Adabkade :: WeblogSearch in SiteContact UsStoreHome
ادبكده  »  كتابخانه  »  عليرضا عطاران  »  واكسی، تَنسگِل

بازگشت به عليرضا عطاران



واكسی

  • تَنسگِل
  • مقدمه

  • عطش

  • تعزير

  • واکسی

  • چکمه

  • دوست

  • رينگو



  • دريافت اثر به صورت فايل Zip

    تَنسگِل

    واكسی؛ اثری از عليرضا عطاران

    چرا سرما سرمام ميِشه! دِارم مي لرزم. مگه روم لحاف نيس، بلکم بخاری خاموشه، اما نه، توش الو است. اما چه سوز پلشتی افتاده تو خانه. مگه از ديشو سردتره؟ بلکم ديشو دورم شلوغ پلوغ بود، اما حالا تنهايم. يا برای که يک امشو اينجا هستم و بعدش بايد جل و پلاس مو جمع کنم و بروم. خُب به گُورم که رفتم. سرما، حمالی، کلفتی و بدبختی هرجا برم بهم بنده. تا حالا هم که نگه ام داشتن برا بچه م بود، برای خودم که نبود. چطوره همين فردا بچه را بردارم و فرار کنم؛ برم شهر و آنقدر بگردم تا ميدی را پيدا کنم. چرا پول را بابام بگيره و يکی ديگه بچه ام را صاحب بشه. اگه هم ميدی را نيافتم، توی شهر به اين کلونی، حويلی؛ کاروانسرايی، مسافرخانه ای هست، از هر جا بمونم مرم جوار آقا.
    اما نه، با اين سستی نمی تونم جم بخورم. انگار به جونم سوزن داغ فرو کردن. چقده اونجام زُق زُق مي کنه. فايده نداره، رو پيشانيم نوشته که نصيبم همون ولايته. با حويلی سرد و خالی و توله گو و گوسفند. کاش از اول قبول نکرده بودم، اما مگه به حرف خودم بود. همش دست ننه اندرم بود. بابام هم می گفت: «برای چی دل بستی به ميدی و خودته انداختی تو بغلش، فردا که شکمت لمه شد، چه جوری تو آبادی سر بالا کنم؟»
    ننه اندرم پشتش را می گرفت و تو سرم می زد: «برای بچه حرومی، لعن و نفرينمان مکنن.» بعد هم دخترش را به رخم می کشيد، که با اون دماغ گنده و سالک رو چشمش، رفته بود زن پسر مش کلب حسين شده بود.
    اما دلم روشنه، ميدی بر مي گرده. خودش قول داد، تو شهر کاسبی راه انداخته. همان روزی که داشتيم ميوه های باغ حاج حسن را از درخت ها وا می کرديم؛ بابام و حاج حسن رفتند شهر تا ميوه ها را بفروشند. چند تا سبد هم برای ما گذاشتند. ننه اندرم و بچه هايش زودتر رفتند، بعد من دنبال آنها با دو تا سبد پر گيلاس و آلبالو و آلوسياه و تنسگل راه افتادم. تو بازه سوزندره ميدی جلوم سبز شد. باور نکردم، سبدهای ميوه را انداختم و زدم زير گريه. هرچی از دهنم در آمد بهش گفتم. چرا تنهام گذاشته، که بابام مجبورم کنه صيغه حاج حسن بشم. که بچه مان را بگيره. که از غصه هرشب گريه کنم. اما او جِلب بود، بلد بود چاخانم کنه. اول ميوه ها را جمع کرد. بعد ناز و نوازشم کرد و گفت آمده ام به بابات بگم به حاج حسن ديوس بگه صيغه اش را فسخ کنه، مي گفت آمدم با هم برم شهر. گنگ شده بودم. باور نمی کردم. اما وختی بهش گفتم، بايس مده گوّ حاج حسن را که به بابام داده بديم تا رضايت بده. اخم هاش رفت توهم و دمغ شد. سرشو انداخت پايين و با دلخوری گفت: «با کدوم مايه؟ صد تومن ندارم تا جنس برای بساط و دستفروشی بخرم، انوخت هزار تومن بيارم تاوان ماده گاو حاج حسن قرمساقو بدم.»
    «ميدی... بيا با هم فرار کنيم بريم شهر. هرکار بخوای برات مکنم. قالی باقی بلدم. چرخ ريسی بلدُم. از هرچی گذشت کلفتی مُکنم.»
    «کجا بريم؟ يک حويلی تو گلشهر اجاره کرده بودم، اجاره اش را نداشتم، صابخانه بيرونم کرد. حالا رفتم گلشور. اونجا يک زيرخانه رطوبتی به ماهی صدتومن گرفتم.»
    «خب...بريم همونجا»
    «نه...!صاحبش بدچشمِِِ، تاحالا زنای زيادی را بی سيرت کرده. می ترسم بلايی سرت بياره. بذار کار و کاسبی خوب بشه، اونوقت ميام ورت ميدارم و مي ريم دريا، يک حولی مقبول آنجا اجاره می کنيم.»
    «دريا کجايه؟ اونجا اوُ داره؟»
    « نه بابا، آبش کجا بوده!»
    «ميدی چه جاهای خوبی تو شهر هس. گلشهر، گلشور و دريا»
    هيچی نفهميدم، تندی رفتم طلاهای ننه خدابيامرزم را آوردم و بهش دادم. گفتم؛ چشم براهم، زود بيايی.
    آخ که ای سرما به جونم افتاده و ول کنم نيس. اگه عيبی نشُم خوبه!حاج حسن عاقلی کردآوردم شهر.بيراه نمی گفت، تو اين سالها همچی سرمايی نيامده. گفت لای در و پنجره ها را لَته بذارن، اما توفيری نکرد. اونقده سرده که پاهام کنجل شده، ديگه جون ندِارم، خرُد و خاکشيرم. کمرم درد ميکنه. اونجام مي سوزه. ای کاش بابام فردا نِياد. حج حسن که حرفی نداره، خودش گفت تا حالم خوب نشه نمِی ذاره ببرنم ولايت... اما نه، اين حرف را برای دلخوشيم زد. تازه اگه هم بخواد، حج خانومِ نمی ذاره. خب از روز اول شرط کرده بود، يکسال صيغه ام کنه برا بچه. حج حسن بچه ش نمشد. حج خانوم دوست داشت بچه از شوهرش باشه. برا همين وقتی ديد زاچ شدم، حسابی تحويلم گرفت. وقتی هم فهميد پسره، صد تومن مشتلق تپاند زير بالشم. بدبخت خبر نداره که بچه مال ميديه. اما حاج حسن همه چی را ميدونه. فقط خواسته به حاج خانوم بروز نديم.
    بلکُم صدای باد و توفانه! کاش بارون بياد و باد و توفان کم بشه، برای چی لای پام تَرهِِ؟ نکنه ازم خون مياد؟! بي خود نيس که پاهام کُنجل شده!. کاشکی يکی بياد تنُکه مو عوض کنه. بی مروتا همی که به مرادشان رسيدن ولم کردن و رفتن. چرا آسمون دلشو خالی نمی کنه. چرا باد و توفان ول کن نيس؟ بهتره بخوابم شايد سرما دس از سرم ور داره.
    چه جای بی در و پيکری، ميگی صحرای محشره! نکنه اينجا شهر باشه؟ خيابون دريا که ميگن هميه؟ واويلا چی آبي! بهتره برم تو آب کمی غوته بخورم... الان خفه می شُم. ننه به دادم برس، بابا کجايی؟ ...
    «تنسگل... تنسگل، چکارت شده؟ بيدار شو.»
    «بابا... خودتی؟ خوابم يا اجير؟»
    «اجيری دخترم، بابات اَمده. خبرای خوش دارم بابا، گُو بزيده؛ گوسله مدَه بزيده.»
    «مّو گو و گوسله نمُخوام، مُخوام بُرم شهر. پيش ميدی، حويلی گلشور و گلشهر بلکُم درِيا...»
    «قربون چشمای سياه تنسگلی ات برم، ميدی را ول کن. نگفتم او نامرده. نامروت يک زنکه بزک کرده شهری را آورده آبادی تا اونو به همه نشون بده.»
    «دروغ ميگی بابا، ميدی خودش گفت برمی گرده و مرا با خودش ميبره شهر.»
    «تنسگل وخه بچه را شير بده که بايد بريم آبادی.»

    مشهد ـ زمستان 1353

    - تَنسگِل ميوه ای است سياه رنگ کوچکتر از آلو و خاص مناطق کوهستان خراسان است.
    - گلشهر، گلشهر و دريا از مناطق پرجمعيت و محروم شهر مشهد است.

    بازگشت به بالای صفحه :: نسخه ی مناسب چاپ :: ارسال برای ديگران

  • انتشار بخش يا بخش هايی از اين اثر منوط به داشتن اجازه نامه از سوی پايگاه ادبكده می باشد.
  • پايگاه ادبكده از پروانه ی Creative Commons پيروی می نمايد. هرگونه تخلف، پيگرد قانونی را در بر خواهد داشت.
  • Advertisement in Adabkade
    فروشگاه فرهنگی  |  ارسال آثار توسط كاربران  |  همكاری با ادبكده  |  درباره ی ما  |  ارتباط با ما  |  تبليغات  |  جست و جو در پايگاه
    © 2003 - 2007 www.adabkade.com, All rights reserved.
    © Phoenix Design Group :: MovableType 2.63 :: Site Statistics