بازگشت به عليرضا عطاران
واكسی
دوستمقدمه عطش تعزير واکسی چکمه تَنسگِل رينگو
دريافت اثر به صورت فايل Zip
|
 |
دوست
واكسی؛ اثری از عليرضا عطاران
به رودخانه که رسيديم تصميم گرفتيم آبی به سر و صورتمان بزنيم، بخصوص من و خسرو که لازم بود گرد و غبار راه را از خود دور کنيم. آب خنک که از کوهستان سرچشمه می گرفت حسابی حالمان را جا آورد. حالا که از گرمای مشهد فرار کرده بوديم، دچار احساس شيرينی شده بودم.
سه نفری روی سنگهای کنار رودخانه نشستيم و پايمان را توی آب سرد و خنک فرو برديم. اسی گفت هوای کوهستان چند مرتبه سردتر از اينجاست. همچنين آبشار زيبايی دارد که تماشايی است. آنوقت قول داد ما را ببرد؛ بعد هم اضافه کرد شايد يک شب را آنجا گذرانديم.
دشت زيبا و سرسبز زير پايمان قرار داشت، فصل بهار رو به پايان بود و تابستان داغ مشهد از راه رسيده بود، اما هوای آنجا مطبوع بود و بادی خنک می وزيد. خسرو يک جا بند نمی شد؛ مثل بچه ها اطراف می چرخيد. بعد هم رفت تو دشت برای خودش بگردد.
دو نفری رفتيم مقدمات ناهار را آماده کنيم. جای شکرش باقی بود، بچه های مدرسه همه چيز را پيشاپيش برده بودند، فقط بايستی چای درست می کرديم.
زير درخت چنار بزرگ کنار استخر دوتا پتو سربازی پهن کرديم و وسايل را چيديم. اسی خودش رفت چای درست کند و گفت به کمک من نياز ندارد. از خدا خواستم، رفتم روی پتو دراز کشيدم. چند بار نفس عميق کشيدم و خودم را به نسيم خنک کوهستان سپردم. حالا که فکرش را می کنم می بينم با اينکه هنوز چند ساعت بيشتر از آشنايی من با اسی نمی گذرد، حسابی با هم اخت و جور شده ايم. چنان صميميتی بين ما بوجود آمده که انگار سال هاست هم را می شناسيم. در عوض با خسرو توی با اينکه چندسالی بود که هم را می شناسيم و در يک دبيرستان درس خوانده بوديم، اما هيچگاه با هم صميمی نشده بودم. گويی ديواری ميان ما حائل بوده است. تا اينکه امروز بطور اتفاقی با اسی آشنا شدم. خود اين آشنايی هم يک اتفاق غريب بود. چند روز پيش که تازه از شر امتحانات نهائی دبيرستان خلاص شده بودم. برای جبران خستگی هفته ها درس خواندن شبانه روزی، هوس کردم چند روزی بگردم. نمی دانم چطور شد که خسرو پيشنهاد کرد دو نفری بياييم پيش پسرعموش اسی که معلم روستا است. با اينکه چندان با خسرو خودمانی نبودم، اما هنوز حرف تو دهنش بود که پيشنهادش را قبول کردم.
اسی برخلاف خسرو هيکل درشت و پّری دارد و حرکات چالاکش نشان می دهد ورزشکار است. با اينکه فقط دو سه سال از ما بزرگتر است، اما خط های چهره اش او را شکسته تر نشان می دهد. ضمن اينکه معصوميت و صداقتی تو چهره اش خوانده می شود که او را دوست داشتنی کرده است.
اسی با سينی چای و گرامافونی که خيلی به آن علاقه داشت برگشت. بعد هم رفت و کيف مشکی رنگ و رو رفته ای را آورد که صفحه های چهل و پنج دور توی آن بود. پرسيد چه آهنگی گوش می کنم، گذاشتم به سليقه خودش. او هم تصنيف «دو تا چشم سياه داری!» را گذاشت. آن وقت جعبه منبت کاری سيگارش را بيرون آورد و سيگاری روش کرد و بدون مقدمه گفت: «تا بحال عاشق شدی؟»
منظورش را نفهميدم، اما برای اينکه حرفی زده باشم، گفتم: «هی... ده بيست باری.»
شايد فهميد احساساتی شده است، چون ساکت شد، به بالش تکيه داد و پک عميقی به سيگارش زد و به آرامی دود آنرا به بيرون فرستاد. مدتی زيادی هيچ کدام هيچی نگفتيم. بعد بدون اينکه به من نگاه کند گفت: «کاش نشده بودم، اما باور کن از روزی که با هم آشنا شديم زندگی ام را نمی فهمم. نمی دانم چکار کنم. بدجوری دوستش دارم، اما سبکسری هاش را نمی تونم تحمل کنم،»
سيگارش را تو زيرسيگاری رنگ و رو رفته خاموش کرد و صفحه گرامافون را از اول گذاشت. بعد تصميم گرفت سيگار ديگری روشن کند، اما پيش از آن ناخودآگاه به من تعارف کرد، همينکه يادش افتاد سيگاری نيستم دستش را عقب کشيد. همانجا بود که چشمم افتاد به نوشته عاشقانه ای که روی جعبه سيگارش حک شده بود. «ما مال هم هستيم ..» اما بيشتر از آن نتوانستم بخوانم.
اسی گفت: «راستش چندماه پيش که خدمتم تمام شده بود و تصميم داشتم برگردم مشهد، همراه بازرس آموزش و پرورش آمد به ديدنم.»
دوباره سعی کردم نوشته روی جعبه سيگار را بخوانم، اما نمی شد. سيگارش را روشن کرد و ادامه داد: «فارغ التحصيل دانشسرای مقدماتی است. معلم ده بالايی است، پشت آن کوهها.»
با دستش کوهستان پشت سرمان را نشان داد. به کوههای سنگی و صعب البور خيره شدم. دنباله حرفش را گرفت :«فاصله اينجا تا آن ده زياد نيست، اما اون کوه ها مانع هستند، مگر اينکه از بين آنها بروم. که خيلی دشوار و سخته.»
صفحه گرامافون بار ديگر به آخر رسيد، همان را دوباره از اول گذاشت، بعد ادامه داد: «بيست و پنج سالشه. چهار سال از من بزرگتره، اما چون قيافه اش کمی ريزه، سنش را کم نشان می ده. پوستش سبزهِ وچشم و ابروش سياهه، شايد زن خيلی قشنگی نباشه، اما همون لحظه اول که تو رويم وايستاد و بهم زل زد لال شدم.»
اسی يک کم مکث کرد و آب دهانش را فرو داد. دوباره گفت: «به چشمام خيره شدو گفت، از روزی که آمدم همه اش تعريف شمارا می شنوم. نمی دونستم چی جوابشو بدهم. باز خودش گفت: شنيده ام شما اهل مطالعه هستين و کتاب های خوبی دارين، اما حيف که دارين ميرين. تازه می خواستم ازتون چند تا رمان بگيرم. آخه شنيدم تنهايی تو روستا وحشتناکه.»
گفتم: «درسته من دارم مي رم، اما می تونم هرچه کتاب بخوان بهتون بدم. » تعارف کردم بيايد تو و خودش انتخاب کند.
هم دلش می خواست بيايد هم از بازرس رويش نمی شد. بازرس همه چی را فهميد، پيرمرد مهربان و اهل مطالعه ای است. يک جورايی با هم روابط خوبی داريم و کتاب باهم رد و بدل می کنيم و گاهی با هم شب نشينی داريم. هوای مرا خيلی دارد، اصلا او راجع من باهاش صحبت کرده بود.
بازرس زود فهميد و به بهانه ديدن کدخدا ما را تنها گذاشت. يک بار ديگر ازش خواستم بيايد تو و رفتم تا کارتن کتابها را که با سختی بسته بندی کرده بودم؛ بيارم. اين بار کفش هاش را در آورد و آمد وسط اتاق ايستاد. منهم معطل نکردم سعی کردم وسايل اضافی را از روی کارتن کتاب ها بردارم.
گفت: «اگه سخته، خودتون رو به زحمت نندازيد.»
گفتم: «نه خيلی هم ساده است، تازه خوشحال می شم کمی از اونا را از سرم باز کنم که بارم سبک بشه.»
همينطور که داشتم کارتن کتاب ها را از زير وسايل ديگر بيرون می آوردم، صدايش را شنيدم :« اينجا به نسبت روستای ما زيباتر است.»
گفتم؛ «بجايش راهش دورتره. »
کارتن را بغل زدم و آوردم جلوش گذاشتم. چشمش که به کتابها افتاد هول شد و زانو زد، چندتا کتاب برداشت و با اشتياق آنها را برانداز کرد.»
اسی سرفه ای کرد و سيگارش را خاموش کرد. به دور دستها نگاه کرد؛ نگاهش را دنبال کردم. ميان دشت، زنی روستايی سينی را روی سرش گذاشته بود و با دستانش آنرا نگه داشته بود. با اينکار سينه های گنده اش برجسته تر شده بود و موقع راه رفتن می لرزيد. باد هم دامنش را به بدنش چسبانده بود. زل زدم به برجستگی هاي بدنش، اما ناگهان باد وزيدن گرفت و برگ بزرگی جلويم افتاد.
اسی چند بار لبانش را با زبانش خيس کرد و گفت: «دچار احساس ناجوری شده بودم. گيج و مات ماندم چکار کنم، بروم يا بمانم. راستش بازرس خيلی دوست داشت من باز هم تو روستا بمانم. بعد ازش سئوالی کردم که ای کاش نمی کردم، چون بعد از آن، با اينکه بعضی کارهاش کلافه ام کرده بود، نتوانستم از او و از اينجا دل بکنم.
اسی عرق هايش را پاک کرد و ادامه داد، من پرسيدم: «شما خودتون اينجا را انتخاب کردين»
جواب داد: «درسته، هميشه آرزوم بوده بيام به روستا.»
بعد هم چشماش را دوختبه صورتم و گفت: «حالا من هم می تونم چيزی از شما بپرسم.»
به هر سختی بود گفتم بفرماييد. با اعتماد بنفسی که داشت گفت: «حالا که مي خوان برگردين شهر، دوست دارين چکار بکنين.»
چند لحظه ای چيزی نگفتم، بعد برای اينکه بتوانم بخودم مسلط شوم سرم را انداختم پايين و جواب دادم: «نمي دونم. هنوز فکر نکردم. شايد جايی استخدام شدم.»
بعد از آن هر دو ساکت شديم و چيزی نگفتيم. مانده بوديم از چی حرف بزنيم. برای اينکه کاری کرده باشم، خودم را مشغول کارتن کتاب ها کردم.
اسی باز سيگار ديگری آتش زد و گفت: ««همان روز از بازرس خواستم برای معلمی تو همين روستا نگه ام دارد.»
خلاصه اين جوری شد که ماندم. بعد هميشه به بهانه ای همديگر را ملاقات می کرديم.
اما موضوع اينه که او تندی از چيزی خسته می شه و زود هم به چيزی انس می گيره. يکروز که بردمش خانه و تا مادر و خواهرم او را ببينند. موافقت کرد دامن کوتاه نپوشد و حتی روسری سرش بيندازد، اما ساعتها باهام بحث کرد که، آدمی نيست مقيد به چيزی باشد و دوست دارد آزاد زندگی کند.»
اسی انگار با خودش حرف بزند آهسته گفت: «بارها خواستم قيد همه چی را بزنم و وسايلم را جمع کنم بروم مشهد، اما نتوانستم. هرگاه تصميم گرفتم، نيرويی مانع شد و منصرفم کرد.»
با گفتن اين حرف، اسی ديگه هيچی نگفت. بعد برخاست و رفت دنبال خسرو توی دشت. باز هم ترجيح دادم همراه او نروم.
نمی دانم چه مدت گذشت که صدای خنده وگفتگويی شنيدم، همينکه برخاستم با کمال ناباوری زنی را همراه اسی و خسرو ديدم که به سوی من می آمدند.
حدس زدم معلمه است. درست بود، همانطور که اسی توصيف کرده بود، ريزه و لاغر اندام بود. پوستش سبزه تر از آن بود که فکر می کردم. با دامنی کوتاه چيندار که تا روی زانوش می رسيد و پيراهن خاکستری که در کمر باريک می شد و روی دامنش افتاده بود.
اسی مرا به او معرفی کرد. جلو آمد و با سبکسری که اسی تعريف کرده بود، به صورتم لبخند زد و احوالپرسی کرد.
در حاليکه تا بناگوشم سرخ شده بود، سرم را انداختم پايين و گفتم از ديدنش خوشحالم. او با حرکات دخترانه مثل مسلسل حرف می زد و خودمانی با ما گرم گرفت، بخصوص با خسرو که شوخی هم می کرد. انگار سال هاست هم را می شناسند. بعد پيش قدم شد و رفت ناهار را آماده کند.
همان طور که کنار سفره دو زانو نشسته بود، دامن کوتاه چيندارش بالا رفت و رانهای مسی رنگش ديده شد، اما از اين موضوع شرم نداشت. نگاهم را برگرداندم، همان موقع بود که متوجه شدم، خسرو به او زل زده است.
بعد از ناهار خسرو پيشنهاد ورق بازی داد، معلمه گويی منتظر چنين پيشنهادی بود، چون تندی برخاست سفره را جمع کرد. ورق های بازی را از خسرو گرفت و شروع به بّر زدن کرد. احساس کردم ورق باز حرفه ای است. اسی از ناراحتی گونه هاش گُر گرفته بود.
معلمه بدون اينکه بفهمد يا اهميتی بدهد، رو به خسرو کرد و گفت: «مثه اينکه ما از حرف دل هم بهتر خبر داريم.»
بعد خواست چهارنفری بازی کنيم، اسی بازی نکرد، من هم بهانه آوردم که ياد ندارم. بعد آنها دو نفری بازی کردند. اسی همچنان با چشمان رک زده به آنها خيره شده بود.
کمی که بازی کردند، معلمه برخاست و به خسرو پيشنهاد کرد بروند آب تنی کنند. اسی هيچی نگفت، اما احساس کردم ابروها و رگ روی شقيقه اش تکان می خورند.
با رفتن آنها نخواستم کنار اسی بمانم. به بهانه هواخوری به سوی دشت راه افتادم. شايد يک ساعتی گشت زدم و برگشتم. پيش از آنکه آنها را ببينم، صدای بگومگوشان را شنيدم. تا خودم را رساندم، ديدم اسی و معلمه روبروی هم ايستاده اند و با هم مشاجره می کنند. خسرو دورتر داشت لباس هاش را می پوشيد.
نمی دانم اسی چی گفت که معلمه برگشت و يک سيلی تو گوش او خواباند. اسی کمی بهش زل زد، بعد بدون حرفی راهش را گرفت و به سوی آبادی راه افتاد. معلمه هم نماند و جدا از او رفت.
مانده بودم چکار کنم. خودم را به خسرو رساندم و به تندی گفتم :«اين بچه بازی ها چي بود از خودتون در آوردين؟ مثه اينکه او نامزد پسرعموته»
گفت: «تقصير من چيه، خودش پيشنهاد آب تنی داد. تازه اين زن زياده آزاده، بذار اسی چشاش روشن بشه، امروز با من آب تنی می کنه، فردا با يکی ديگه مي خوابه.»
بعد هم بدون توجه برخاست و راه افتاد. از ناچاری دنبالش رفتم. وقتی به آبادی رسيديم، به جای اينکه به خانه بيايد، رفت دنبال معلمه و ما را تنها گذاشت.
اسی تصميم داشت شبانه وسايلش را جمع کند و با وانت يکی از روستاييان، برای هميشه به مشهد برود. بسختی می توانست حرف بزند، نم اشکی گوشه چشمش ديده می شد. عذر خواهی کرد و گفت آخرين مينی بوس تا نيم ساعت ديگر به مشهد می رود. خواستم بمانم و کمکش کنم. اما قبول نکرد، بعد هم خواست مرا همراهی کند.
ساکم را برداشتيم و دونفری به سوی ايستگاه مينی بوس راه افتاديم. واپسين اشعه آفتاب در حال پنهان شدن پشت کوهستان بود، کمی دورتر دسته ای کلاغ روی سپيدارها سروصدای کر کننده ای راه انداخته بودند. بار ديگر خواستم بمانم اما قبول نکرد، اما آدرسم را گرفت و گفت شايد بعد همديگر را ببينيم.
از خسرو و معلمه خبری نبود. توی ايستگاه منتظر شدم، اما آنها را پيدا نکردم. اسی خواست سوار شوم و گفت همه منتظر من هستند. آخرين مسافری بودم که رفت بالا و روی صندلی خالی که به توصيه اسی برايم نگه داشته بودند؛ نشستم.
هنوز هوا روشن بود، اما آفتاب پريده بود که مينی بوس حرکت کرد. پس از اينکه جاده خاکی را تمام کرد و افتاد تو اسفالت؛ چشمم افتاد به وانتی که می خواست از مينی بوس سبقت بگيرد. آنجا بود که معلمه و خسرو را ديدم پشت وانت نشسته بودند و عاشقانه دست در گردن هم انداخته بودند.
مشهد ـ تابستان 1355
بازگشت به بالای صفحه :: نسخه ی مناسب چاپ :: ارسال برای ديگران
|