Adabkade :: WeblogSearch in SiteContact UsStoreHome
ادبكده  »  كتابخانه  »  عليرضا عطاران  »  واكسی، چکمه

بازگشت به عليرضا عطاران



واكسی

  • چکمه
  • مقدمه

  • عطش

  • تعزير

  • واکسی

  • دوست

  • تَنسگِل

  • رينگو



  • دريافت اثر به صورت فايل Zip

    چکمه

    واكسی؛ اثری از عليرضا عطاران

    اذان ظهر بود که پسرک را آوردند به کلانتری، ديگه برف نمی باريد. برف از صبح يکريز باريده بود، تا اينکه نزديکی های ظهر وقتی همه جا را کفن پوش کرد بند آمد، اما به جايش سوز گزنده ای تو هوا پيدا شد که تا مغز استخوان نفوذ مي کرد.
    پسرک پيش ازظهر که هنوز برف مي باريد، از سرما رفت تو تعزيه ای در مسجدی که بين چهار راه زرينه و چهار راه آزادی بود. کارش همين بود، وقتی سرما بهش فشار می آورد، راه می افتاد و تعزيه و مجلس عزايی پيدا مي کرد و مي رفت تو، آنجا هم گرم بود و هم مي توانست چای و قهوه بنوشد يا ميوه و حلوا بخورد. اما آن روز وقتی خواست برود تو مسجد، چشمش افتاد به يک جفت چکمه بچگانه. آخه يک لنگه از کفشهاش سوراخ بود، آب توش رفته بود و پاهاش را کرخت کرده بود. برای همين تصميم گرفت کفش هاش را با آن چکمه ها عوض کند، اما عجله کرد. بجای اينکه صبر کند تا چند نفر بلند شوند و ميان شلوغی يواشکی چکمه ها را با کفش هاش عوض کند، تندی بسوی چکمه ها رفت و آنها را پاش کرد، انگار کفش های خودش است. اما تا خواست بزند بيرون، مردگردن کلفتی که از اقوام صاحب عزا بود دست انداخت بازوشو گرفت. بعد هم که خواست وانمود کند اشتباهی آنرا پا کرده، يک پس گردنی محکم نوش جان کرد. بدتر از آن او را تحويل پاسبانی که آنجا بود داد. پاسبان هم بهش دستبند زد و يکراست آوردش کلانتری چهارراه عشرت آباد. تازه آنجا فهميد چه بدبياريی آورده است. از حواس پرتی و هول، بجای کفش های کهنه خودش، يک جفت گالش پاره پاش کرده بود. اگر کفش های خودش فقط يک سوراخ داشت، اينها هر دو تا لنگه اش سوراخ بودند. بعد هم تو راه که آمد زير لب گفت: «لامصب پاهام ليچ آب شده، خُّب شايد يکی زبل تراز مّو، کفش هامو با ای گالش ها تاق زده!»
    پاسبانی که او را آورده بود، بردش تو سالن کلانتری و ازش خواست روی نيمکت بنشيند. سالن شلوغ بود و گرم. با اينکه هنوز پاهاش خيس بودند و از سرما مورمور مي شدند، اما از گرمای سالن کيف کرد. بعد هم خودش را روی نيمکت کلانتری ولو کرد و مشغول تماشای آدم ها شد. دفعه اولش نبود که به کلانتری می آمد. برای همين بيشتر آدم ها را از شکل و قيافه می شناخت و می فهميد چکاره اند. در آن لحظه مثه هميشه ميان کسانی که آنجا بودند، چند متهم را شناخت، اين را از دستبدی که بدست هاشان زده بودند فهميد. چندتايی هم شاکی بودند. چون نه دستبند داشتند و نه ترس در قيافه هاشان ديده مي شد.
    با اينکه متهم به دزدی شده بود اما نمي ترسيد، مي دانست موقعی بايد بترسد که مال دزدی پيدا نشود، آن وقت آدم را بدجوری کتک مي زدند، حتا از سقف کله پا آويزان مي کردند. اما حالا با او کاری نداشتند، تازه اگر هم زندانی اش مي کردند، خوشحال می شد، می رفت جايی که نه گرسنه می ماند و نه سرما می خورد. برای همين با بي خيالی مشغول ورانداز کردن آدم ها شد. نزديکش دو تا زن چادر مشکی کـه آرايش تندی کرده بودند، در حال بگومگو بودند. سعی کرد به حرف های آنها گوش دهد. يکی که جوانتر بود يکريز مي گفت: «پول خودّمه، نمّخوام بهت بدّم، مگه زوره!.»
    دومی که پيرتر بود، در جوابش گفت: «پس سهم مّو چی؟ کی برات جا روبراه مکرد.»
    «واه...واه... چه حرفا، جای تو را مخواستم چکار. مو که مشتريام خانگي هسن، تازه مگه حق حساب نمگرفتی!»
    اما يکباره ساکت شدند. بعد هم برگشتند و دور و بر خود را پاييدند، شايد احساسکردند ديگران حرف هاشان را می شنوند، چون بعد از آن آهسته با صحبت کردند. پسرک هم ديگر چيزی نشنيد. اما هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که زن مسن پريد و موهاي زن جوانتر را کشيد و باهاش دعوا کرد. همه کسانی که تو کلانتری بودند، متوجه آن ها شدند. اما بيش از آنکه کار بجای باريک بکشد، پاسبان درجه داری از ته سالن آمد و دخالت کرد. پاسبان در حاليکه اجازه نداشت به آنها دست بزند، چند بار سرشان داد زد. بعد هم آنها را برد پيش افسر نگهبان. چند نفر با هم پچ پچ کردند، اما زود حواسشان به خودشان شد.
    پسرک اين بار متوجه چند تا زن و مرد شد. سر يکی از مردها شکسته بود و باندپيچي شده بود. حدس زد دعوا کرده اند. آن وقت دو تا جوان را با دستبند آوردند که دزدی کرده بودند. همدلی خاصی به آنها پيدا کرد، برای همين ذوق زده به آنها نگاه کرد، اما جوان ها بهش محل نگذاشتند، او هم رويش را برگرداند و دوباره تو خودش رفت.
    چند ساعتی گذشت تا نوبت پسرک شد. همينکه رفت پيش افسر نگهبان زد زير گريه. اين کار شگردش بود. افسر نگهبان چند تا سئوال کرد، اما زود دلش به رحم آمد. دست آخر هم چون دانست شاکی اش نيامده است، با يک تعهد آزادش کرد.
    پسرک پس از اينکه تنگ غروب آزاد شد و از تو کلانتری گرم زد بيرون،. فهميد هوا از صبح بيشتر سرد شده است. بزودی سرمای بيرون تو تنش افتاد. تصميم گرفت هرچه زودتر برود پيش دوستانش، تا هنوز هوا کاملا تاريک نشده جايی برای خوابيدن پيدا کند. بی معطلی از چهارراه زرينه بسوی پاتوق هميشگی اش باغ نادری، راه افتاد.
    روی زمين برف زيادی نشسته بود، حتی روی ديوارها و پشت بام ها هم سفيد شده بود. بدتر از آن باد و کولاک شروع شده بود وگهگاه برف های روی درخت ها را تو هوا معلق مي داد.
    همان طور که دستهايش را زير بغل هايش زد و قوز کرد و تند راه افتاد. اما هنوز چند قدم برنداشته بود که يک لنگه گالشش از پايش بيرون آمد و تو برف ماند؛ تا برگشت پايش تو برفها فرو رفت و تا زير زانو خيس شد. بعد هم سرما از نوک انگشتان تا مچ پايش را بی حس کرد.
    ماشين ها بوق زنان با عجله درحرکت بودند. نگاهی با حسرت به آن ها انداخت. دلش از گرسنگی مالش رفت. از ديشب تا حالا جز يک استکان چای و چند دانه خرما که تو مسجد بهش داده بودند، چيز ديگه ای نخورده بود. فکر کرد اگه خودشو برسونه نانوايی فروغ، تو گنبدسبز که داداش ممدسيا شاطر اونجاست، مي تونست لقمه نونی گير بياره. اما سرما بيشتر از گرسنگی کلافه اش کرده بود، بدتر از آن با اين گالش ها قادر نبود يک قدم درست و حسابی راه برود.
    هر چند قدم که مي رفت می ايستاد و گالش هاش را سفت مي کرد. سرما و گرسنگی تو شقيقه هاش مي کوبيد و سرش گيج مي رفت. بزودی تنش مور مور شد و از سرما چانه اش به لرز افتاد. به يک ساندويچ فروشی رسيد. بوی روغن و چربی گوشت سرخ شده تو سرش پيچيد. دهانش پر آب شد. آب دهانش را تو دل تهی اش فرو داد. اما حالش بدتر شد. تصميم گرفت برود تو شايد لقمه نونی بگيرد، اما زير لب گفت: «اين غذاها مال آدمای پولداره و بي خودی خودمو علاف مّکنم.»
    رويش را برگرداند و راه افتاد. يک کم که رفت به چند تا مدرسه و دبيرستان رسيد. گروهی از پدر و مادر بچه ها جلوی مدرسه جمع بودند. ماشين های زيادی هم کنار خيابان ايستاده بودند، چراغ بيشتر ماشينها روشن بودند. آدم ها را ديد که تو ماشين گرم و نرم نشسته بودند. آرزو کرد چقدر خوب بود می توانست تو يکی از آنها لم می داد و چرت می زد. تو همين فکر و خيال بود که زنگ مدرسه زده شد و يک باره عده زيادی دختر و پسر ريختند بيرون، از همه سن و سالی بودند، از کوچک تا بزرگ. کمی وايستاد و آنها را تماشا کرد. چشمش روی زمين بود تا اگر چيزی از جيب آنها بيفتد تندی بردارد. همانطور که آنها را تماشا مي کرد، صدای بوق ماشينی او را بخود آورد، بعد هم صدای جيغی را شنيد. عده ای از بچه هايی که از مدرسه بيرون آمده بودند، به سوی خيابان دويدند. او هم رفت جلو تا ببيند چه اتفاقی افتاده است. با سختی خودش را به جمعيت رساند. از ميان مردم راه باز کرد و جلو رفت. آنوقت ديد دخترکی به سن و سال خودش رو برف ها مچاله شده است. لکه بزرگی از برفها قرمز شده بود. همان وقت بود که يک جفت نيم چکمه ديد که در يک قدمی اش روی برفها افتاده بود. همچنان که حواسش به چکمه ها بود، صدای يکی را شنيد «بابا عجله کنين و برسونش مريضخونه، شايد هنوز زنده باشه!.»
    بعدهم چند نفر ديگرصحبت کردند.اما او حواسش فقط به چکمه ها بود، يکی دو قدم رفت جلوتر و نزديک چکمه ها ايستاد. تصميم داشت آنها را با گالش هايش عوض کند، اما مي ترسيد مثل ظهر کسی او را ببيند. قلبش تند تند مي زد. نگاهی به دور و برش انداخت. هيچکس ملتفت او نبود، همه به دخترکی که روی برفها افتاده بود خيره شده بودند.نگاهی ديگر به چکمه ها انداخت. لايه تويی اش از پوست بود. مي دانست به اين چکمه ها سرما کارگر نيست. زير لب گفت: «اينارو خدا برای مّو رسونده. خدا نمّخواست از تو خانه اش دزدی کنُم، برا همی آوردم اينجا! وگرنه چرا از همه جا پيش پای مّو بيفته؟.» با اين فکر بر ترسش چيره شد، در حاليکه خم مي شد و وانمود مي کرد دارد به دخترک نگاه می کند، تندی گالش هاش را در آورد و چکمه ها را پا کرد، آن وقت ديگر آنجا نماند و به تندی از ميان جمعيت بيرون آمد. در آخرين لحظه نگاهی به جمعيت انداخت، همينکه دانست کسی او را نديده است، از کنار خيابان با سرعت به سوی چهارراه زرينه راه افتاد. حالا ديگر احساس سرما نمی کرد. چکمه ها گرم و نرم بود. با خودش گفت: «خدا جون ممنون! ننه ام راس مّگفت که هيچ کارت بی حکمت نيس، اول گوشماليم دادی بعد اينارو جلوم انداختی!» از خوشحالی شروع به آواز خواندن کرد و چندبار چرخ زد. ديگر ترسی از ليز خوردن نداشت. با جسارت قدم برمي داشت و راه مي رفت. همانطور که بي خيال پيش مي رفت، يادش آمد صاحب کفش ها زخمی و غرق خون، تو خيابان افتاده است و او با نامردی کفش هاش را دزديده است. از اين موضوع کمی دلش به رحم آمد، حتا ايستاد و خواست برگردد و آنها را جای اولش بگذارد، اما دلش نيامد، برای اينکه خودش را راضی کند، زير لب زمزمه کرد: «معلومه دختره باباش پولداره، حتما بابا جونش برايش يکی ديگه ميخره. خدا اينارو برا مّو رسو...» هنوز حرف تو دهنش بود که دستی قوی گردنش را چسبيد و از زمين بلندش کرد، بعد هم کله پايش کرد و چکمه ها را از پايش کند و پشت سرآن محکم با کف دستش گذاشت تو سرش و او را ميان خيابان پرتاب کرد. از شدت درد سقف دهنش مور مور شد. مثه پارسال که برق گرفته بودش. چند بار خواست آب دهانش را قورت دهد، اما فهميد فايده ندارد. دهنش خشک شده بود. بعد هم چشمهايش سياه تاريک شد. به هر سختی بود سرش را بالا آورد و توانست زير نور چراغ خيابان، پاسبانی را که ظهر دستگيرش کرده بود، بشناسد. پيش از آنکه بتواند حرفی بزند، پاسبان غريد: «اينا را باز از کدوم مچد دزدی؟»
    پسرک با گريه ساختگی گفت آنها را پيدا کرده است، اما پاسبان به حرفش گوش نداد و در نور چراغ مشغول وارسی چکمه ها شد. بعد هم تصميم گرفت برود، اما پسرک که حاضر نبود، به آسانی آنها را از دست بدهد، برخاست و بسويش دويد و پاهايش را چسبيد و با گريه گفت: «چکمه هامو بده! اونا مال خودمه»
    پاسبان کمی نگاهش کرد، بعد با پنجه هايش پس گردنش را گرفت و او را از خودش جدا کرد و لگد محکمی به پهلويش زد و او را به گوشه خيابان پرت کرد. اينبار چنان از درد به پيچ و تاب افتاد که تا مدتی نتوانست جم بخورد، بعد هم که خواست بلند شود، سرش گيج رفت و روی برفها دراز کشيد. احساس کرد بار سنگينی رويش افتاده است. همزمان درخت های کنار خيابان روی سرش چرخيدند و دور و نزديک شدند. با اينکه نمي توانست خودش را تکان دهد، اما هنوز چشم هاش همه جا را مي ديد. پاسبان را ديد که چکمه ها را تو بغلش جا داد، پشتش را به او کرد و دور شد. خواست فرياد بزند چکمه ها را خدا براش فرستاده است، اما صدايش درنيامد. تصميم گرفت کمی همانجا روی برفها دراز بکشد تا حالش جا بيايد. اما همان وقت بود که به سرفه افتاد. بعد هم خون گرمی از گوشه لب هايش سرازير شد. ناخودآگاه سرش را روی برفها گذاشت و چشم هايش را بست. بزودی از سرما بدنش بيحس شد، آن وقت احساس کرد خوابش می آيد. ديگر سرما را احساس نمی کرد. حالت خاصی داشت، با اينکه قادر بود همه جا را ببيند و فکر کند، اما نمی توانست خودش را تکان دهد. حتی قادر به حرف زدن نبود. مثه پارسال که وقتی رفت خانه ديد مردی گردن کلفت مثه همين پاسبان افتاده رو مادرش، آنوقت او هم دويد و پريد رويش و بهش فحش داد. اما آن مرد برگشت و چندتا بد و بيراه بارش کرد، بعد هم انداختش يک کناری، همان جا بود که سرش خورد به ديوار و مثل حالا بي حس شد. اما مي ديد که آن مرد با مادرش چکار می کند. وقتی بحال آمد، فهميد آن مرد از خانه شان رفته است. با اينکه با مادرش دعوا کرد چرا آن مرد بيگانه را تو خانه راه داده است. اما مادرش از اين موضوع ناراحت نبود. آن وقت تصميم گرفت از خانه فرار کند. بعد هم کارش شد ولگردی تو خيابانها. هرجا که مي خواست مي رفت و هرکار که مي خواست مي کرد، اما مدتی که گذشت از اين جور زندگی کردن خسته شد. چندبار تصميم گرفت برگردد خانه، اما از فکر اينکه مادرش بازهم مردان غريبه را بياورد پشيمان شد.
    هنوز بخود نيامده بود که سرفه اش گرفت. بعد هم سوزش دردناکی را تو سينه اش احساس کرد، همه آرزوش اين بود که به خانه برود. ديگه از اينکه مادرش مردهای غريبه را به خانه بياورد ناراحت نمي شد. اما حتا نتوانست چشم هاش را باز نگاه دارد، همانطور که سرش رو برفها بود، چشم هاش را رو هم گذاشت و خوابيد.

    مشهد ـ زمستان 1356

    بازگشت به بالای صفحه :: نسخه ی مناسب چاپ :: ارسال برای ديگران

  • انتشار بخش يا بخش هايی از اين اثر منوط به داشتن اجازه نامه از سوی پايگاه ادبكده می باشد.
  • پايگاه ادبكده از پروانه ی Creative Commons پيروی می نمايد. هرگونه تخلف، پيگرد قانونی را در بر خواهد داشت.
  • Advertisement in Adabkade
    فروشگاه فرهنگی  |  ارسال آثار توسط كاربران  |  همكاری با ادبكده  |  درباره ی ما  |  ارتباط با ما  |  تبليغات  |  جست و جو در پايگاه
    © 2003 - 2007 www.adabkade.com, All rights reserved.
    © Phoenix Design Group :: MovableType 2.63 :: Site Statistics