Adabkade :: WeblogSearch in SiteContact UsStoreHome
ادبكده  »  كتابخانه  »  عليرضا عطاران  »  واكسی، رينگو

بازگشت به عليرضا عطاران



واكسی

  • رينگو
  • مقدمه

  • عطش

  • تعزير

  • واکسی

  • چکمه

  • دوست

  • تَنسگِل



  • دريافت اثر به صورت فايل Zip

    رينگو

    واكسی؛ اثری از عليرضا عطاران

    آفتاب بی جانی از پنجره خودش را روی ميزها پهن کرده بود، اما سوز سردی که از سوراخ شيشه شکسته می آمد؛ آنرا بی اثر کرده بود. بخاری ذغال سنگی هم جون نداشت. اصلا پنجشنبه ها فراش آنها را به امان خدا ول مي کرد.
    سرم را جلوی آفتاب گرفتم، دلم می خواهد آفتاب بماند، آنقدر بماند که بابام دير به خانه بيايد، تا بتوانيم با حسن به سينما برويم. حسن گفته امروز هرطور شده پول بليط سينما را جفت و جور می کند.
    چرا زنگ را نمی زنند. هميشه زنگ آخر عذاب آور است. ترس از معلم رويم سنگينی می کند. تنها من نمی ترسم، همه ازش حساب می برند. با قد کوتاه و هيکل ريزه اش بدجوری کتک مي زند. همان هفته اول، يک کشيده بهم زد که وقتی يادش می افتم گوشم زنگ می زند. اما بيشتر از همه حسن را مي زند. چند هفته پيش که مشق هايش را ننوشته بود، آوردش پای تخته و خواباندش روی نيمکت و فلکش کرد.
    چه بدشانسی آفتاب غيبش زد. باد هم شروع شد، چون شاخه ها به رقص افتادند. دزدکی به حسن نگاه می کنم، دارد بيرون را تماشا می کند. هنوز هم از کاری که کردم پشيمانم، درسته که قلی مقصر بود، اما منهم بی تقصير نبودم. همان روزی که قلی دفتر مشق حسن را دزديد و به من داد. من هم از ترس آنرا گوشه ای انداختم. آنجا بود که هرچی حسن گريه زاری کرد که دفترش را گم کرده، آقای هدايتی باور نکرد. بعد هم از قلی خواست برود از سپيدارهاي توی حياط چندتا ترکه بکند و توی آب بخواباند، همان درختهايی که حسن روی تنه آنها يادگاری کنده بود.
    آنروز حسن از درد ترکه ها التماس کرد و جيغ و داد زد. بعد هم تا ظهر هق هق کرد. خواستم بهش بگم مواظب باشه، که يهو نعره آقای هدايتی از جا پراندم: «چکار می کنی گوساله؟
    از ترس مثل مجسمه خشکم زد. انگار سقف کلاس رو سرم خراب شده است. نمی دانستم چکار کنم.
    «مگه با تو نيستم خاموشی الاغ.»
    اين بار مثه اينکه آب سردی رويم ريخته باشند. نفسی از ته دل کشيدم و دستهايم را روی زانوهايم گذاشتم. سعی کردم آب دهانم را قورت دهم. اما دهانم خشک شده بود. زيرچشمی نگاهی به بچه ها کردم، همه برگشته بودند و حسن را تماشا می کردند. من دوست نداشتم نگاهش کنم، شايد خجالت بکشد. تازه بدجوری ترسيده بودم. قلُی بدون ترس از آقای هدايتی برگشت و گفت: «با تو هسن رينگو!»
    احساس می کنم، حسن مثل هميشه چشم غره بدی بهش مي کند. اما از رو نمي رود. کلاس ساکت است. صدای نفس ها شنيده می شود.
    «پس برای کی از صّب تا غروب گلومو پاره می کنم! برای کی گرد گچ تو گلوم فرو ميدم، که تو الاغ بيرونو سياحت کنی. به ولای علی اگه برای ريش سفيد بابات نبود، همون دفعه کاری ميکردم تا پرونده ات را زير بغلت بذارن و با اردنگی بيرونت کنن.»
    دکان بابای حسن نزديک خانه ما است، پشت دکان دو تا اتاق است که همانجا زندگی می کنند. فکر کردم اگه فراش را بفرسته دنبال باباش، ديگه نمی تونيم بريم سينما. اما ديگه اسم باباشو نياورد. با اينکه باز هم داشت خط و نشان می کشد، اما مثل اول عصبانی نبود.
    «فکر نکن، چندبار دفترتو سياه کردی، ديگه درس خون شدی! اينبار بايد بيای جلو کلاس و شعرهای کتاب را از حفظ بخوانی، اگه يه کلمه پس و پيش بگی، بازم با ترکه و فلک می افتم به جونت.»
    نکنه بفهمه من مشق هاش را برايش می نويسم، از ترس دوباره قلبم به تپش افتاد. سرم را پايين انداختم و خدا خدا کردم زنگ بخورد. از صدای ورق زدنکتابها می فهمم همه چيز به خير گذشته است. بار ديگر نفسی به راحتی می کشم و سرم را بالا می آورم، آقای هدايتی توی کتاب خيره شده و می خواهد دوباره شروع کند، اما زنگ می خورد. کسی جرئت ندارد بجنبد. بچه های کلاسهای ديگر تو حياط هستند که کتاب را می بندد و آنرا توکيفش می گذارد، باز هم کسی تکان نمی خورد، دستمال سفيدی ازجيبش در می آورد و دستهايش را پاک می کند، بعد هم دماغ اش را مي گيرد و از در بيرون می رود. با رفتنش همه بسوی در می دوند.
    پايمان را که بيرون می گذاريم حسن پلخمُونش را که از جيبش قلنبه زده بود، بيرون می آورد و دسته تازه ای که از دوشاخه سفيداری درست کرده بود، نشانم می دهد.
    «چکار مّخوای بکنی؟»
    «اگه بشه آبش کنم.»
    «برای پول بليط.»
    «ها...»
    منتظرش نمی ايستم و راه می افتم، دنبالم می دويد و همانطور که با حسرت به پلَخمونش نگاه می کند، می گويد: «باور کن، چشم ممد سياه دنبالشه؛ تو فقط باهام بيا و تماشا کن.»
    هيچی نمی گويم و ساکت همراهش می روم. ممدسياه را کنار زمين بازی پيدا می کنيم، می خواهد با تقی هفت رنگ و ميتی سگ دست و دو سه تا پسر کوچکتر هفت سنگ بازی کند. هنوز حسن هيچی نگفته پيشدستی می کند و می گويد پولش را توپ هفت سنگ خريده است و پلخمون نمی خواهد. بعد هم پيشنهاد بازی داد. حسن همچی برزخ شد که جوابش را نداد و دو نفری راه افتاديم.
    لخ لخ کنان انداختيم سمت خيابان سناباد و نانوايی سنگکی مش صفر که نبش چهارراه پل خاکی است. نانوايی حسابی شلوغ بود. بی معطلی رفتيم تو صف. تا موقعی که نوبت ما برسد، حسن جيبهايش را پّر از ريگ های درشت کرد. بعضی از ريگ ها داغ بودند. آنها را تو مشتش گرفت و دستهايش را گرم کرد، از من خواست همين کار را بکنم. دلم نمی خواست دستهايم را از جيبهايم بيرون بياورم. هوای گرم و بوی داغ نان همه جا پيچيده بود. اول نوبت حسن رسيد، هفت تا نان خريد. مثل هميشه خواست برايش چوب خط بزند. مش صفر يک کم غرغر زد، بعد خواست به باباش بگويد سری بهش بزند. حسن فقط سرش را تکان داد و نانها را تو سفره پارچه ای که چند لکه زرد داشت پيچيد. می دانستم لکه ها از آبگوشت است، چون بيشتر موقع ها دور دهانش زرد بود. نوبت من که شد، سه تا نان گرفتم. نانها داغ بودند، دستم سوخت. با احتياط سفره پارچه ای ام را باز کردم و نانها را لاي آن پيچيدم. دلم از گشنگی ضعف کرده بود. باريکه بزرگی از کنار نان کندم و گاز زدم. تکه ای از آن تو دستم باقيماند. گرم بود و نرم. ناخودآگاه بدنم گُر گرفت. ديگه سرما را حس نمی کردم. ياد هفته پيش افتادم. شبی که رفته بودم خانه حسن تا با هم مشق بنويسيم. «آن شب آبجی اش که از حسن بزرگتره، همش بهم نگاه مِي کرد و ميِ خنديد. بعد هم آمد پهلوی ما نشست. با اينکه حسن چندبار بهش چشم غره رفت، اما محل نذاشت. همون موقع بود که برق ها رفت و همه جا تاريک شد. هيچی ديده نمی شد. ننه حسن رفت چراغ گرسوزشان را بياورد. نمي دانم چی شد که از تو حياط حسن را صدا زد. بعد ما تنها مانديم. همان جا بود که صغرا آمد پهلوم نشست و گفت: «مي ترسه.»
    هيچی نگفتم. آخه خودم بيشتر می ترسيدم. بعد دستمو گرفت و برد زير لباسش. دست آخر هم يک ماچ آبدارم کرد. اما همينکه حسن آمد تندی رفت بيرون.»
    نان ها را برداشتم و راه افتادم. حسن دوباره پلخمونش را بيرون آورد، اينبار گفت: «حالا که نتونستم آبش کنم، بهتره چندتا چغُوکچاق و چله بزنيم.»
    اما هرچه درختها رونگاه کرديم از چغُوک خبری نبود. همه شاخه ها بی برگ بودند. هوا هم ابری شد. انگار می خواستند بارشان را روی ما خالی کنند. حسن بهانه آورد هوا سرد شده و چغُوک ها رفته اند تو لونه هاشان. خواست بريم تو باغ مسجد. گفت؛ اونجا درخت زياد دارد.
    هيچی نگفتم. اميد داشتم خسته شود و برويم هفت سنگ بازی کنيم. خوش خوش انداختيم سمت باغ مسجد. آنجا هم کمی چرخيديم و به هر گوشه سر کشيديم، اما جز انبوهی کلاغ که قارقار می کردند، چيز ديگه پيدا نکرديم. از مجبوری چند تا سنگ تو پلخمون گذاشت و کلاغها را نشانه گرفت، اما اونا دور بودند و سنگها بهشان نرسيد. بعد رفتيم وسط باغ دو تا درخت سفيدار چسبيده بهم مثل دوتا عاشق معشوق هم را بغل کرده بودند. روی تنه درخت کلی اسم و يادگاری کنده شده بود، حسن بيشتر از همه اين کار را کرده بود. آنوقت چاقويش را بيرون آورد، اما يکباره برگشت و با خوشحالی گفت: «يه فکر عالی، مرّم پيش بابام و مگُم آقای هدايتی گفته بايد مشق هامو با خودنويس بنويسم. بعد بيست و پنزار برای خودنويس ميگرم، توهم باش تا حرفمو باور کنه. »
    «حالا اومدِيم پولوگرفتی، نميگه کُو خودنويس!.»
    «کاری ندِره، همو خودنويسی که اونوقتها يادگاری بهم دادی، نشونش مدوم. چی ميفهمه خودنويس کهنه يا نو.»
    می دونستم نقشه اش نمي گيرد. اما هيچی نگفتم. چنان ذوق زده شد که جلو جلو راه افتاد. نرسيده به سناباد انداختيم تو کوچه ای که به خيابان عدالت راه داشت. دکان باباش کمرکش خيابان بود. خانه ما هم ته خيابان بود. هوا داشت تاريک می شد. ابر سياهی تو آسمان ديده می شد. به کمرکش خيابان رسيديم بوديم که آدمهای زيادی را ديديم جلوی دکان باباش جمع شده اند.
    حسن ترسيد، بعد هم سفره نان را انداخت و دويد. کفشهاش از پاهايش درآمد، اما برنگشت. رفتم سفره نان و کفشهايش را برداشتم و با هر سختی بود راه افتادم. مجبور شدم يواش بروم. مدتی طول کشيد تا رسيدم.
    از ميان مردمی که به تماشا ايستاده بودند رفتم جلو. در دکان باز بود و چند تا آدم کت شلواری با دو تا پاسبان تو دکان بودند. بابای حسن و مادرش هم بودند. اما ناراحت يک کناری ايستاده بودند. يکی از شاگرد کلاس ششمی را شناختم. رفتم نزديکش و پرسيدم: «چی شده؟»
    «طلبکاراش ميخوان جنس هاشو جای طلبشان بردارن.»
    يکی از مردها اجناس تو دکان را می آورد بيرون و يکی ديگر آنها را تو دفتری يادداشت می کرد. گوشه پياده رو کودی از کارتن خالی و حلب های روغن نباتی جهانو بسته هایچای شهرزاد تلنبار شده بود. نزديک دکان هم شيشه های گلابو عرق چهل گياه و بهار نارنج و کسيه های خواربار و اجناس ديگر را چيده بودند. کسانی که پهلويم ايستاده بودند با هم صحبت مي کردند.
    «چه جوری دلشان می آيد، هستی نيستی بنده خدا را ببرن!.»
    «به...! بايدم خوشحال باشه که طلبکاراش به همينا رضايت دادن، وگرنه بايد سالها تو زندان آب خنک نوش جون مي کرد.»
    «اينا که همش قوطی وکارتن خاليه!»
    «يارو فيلم بازی می کنه. جنساشو برده جای ديگه قايم کرده و کارتن های خالی را تو قفسه چيده!.»
    همان موقع يکی از پاسبانا از دکان بيرون آمد و چند بار داد زد: «آقايون برين پی کارِتون. وانسَين اينجا »
    امامردم وش ندادندو همچنان باهم صحبت مي کردند. از حسن خبری نبود. يواشکی آمدم سمت خانه شان. درخانه نيمه باز بود. رفتم تو دالان. آنجا تاريک بود. چند بار حسن را صدا زدم. اما کسی جواب نداد. فقط صدای گريه ای که با هق هق قاطی شده بود شنيده می شد. عين اون موقعی که فلکشده بود. صدای ناله ديگه ای هم می آمد. شايد صدای آبجی اش صغرا بود. نخواستم اونجا وايستم. ترسيدم صغرا مرا ببيند و خجالت بکشد. سفره نان و کفشهايش را پشت در گذاشتم و برگشتم. مردها داشتند جعبه های کوکاکولا و پپسی کولا را می شمردند. حالا بابای حسن تو دکان بود، ننه اش هم داشت آشغال ها را جارو مي کرد. دکان خالی شده بود، فقط طبق نان قاق که از بابام خريده بود، رو پيشخوان ديده مي شد. يکی از مردها رفت تا طبق نان را بردارد. سرم را انداختم پايين و بسوی خانه راه افتادم.

    مشهد ـ پاييز 1351

    بازگشت به بالای صفحه :: نسخه ی مناسب چاپ :: ارسال برای ديگران

  • انتشار بخش يا بخش هايی از اين اثر منوط به داشتن اجازه نامه از سوی پايگاه ادبكده می باشد.
  • پايگاه ادبكده از پروانه ی Creative Commons پيروی می نمايد. هرگونه تخلف، پيگرد قانونی را در بر خواهد داشت.
  • Advertisement in Adabkade
    فروشگاه فرهنگی  |  ارسال آثار توسط كاربران  |  همكاری با ادبكده  |  درباره ی ما  |  ارتباط با ما  |  تبليغات  |  جست و جو در پايگاه
    © 2003 - 2007 www.adabkade.com, All rights reserved.
    © Phoenix Design Group :: MovableType 2.63 :: Site Statistics