم، بخاری نفت نداشت، رفتم پيش همسايه!» خودش را لعن و نفرين کرد، چرا نمی پرسيد؛ کدام همسايه!؟
آن وقت به گذشته اش افسوس خورد. يادش آمد اوايل هميشه که مي خواست برود سرکار؛ زنش شب قبل ناهارش را تو جعبه اش مي گذاشت؛ او هم کله سحر از خانه مي زد بيرون. آخه بيشتر کارمندهای بانک عادت داشتند پيش از کار کفش هاشان را واکس بزنند. مشتری های ديگه ای هم داشت، مغازه دارها و چند تا مشتری خانگی که صبح زود می آمدند. او از کله سحر که شروع مي کرد تا تنگ غروب کار مي کرد. کار و بار هم بد نبود. روزهايی که خوب در می آورد، زنش را منتظر نمي گذاشت و راه می افتاد سمت خانه. اما پيش از آن مي رفت چهار راه ميدان بار و گوشت و ميوه می خريد. زنش هم از اينکه دست و بالش پر بود، خوشحال می شد و حسابی بهش مي رسيد. روزهايی هم که کار کساد بود کمی غرغر او را تحمل مي کرد، اما تندی سر خُلق می آمد. خلاصه هرچه بود زندگی را مي گذراند. يعنی آنقدر در مي آورد که شکمشان را سير کند و بتواند اجاره اتاق را بدهد و دستش جلوی کسی دراز نباشد. گرچه بچه نداشتند؛ اما دلش به اين خوش بود که زنی دارد که او را می خواهد و او هم دوستش دارد، زنی که برايش بخاری را روشن و غذا آماده کند. از همه گذشته باهاش حرف بزند و به درد دلش گوش دهد. اما مدتی بود که همه چيز فرق کرده بود. اين اواخر نه تنها برايش ناهار نمي گذاشت، ديگر حتا دعوا نمی کرد و غُر نمي زد.
صدای آشنايی که بهش سلام کرد او را بخود آورد، اما تا سرش را بالا آورد، صاحب صدا دور شد و رفت. با اين حال ايستاد و جعبه واکسش را زمين گذاشت. چند بار نفس عميق کشيد و باز دوباره به فکر فرو رفت. درمانده شده بود و نمی دانست چکار کند. اما يک چيز را دريافته بود، بايد يک دنبال يک کار درست و حسابی بيفتد، اما نه بيش از هرکاری، اول بايد تکليف خانه را روشن کند. اينجا ديگه جای زندگی نبود. حتا دلش نمی خواست يک شب ديگر آنجا بماند. بايد اجاره های عقب افتاده را بدهد و از آنجا برود. اما چگونه ؟
دوباره راه افتاد و با خودش نقشه کشيد: «بهتره بُرم پيش برارُم شايد بتونُم ازش قرض بگيرُم. نه ... نه، از او چيزی نمه ماسه. پارسال که زنم تو مريضخونه رو به قبله بود، نه خودش و نه زنش پيدايشان نشد. خُب تقصيرخودمه؛ مُو دومادش کردم؛ خرجشو دادم؛ کمکش کردم؛ زير پر و بالشو گرفتم؛ تازه روزی که جنس هاشو گرفتن، رفتم ضامنش شدم؛ اما حالا که وضعش خوب شده؛ سال به سال ازم خبر نمی گيره. خُب او کار دِِره؛ پول دِِره؛ زن دِِره ؛ بچه دِِره؛ اتاق گرم دِِره ... اما مو چی؟! بعد از سالها جون کندن؛ هنوز نِمتونم اجاره يک اتاق را بدُم. نبايد هم به مُو محل بذاره؛ نه... نبايد منُت او را بکشم... چرا نرُم ولايت پيش بابام؟ حالا رفتم، انوقت با ننه اندرم چکار کنم؟ اصلا از ريخت او عقم مياد. آنقدر زير پای بابام نشست تا ننه ام را بيرون کرد و خودش را بند بابام کرد؛ بعد هم تندتند بچه پس انداخت. نمُودنم تا حالا چند تا خواهر و برار برام درست کرده. بيست سال مفت و مجانی براشان خرحمالی کردم. هم کار کردم؛ هم شلاق خوردم. آخرش هم بدون هيچی دس برارم را تو دسم گذاشت و بيرونمان کرد. حالا هم اگه برم؛ نمي ذاره بابام يک قرون بهم بده؛ مگه برارم نبود که وقتی رفت برای جنس بساط؛ ازش پول بگيره، هردو تا دست به يکی کردند و گفتن نداريم! بعد برارُم روی هردوشان کارد کشيد تا تونست کمی پول بگيره؛ اما مو که اهل اين حرفها نيستم. نه؛ نه... بابامو ولش کن. اصلا چطوره برم نيشابور پيش خوُش و خُسورم؛ (1ا) اونا دست و بالشون پره. اما بايس جوری برم که زنم خبردار نشه.»
از تصميمش چنان جسور شد که شروع کرد به بدوبيراه گفتن به زن صاحبخانه: «اصلا چه حقی داشت بهم قُلنبه بگه؛ اجاره شو مُخواد بگه! چرا بايد ليچار بارم کنه. زنکه پاچه ورماليده. حالا که اينطور شد، فردا وختی پول رو گرفتم، ميارم پرت مکنم تو صورتش و دس زنم مي گيرم و مرم جای ديگه... نوبرش آورده.»
اما تازه فهميد جايی ندارد شب را سر کند. تنها دوستش شاغلام بود که او هم به ولايتشان رفته بود تا سيب درختی بخرد و بياورد با گاری دستی بفروشد. خانه برادرش هم نمی خواست برود، چون بيش از هر چيزی زن برادرش مي پرسيد، چرا تنهايی آمده ای و زنت کجاست؟ هر دروغی هم بگويد صبح نشده راه می افتاد تا از همه چيز سر در بياورد و برود پشت سرشان لغز بخواند.
دستهايش را زير کت سياه کثيفش کرد و فکر کرد چکار کند. اما عقلش به جايی قد نداد. بعد هم از سرما تنش به لرز افتاد و دندانهايش بهم خوردند. بدتر از آن قرقر شکمش بود که دور برداشته بود. مثل ديوانه ها بلند بلند گفت: «خيلی بدبختُم که تو شهر به ای بزرگی يه کی رو ندارم شبی پيشش بمونم.» ناگهان صدای گوشخراش بوق ماشينی او را از جا پراند. تندی بخود آمد و نگاهی به دور و برش انداخت. تازه دانست وسط ميدان شهداء ميان ماشين ها گير کرده است. با هر سختی بود خودش را به گوشه ميدان رساند. آنجا را خوب می شناخت. پيشترها وسط ميدان، مجسمه شاه سوار بر اسبی بود، برای همين اسمش را گذاشته بودند مجسمه. بعد که انقلاب شد مردم ريختند و آن را خراب کردند؛ او هم با برادرش بود. اول طنابی دور گردن مجسمه انداختند؛ آن وقت آنرا کله پا کردند.
از يادآوری خاطرات آن روزها چنان به هيجان آمد که آرزو کرد کاش می توانست آن طناب را به گردن زن صاحبخانه بيندازد و او را در کوچه زردی بکشاند. اما فهميد هيچ کار نمي تواند بکند. از درماندگی جعبه واکسش را رو زمين انداخت و روی آن نشست؛ بعد هم قوز کرد و سرش را ميان دستاش گرفت. از اينکه شب را گوشه خيابان بخوابد واهمه ای نداشت. مي دانست يکشب هزار شب نيست. اما حتم داشت توی اين سرما اگه کنار خيابان بخوابد، صبح از درد پا نمي تواند يک قدم بردارد.
يکباره يادش آمد ته بازار سرشور زمين خرابه ای است که وسط آن تخت های چوبی گذاشته اند، که روزها فروشندگان دستفروشی مي کنند و شبها گداها و ولگردان روی آنها گونی پهن کرده و مي خوابند. اين را از برادرش شنيده بود که چند مرتبه آنجا دستفروشی کرده بود. تازه فکر کرد زير سقف بازار از سوز سرما در امان است. معطل نکرد، برخاست و جعبه واکسش را روی شانه انداخت و از پياده رو به سمت چهارراه آزادی راه افتاد.
هنوز خيابان را تا نصفه نرفته بود که چشمش به ويترين مغازه بزرگ کيف و کفش فروشی افتاد. رفت جلو تا کفش ها را تماشا کند. صاحب دکان با چند تا مشتری در حال صحبت بود. چند تا نورافکن و چراغ پرنور ويترين را روشن کرده بود و از هر طرف نور خود را روی کفشها پاشيده بودند. همان طور که به پايش دست مي کشيد نگاهش به کفشهای زنانه که گوشه سمت راست ويترين بود جلب شد. بعد هم چشمش به کفش قرمز پاشنه بلندی افتاد، شبيه همان کفش هايی که خانم دکتر به زنش داده بود. حدس زد بايد خيلی گران باشد؛ او دراين مدت کفش های زيادی را واکس زده بود؛ برای همين تا حدی کفش ها را می شناخت. وسوسه شد برود تو و از صاحب مغازه قيمت آن را بپرسد؛ اما همينکه نگاهی به قيافه خود انداخت؛ خجالت کشيد. آخر سر هم آن قدر اين پا و آن پا کرد؛ که منصرف شد.
به چهارراه آزادی که رسيد به راست پيچيد؛ بعد هم انداخت تو کوچه ای تنگ و باريکی که حدس زد به بازار راه داشت. با اينکه کوچه را نمی شناخت؛ اما از تاريکی آنجا خوشش آمد. کوچه را که تمام کرد به دوراهی رسيد، ماند از کدام طرف برود. مدتی اين پا آن پا کرد، دست آخر به چپ پيچيد. در تاريک و روشن کوچه دوچرخه سواری بدون صدا مثل سايه از پهلويش گذشت، بعد هم مردی از خانه ای بيرون آمد و نگاهی شکاک بهش انداخت. اهميت نداد و راهش را گرفت و رفت. اما هنوز تا نيمه کوچه نرفته بود که فهميد آنجا بن بست است به تندی از همانجا برگشت و خودش را به دوراهی رساند و به راست پيچيد. آنجا کمی شلوغ تر بود. اما با اين حال با احتياط پيش رفت، مي ترسيد آنجا هم بن بست باشد؛ اما همينکه ماشينی را از دور ديد؛ مطمئن شد.
هوا سردتر شده بود؛ حالا سوز باد نه تنها به تنش افتاده بود که نوک بينی و لاله گوشهايش را کبود کرد. قدمهاش را تندتر کرد تا زودتر برسد. خيلی راه رفته بود. از سرما و گرسنگی نای راه رفتن نداشت.
کمی که پيش رفت، از صدای نوحه و روضه فهميد نزديک شده است. نيرو گرفت و تندتر رفت. هرچه جلوتر می رفت؛ نوحه خوانهای بيشتری نوحه مي خواندند. آن وقت به بازارچه توسری خورده ای رسيد. از سرما تندی اندخت تو بازارچه. آنقدر رفت تا از بازار سرشور سر در آورد، اما پيش از آنکه داخل بازار برود، چشمش به چندتا دکان بقالی و کبابی و سيرابی فروشی افتاد که در آن وقت شب باز بودند و در پرتو لامپهای پرنور به تک و توک مشتريانی که بيشترشان زُوّار بودند، مي رسيدند.
سيرابی فروش داشت تندتند با قيچی تيزی سيرابی ها را ريز مي کرد و تو کاسه های کوچک جلويش می انداخت، بعد هم کمی آب چرک آلود رويش مي ريخت. بخار گرم و اشتها برانگيزی که از کاسه های سيرابی پخش شده بود، او را از خود بي خود کرد. همچنانکه بو را هورت مي کشيد و می بلعيد، دستش را توی جيبش بدنبال يافتن پول فرو کرد. اما تندی پشيمان شد. مي دانست فردا به آنها نياز خواهد داشت. برای اينکه وسوسه نشود، نگاهش را برگرداند و راه افتاد. کمی جلوتر چند تا گاری لبو و باقلا ديد، يکی هم شير داغ داشت که بخار از آن برمی خاست. نتوانست در مقابل شير مقاومت کند؛ تندی رفت و يک ليوان خريد و داغ داغ آن را سرکشيد. گرمای آن از گلويش به همه بدنش دويد و احساس خلسه آوری بهش دست داد. کمی ديگر صبر کرد و دوباره راه افتاد.
همينکه وارد بازار سرشور شد، يک نفس تا ته بازار رفت. اما فهميد اينجا نمی تواند بايستد چه رسد به اينکه بخوابد. با نااميدی کمی ديگر چرخ زد، هنوز بوی سيرابی توی دماغش وول مي خورد. ليوان شير سيرش نکرده بود. بدتر از همه خستگی بود که به گرسنگی و سرما اضافه شده بود. همچنان که لنگ لنگان مي چرخيد با خودش غُر زد: «تا از سرما فلج نشدم بايد جايی پيدا کنم و کپه مرگُمو بذارم که ديگه نای راه رفتن ندارم.»
همه بازارچه را وجب به وجب گشت. گروهی بيکاره و شبگرد تو بازار مي چرخيدند، اين موضوع او را بيشتر نگران کرد. مي ترسيد جعبه واکسش را بدزدند. برای همين هرگاه با غريبه ای روبرو می شد، با احتياط وترس خودش را دورمي کرد. همان موقع بود که از دور شعله آتشی ديد. بی اراده بسوی روشنايی راه افتاد. کمی که جلو رفت پيش رويش کوچه تنگ و تاريکی را ديد که وصل بازارچه بود. شايد هم قسمتی از بازارچه بود. آنقدر تاريک بود که هيچی ديده نمی شد. فقط يک تير چراغ چوبی که لامپ کم سويی به بالای آن آويزان بود. حدس زد بخاطر تاريکی قبلا آنجا را نديده است.
همين که نزديک شد، عده ای را ديد که اطراف آتش حلقه زده اند. کمی دورتر هم جعبه های ميوه و سکو وتخت های چوبی را ديد. از ديدن کسانی که هرگوشه ای نشسته يا خوابيده بودند، همانجا ايستاد. اما يکی از اونهايی که نزديک آتش بودند، تعارف کرد بيايد خودش را گرم کند. تندی قبول کرد اما باز هم با احتياط و آرامی به آنها نزديک شد. کنار آتش؛ جعبه واکسش را زمين گذاشت و روی آن نشست. اول از همه دستهايش و پای چلاقش را گرم کرد. همچنانکه داشت خودش را گرم مي کرد، يکي ديگه از آنها که جوانتر بود آتش را هم زد؛ تا بيشتر شعله ور شود. فهميد زيرآتش سيب زمينی گذاشته اند. وقتی سيب زمينی ها پخته شد؛ از او خواستند که در خوردن با آنها شريک شود. با اينکه بدجوری گرسنه بود، اما چيزی از گلويش پايين نمی رفت. حتا نمي توانست آب دهانش را قورت دهد؛ انگار چيزی توی گلوش گير کرده باشد، چشمهاش هم زق زق مي کردند، بدتر از همه درد پايش بود. تعارف آنها را رد کرد و برخاست و جعبه واکسش را برداشت و رفت گوشه ديواری روی چندتا جعبه چوبی نشست. نزديکش تخت چوبی بود که چند نفر روی آن خوابيده بودند. تصميم گرفت آنقدر آنجا بنشيند تا حسابی خسته شود و روی همان جعبه ها خوابش ببرد.
باز هم دچار احساس گنگی شد. نمي دانست چه کارش است؛ دلش شور مي زد و زير دلش خالی بود. همچنان که سرش را پايين انداخته بود؛ ناگهان صدای همهمه ای شنيد. بعد هم کسی فرياد زد: «مامورها... مامورها آمدند...فرار کنيد!»
در يک چشم بهم زدن همه برخاستند و فرار کردند؛ هر کسی يک سويی مي دويد.اما او ازجايش تکان نخورد؛ نه مي توانست با پای چلاقش بدود و نه دلش مي خواست ازآنجا برود. اصلا کجا برود!. اما فهميد اگر گير بيفتد، او را مي برند بازداشتگاه، آن وقت سرمای آنجا بدتر از اينجاست. يادش آمد روزی که برادرش را برای دست فروشی گرفته بودند و او رفته بود ضمانت کند؛ ديد چگونه بيست نفری را توی يک اتاق سرد و نمور خوابانده بودند. برای همين به خود آمد و نگاهی به دور و برش انداخت. يک مرتبه فکر کرد اگر زير تخت چوبی بزرگی که چند لحظه پيش چند نفر رويش خوابيده بودند، پنهان شود کسی او را نمی بيند. تازه چه بسا آنجا گرمتر هم باشد. پس معطل نکرد؛ اول جعبه واکسش را جا داد؛ بعد زيلوی کهنه و سياهش را دولا کرد؛ تا بتواند لای آن بخوابد. دست آخر هم سينه خيز رفت زير تخت ولای زيلو خوابيد.
براستی که از آنجا مي توانست همه جا را ببيند؛ بدون اينکه ديده شود. کمی که گذشت صدای پايی شنيد. بعد يک جفت چکمه ديد که يکراست بسوی آتش آمد و سعی کرد آنرا خاموش کند، اما چون آتش ها زياد بودند، به آسانی خاموش نشدند. صاحب چکمه هم منصرف شد و دوباره شروع کرد به قدم زدن. گاه چند قدم مي رفت و باز بر می گشت. برای اينکه ديده نشود، خود را مچاله و نفسش را در سينه حبس کرد. باز صدای پای ديگری را شنيد. بزودی زن چادری را ديد که بي خيال بسوی آتش نزديک می شد. اما با ديدن مأمور ايستاد، بعد هم خواست برگردد؛ اما مامور نگه اش داشت و به سويش رفت و کمی باهاش صحبت کرد. آن وقت با هم بسوی تختی که زير آن خوابيده بود آمدند. نمی دانست چکار مي خواهند بکنند، اما حدس زد اگر او را ببينند، کارش زار خواهد شد. قلبش از ترس مثل گنجشک می زد. با اينکه کمتر از يک متر با او فاصله داشتند؛ اما او فقط پاهاشان را مي ديد، چکمه های مامور در پرتو نور آتش بخوبی ديده مي شد، اما چادرزن روی پاهايش افتاده بود و تنها نوک کفشهايش پيدا بود. يکهو دوتايی روی تخت افتادند، بطوريکه نزديک بود تخته ها بشکند. اما هنوز پاهايشان از لبه تخت آويزان بود. همان طور که به پاهای آنها خيره شده بود، چادر زن کنار رفت و توانست کفش هاش را ببيند؛ پاشنه بلندبود و قرمز. عين کفشهای زنش که از خانم دکتر گرفته بود. برای لحظه ای مغزش فلج شد. احساس کرد رنگ قرمز آن توی پرتوی کم فروغ آتش عين رنگ خون است. بی اختيار چهره اش را برگرداند و به سقف دوخت. اما از ميان درز تخته ها چادر زن را ديد، طاقت نداشت آنجا را نگاه کند. چشمانش را بست. اما صدای جيرجير تخته ها را می شنيد. بعد هم صدای نفسهای آنها تو گوشش فرو رفت. ياد بچگی اش افتاد: «همگی روی پشت بام رفته بودند؛ يک شب مهتابی بود؛ او و برادرِش روی زمين خوابيده بودند؛ اما بابا و زن باباش رفتند روی تخت چوبی کهنه ای که هميشه روی بام بود. برادرشِ که از او کوچکتر بود، زود خوابش برد، اما او بيدار بود، خوابش نمی برد. بعد صدای نفس هاشان را شنيد و تخت به جيرجير افتاد، عين الان که تخت صدا مي کرد. زن باباش همانطور که صداهای ناجوری از خودش در می آورد، يک مرتبه برگشت و به چشمان او خيره شد. در نور مهتاب فهميد که بيدار است. برای همين باباش فردا صبح تا توانست او را با تسمه چرمی زد.»
باد سردی از لای درزهای تخت گذشت و به تنش افتاد، تندی بخود آمد. تازه دانست روی تخت کسی نيست. اما او ديگر آرامش پيش را نداشت. همچنانکه به سقف تخت خيره شده بود، باران نرمی شروع به باريدن کرد. قطره های باران از ميان درز تخته ها صورتش را خيس کرد؛ همراه آن بوی تند و تيز تخته که با خاک مخلوط شده بود به بينی اش فرو رفت. بو عطر غريبی داشت، مثه طعم گس اخکوُگ که بچگی ها از باغ ها مي دزديد و مي خورد، اما ديگه اين بو را دوست نداشت. ديگر هيچی را دوست نداشت. اتاق هم نمي خواست، اصلا دوست نداشت در مشهد زندگی کند؛ با خود نجوا کرد: «اينجا جای مُو نيست! اصلا هيچ جا؛ جای مُو نيست!» دوست داشت همانجا بخوابد؛ اما خوابش نمي برد؛ يکريز کفش های قرمز پاشنه بلند جلوی چشمانش ظاهر مي شدند. آن وقت صورتش سرخ شد و بدنش گر گرفت، کمی ديگر که گذشت چشماش پراشک شد و گوشه لبانش تکان خوردند. بعد نتوانست خودش را نگه دارد. سرش را بالا آورد و به جعبه واکسش تکيه داد و اشکش سرازير شد.
مشهد – پاييز 1360
- پدر زن و مادر زن
بازگشت به بالای صفحه :: نسخه ی مناسب چاپ :: ارسال برای ديگران
|