Adabkade :: WeblogSearch in SiteContact UsStoreHome
ادبكده  »  كتابخانه  »  بهرام بيضايی  »  مرگ يزدگرد، بخش دوم

بازگشت به بهرام بيضايی



مرگ يزدگرد

  • بخش دوم
  • بخش نخست

  • بخش سوم و پايانی



  • دريافت اثر به صورت فايل Zip

    بخش دوم

    مرگ يزدگرد؛ اثری از بهرام بيضايی

    (آسيابان برمي خيزد.)

    آسيابان: چرا مي خندي؟

    دختر: تو هراساني! هرگز مردي را اينسان هراسان نديده بودم. تو به چپ و راست مي روي و دست بر زانو مي كوبي. چون مرغ غمخوار گاهي ناله برمي كشي؛ و در همه حال خود را از خود نيز مي دزدي. تو غمگيني!

    آسيابان: خاموش! همهمه اي نمي شنوي؟ شنيده ام كه چهره هاي سنگي باستاني ايستاده در كاخ صدستون، پيشكش هايي را كه يكهزار سال در كف داشتند رها كرده و به بيابان گريخته اند. چيزي پرسيدي؟

    دختر: من به تو خنديدم.

    آسيابان: آه، آري، من نيز روزگاري بسيار خنديده ام.

    سردار: من اين پساك زرنگار را به تو مي دهم؛ بر سر بنه و بگو پادشاه با تو چه گفت؟

    زن: (بر سر آسيابان تاج مي‌نهد) او در انديشه بود ـ

    زن و دختر: گره به پيشاني افكنده. با كف دست بر پيشاني مي‌كوبيد. او در انديشه بود!

    آسيابان: اسبم در همين نزديكي مرا جا گذاشت. مرا فروانداخت و خود به تيرگي توفان گريخت. از تمام دخمه‌ها مردگان به راه افتاده‌اند. صاعقه در مردمان افتاده است. شنيده‌ام كه مردمان با نان و خرما دشمنان را پيشواز مي‌روند.

    سردار: ببينيد، او سخنان پادشاه را مي‌گويد!

    آسيابان: براي پادشاهي كه در سرزمين خويش مي‌گريزد بزرگان چه گفته‌اند؟

    زن: (غربال كنان) سخن بزرگي نگفته‌اند!

    آسيابان: من گريزان در سرزمين خويش خانه به خانه مي‌روم و همه جا بيگانه‌ام. سفره‌اي نيست كه مرا مهمان كند، و رختخوابي نه كه در آن دمي بياسايم. ميزبانان خود در حال گريزند. اسبان رهوار به جاي آن كه مرا به سوي پيكار برانند از آن به در بردند. شرم بر من!

    زن: چه ياوه به هم مي‌بافي؟ تو ژنده‌پوش ما را بازي مده. اينهمه ناله كه تو داري براي آنست كه نپرسيم بر سر خداوندان اين زر چه آورده‌اي. ورنه تو يكي مردي چون شوهر من دست تنگ و بدرفتار. پول ناني كه خورده‌اي را به تو مي‌بخشم اگر زودتر روانه شوي.

    آسيابان: با كدام اسب؟ و من كجا را دارم؟ درهاي دنيا به روي من بسته است!

    زن: فقط اينجاست كه درش مثل كاروانسرا باز است. به اين مردك گفتم كلون در را دوباره بساز؛ نشنيد!

    آسيابان: خورشيد و ماه به هم برآمده‌اند. در هيچ گوشه رهاييم نيست. دنيا در كمين من است. چرا مي‌نالي؟

    دختر: سينه‌ام. شكمم. دردي در هر دو جا دارم.

    آسيابان: از گرسنگي است دخترجان. من امروز دانستم. در تيسفون مرا از دنيا خبر نبود. بسيار ناله‌ها بود كه من نشنيدم. من به دنيا پشت كرده بودم، آري؛ و اينك دنيا به من پشت كرده است. چرا ناله مي كني؟

    دختر: دردم. دردهايم.

    آسيابان: آري، يك بار گفتي؛ پس چرا فراموشم شد؟ در تيسفون من درها را يك به يك به روي خود بستم، و اينجا را دري نبود ـ (مي‌ماند) ـ من آسيا را از شما به سكه‌هاي زرين مي‌خرم. اي آسيابان به من بگو چند؟

    زن: (شگفت‌زده) او مي‌خواهد آسياي ويرانه را بهايي بنهيم.

    آسيابان: (به زن) تو آسيابان باش و بگو من چه پاسخ دادم. جوال مرا بردار. آيا كسي نيست كه اين آسياي ويران را به من به چند پاره‌ي زر بفروشد؟

    زن: (غربال بر سر) در اين شغل سودي نيست اي مرد. ما خود درمانده و ورشكسته‌ايم! سنگ آسيا فرسوده است؛ ستون‌ها شكسته؛ و حيوان باركش را پيشتر از اين خورده‌ايم.

    آسيابان: آه آري شنيده‌ام كه اسبان سواران خود را زير لگد كوبيده‌اند؛ و سگ‌هاي فرمانبردار به اربابان خود دندان نشان مي‌دهند. باكيم نيست، اين سكه‌ها! چرا ناله مي كني؟

    دختر: از سوز سينه‌ام. اين آسيا را هيچ بهره در دنيا نيست؛ جز زخمي كه در جان من نهاده است.

    آسيابان: شما سر خود گيريد و بگريزيد.

    زن: چرا سكه‌ها را از خود دور مي‌كند؟ اين روزها خداوند زر بودن دردسر است و آن‌كه زر دارد بر جان خود آسوده نيست. آيا كساني بيرون در كمين‌اند و ما پيشمرگ توييم؟

    آسيابان: بشمريد!

    زن: سكه‌هاي دزدي!

    دختر: دزد نبايد باشد. راهزنان پولشان را بهتر از اين خرج مي‌كنند.

    زن: اين ويرانسرا ترا به چه كار مي‌آيد؟ اين تيرهاي سقف در كار فرود آمدن است. همسايه‌ها يك يك گريخته‌اند. اين ويرانه را اگر نه براي آسيا براي چه كار مي‌خواهي؟

    آسيابان: خودكشي!

    سرداران: خودكشي؟

    زن: همين را گفت!

    آسيابان: خودكشي! (به دختر) چرا مي‌خندي؟

    دختر: من نخنديدم.

    زن: به چند درهم؟

    آسيابان: هر چه دارم.

    زن: تو پاك ما را دست انداخته‌اي! اين شوخي نامردان است كه اميد مي‌دهند و سپس بازپس مي‌گيرند و بر نوميدشدگان از ته دل مي‌خندند.

    دختر: كي از ته دل به ما مي‌خندد؟ از خنديدن به ما چه سود؟

    آسيابان: دنياست كه به من مي‌خندد. ناله نكن. ناله نكن. همه‌ي سكه‌ها!

    زن: پذيرفتم.

    آسيابان: اما شرطي هست.

    دختر: شرط؟

    زن: مي‌دانستم كه بي‌دردسر نيست. جان بكن؛ بنال و بگو!

    آسيابان: دست من به فرمانم نيست.

    زن: مي‌ترسي؟

    آسيابان: دشنه از دستم فرمان نمي‌برد.

    سردار: (خشمگين) پادشاهان بي‌ترسند. پادشاهان بي‌مرگ نه، ولي بي‌ترسند!

    دختر: تو از مرگ نيز چون زندگي هراساني.

    آسيابان: تا هفت بند!

    موبد: (ناباور) او ـ پادشاه ـ فرمود كه مي‌ترسد؟

    زن: با چهارصد و چهل پاره استخوانش!

    سردار: من نمي‌شنوم؛ من گوش نمي‌دارم.

    سركرده: (خشمگين) در سپاه دروغان تو يكي سرداري! آيا پادشاه ـ به فرمايش خود ـ فرمود كه مي‌ترسد؟

    زن: بگو پادشاه، درست شنيدم؟ تو گفتي مي‌ترسي؟

    آسيابان: تا ريشه!

    سردار: نفرين بر بخت واژگون!

    آسيابان: آري، من به تو همه‌ي سكه‌ها را مي‌دهم اگر ياري‌ام كني.

    زن: ياري يعني چه؟

    آسيابان: دشنه را تو بزن!

    سردار: مي‌شنويد؟ او مي‌خواهد گناه را از خود بگرداند!

    آسيابان: آنسان كه ندانم ضربه كي مي‌آيد و كجا! يكروز با من سر كن؛ ناگهان، از پشت، در خواب، هر گونه كه مي‌خواهي؛ اما من ندانم كي!

    زن: اين آدمكشي است، ياري نيست.

    آسيابان: خورجينم از سكه‌ها پر است؛ يك تالان! ـ بگو، بگو كه آن هنگام من چه پاسخ دادم.

    زن: آسيابان گفت اي زن، اي هرزه، هوش‌دار! اندك اندك درمي‌يابم كه پادشاهي چيست. و اگر كاري است چنين ترس‌آور چگونه است كه گردان و سالاران به جان مي‌خردندش؟ بنگرش؛ مي‌نالد!

    آسيابان: دشمنانم به خون من تشنه‌اند و من از جان سير آمده‌ام. آه اگر اسبم نگريخته بود ـ

    زن: راست بخواهي من خود نيز جز مرگ او نمي‌خواهم. روز من تيره چنين نبود اگر او چنين نبود. با اينهمه من مردي‌ام كه هرگز دست نيالوده‌ام. نان من جوين بود ولي خونين نبود. بگذار بر خاك، نيك و بد بياورم. اي زن چيزي بگوي؛ نيك است يا بد؟ تو اي دختر پيش بيا و زن آسيابان باش و بگو كه من چه پاسخ دادم.

    دختر: (خندان) من زن آسيابان باشم؟ آه آسيابان، لختي مرا در كنارگير.

    زن: بي شرم نديده خير، تو زن آسيابان باش، و به اين پادشاه گوش‌دار تا چه مي‌گويد.

    آسيابان: كاش مي‌شد رها كنم و بروم به چوپاني. هر كس مي‌تواند رست جز پادشاه.

    دختر: همواره پادشاهان مي‌رهند و ما طعمه‌ي دژخيمانيم.

    آسيابان: اين نه هر بار است. شما مي‌توانيد خدايشان را به نام بخوانيد و ركابشان را نگه‌داريد و راهشان را بگشاييد و سپس از ايشانيد. فرودستان زبردست مي‌شوند و شما جزيه دهندگان. نه، سرزنشي نيست؛ ملت را نمي‌شود كشت، و پادشاه را مي‌شود. با مرگ پادشاه، ملتي مي‌ميرد!

    زن: صداي چيست؟

    دختر: سكه‌ها!

    آسيابان: همه يك تالان است.

    زن: مي‌شنوي؟

    دختر: زر آن روز به كارم مي‌آمد كه مي‌توانستم پسركم را رهانيد. كه مي‌توانستم دختركم را دواي درد خريد. امروز من مانده در بياباني كه از هر سو ديگر در آن نشان مردم نيست، با زر چه بايدم كرد؟

    آسيابان: اندوه را پاياني است. مردمان بازمي‌گردند؛ ويرانه‌ها ساخته مي‌شود؛ و ساخته‌ها از مردمان پر. بمان و نيكبخت شو!

    زن: نيكبخت در ميان دشمنان؟

    آسيابان: اين يك شيوه‌ي ديرين زندگي است. گنجتان را پنهان كنيد؛ كسي نخواهد دانست.

    زن: (به دختر) مي‌شنوي زن؟ او مرا به انديشه انداخته است. چه بايد كرد؟ تو مي‌گويي آبمان سرخ مي‌شود؟ ولي بشنو؛ اين ناله‌ي دختر ماست كه از سوز سينه مي‌نالد در آتش تب. و دخترك فردا روزي به شوهر خواهد رفت؛ و اين‌ها همه نيازمند آن سكه‌هاست. هان چه مي گويي ـ چه بايد كرد؟

    دختر: چرا از من مي‌پرسي هنگامي كه جوابش را داري؟ چرا كاردت را تيز مي‌كني؟ پر روشن استت كه او وفاي ما را مي‌آزمايد. او ميزباني ما را مي‌سنجد؛ و تا بپذيري آن چهره‌ي ديگر را خواهد نمود. آن خوي سوزنده آتشفشان خواهد كرد و ما همه را خواهد سوخت. پس نپذير و خشم كن و سوگندان بي‌شمار چاشني كن. باشد كه خرسند شود؛ وگر به راستي پادشاه بود ترا چند درهمي بدهد. وگرنه كدام ديوانه‌سر است كه پادشاه است و مرگ بخواهد؟ اين افسانه در گوش مكن كه سراپا فريب است.

    زن: من نيز خود در اين انديشه بودم. آري، او ما را نادان پنداشته است و به گوناگون مي‌آزمايد. نه اي مهمان! تو هر كه هستي باش؛ اما بدان كه من آسيابانم، نه گردنه‌زن!

    سردار: اكنون كه او نيست هر دروغي راست مي‌نمايد.

    زن: (غربال از سر بر مي‌دارد) شوهرم به او جاي خواب داد، و لقمه‌اي، و پياله‌اي.

    موبد: جاي خواب اينست؟

    زن: به او آنچه را داد كه خود داشت؟

    موبد: و پياله اين؟

    زن: اگر شكسته است گناه ما نيست.

    موبد: مهمان‌نوازي را بنگريد سروران!

    زن: او بد ديد و بد نكرد. پادشاه سه‌بار از او خواست تا در برابر سكه‌ها بكشدش؛ و او سه‌بار روي برتابيد.

    موبد: اين سخنان همه باد است، اي شما سپاه دروغ! او ـ داراي دارايان؛ شهريار خشم‌آور ـ از آن مردمان نبود كه به زانو درآيد. شاهي چنو خود را بكشد؟ خاكتان به دهن! وگر جز اينست بر من نشانه‌اي بياور گمان‌شكن!

    سردار: آري، نشانه‌اي؛ نشانه‌اي!

    سركرده: چيزي در انديشه‌ي من مي‌خلد! آري، اينك كه دنيا بر قرار خود نيست مي‌توانم بي‌ترس چيزي بگويم؛ هرچند از رده‌هاي فروترم.

    سردار: اين چيست؟ درباره‌ي شاه يا كشندگانش؟

    سركرده: ما در توفان از او گم نشديم؛ او بود كه در توفان از ما گريخت.

    موبد: تو مي‌گويي خداوندگاري از بندگان خود گريخت؟

    سركرده: مزدا اهورا مرا ببخشايد هزاربار! پادشاهي براي او ديگر هيچ جز سراشيبي تند فروافتادن نبود. او نه از بندگان كه از بخت خود گريخت. من خود او را ديدم كه زين بر كوهه‌ي اسب مي‌نهاد.

    سردار: اگر تو آن جنگاور نبودي كه خود مي‌شناختمت مي‌پنداشتم يكي از دشمنان است كه سخن مي‌گويد.

    سركرده: من ديدم كه پنهان از ديگران پا در ركاب كرد!

    سردار: پادشاهي كه بندگان ركابش را نگه‌مي‌داشتند؟ اينك دانستم كه چرا در رده‌هاي فروتر مانده‌اي!

    سركرده: من پيرم سردار؛ بر من خشم كن، ولي فرياد مكن. اگر خطا مي‌كنم بگو كه خطاست؛ و بگو كه چرا؟

    سردار:

    چه كسي نمي‌داند كه شاه شيرافكن دلاوري بود تك، هماورد اژدها؛ و بزرگ در چشم جنگي خداي جنگ آزماي بهرام پشتيبان؟ آيا داراي دريادل به ديدن مشتي بياباني خود را مي‌كشد؟

    آسيابان: او به من فرمان داد!

    دختر: بگو!

    آسيابان: او به من فرمان داد.

    زن: (گوش‌هاي خود را مي‌گيرد) هرگز! هرگز!

    آسيابان: او به من فرمان داد؛ دوبار، سه‌بار، چهاربار!

    زن: (جوال به سر) ما هرگز مهمان نكشته‌ايم!

    آسيابان: آيا در ارج نهادن به فرمان پادشاه در اندرزنامه‌ها چيزي نيست؟

    موبد: چرا شهريار؛ نبشته‌اند كه اين سروش اهورايي است كه در كالبد زميني‌اش شنود شده.

    آسيابان: پس اينك فرمان مزدا اهورا!

    زن: من نمي‌شنوم!

    آسيابان: سرانجام آن‌كه فرمان نشنود تاريك‌تر از مرگ شرمگين‌كننده است. اهريمنان فريفتار كالبدش بشكنند و در زير زمين تا نه‌هزار سال بازيچه‌ي كابوس شود. اينك كه زر ناب ترا برنمي‌انگيزد اي مرد، اي آسيابان، از جايگاه بلند پادشاهي، از فراز شانه‌هاي تو، از ميان فر اهورايي، ترا فرمان مي‌دهم مرا بكش. آيا نمي‌ترسي؟

    زن: اگر تو پادشاهي كساني ترا اندر پي‌اند؛ من از ايشانست كه مي‌ترسم.

    آسيابان: آيا مرگ هم به من پشت كرده است؟

    زن: اي شاه، تو مي‌گفتي با مرگ تو ملتي مي‌ميرد؛ من چگونه دست به خون ملتي آغشته كنم؟

    دختر: او را بكش اي مرد؛ شايد با مرگ او ملتي نو به دنيا آيد.

    زن: من نه دايه‌ام و نه ماما؛ من آسيابانم! من به ملت نان مي‌دهم ـ همين؛ و اين تنها چيزيست كه دارم!

    آسيابان: دنيا براي ريختن خون من ترا برگزيده است اي مرد! سپاه تازيان همه‌جا در پي ما بود؛ هلهل‌كنان و ارجوزه‌خوان و غيهه‌كش. سپاهي درهم و انبوه، با درفشي به رنگ تيره‌ي دود. همه چيز از من روگردان شده جز اين سپاه كه با من چون سايه‌ي من بود.

    زن: دشمن تو اين سپاه نيست پادشاه. دشمن را تو خود پرورده‌اي. دشمن تو پريشاني مردمان است؛ ورنه از يك مشت ايشان چه مي‌آمد؟

    موبد: بسيار آتشكده‌ها كه هنوز برجاست. مردمان را بايد به گفتار گرم، آيين ستيز آموخت.

    زن: پرنگو موبد؛ در مردمان به تو باور نيست از بس كه ستم ديده‌اند.

    سردار: نفرين بر سپهر؛ از اين پيشتر زبان آن را كه چنين مي‌گفت از حلقوم به‌در مي‌آورديم.

    زن: جز درآوردن زبان كاش شما را هنر ديگري نيز بود.

    سركرده: (پشت مي‌كند) راي من برمي‌گردد!

    موبد و سردار: (راهش را مي‌گيرند) راي ما برگشتني نيست!

    آسيابان: راي روزگار ترا برگزيده است اي مرد؛ ديگربار به تو فرمان مي‌دهم اي آسيابان، مرا به خونم مهمان كن!

    دختر: (هراسان) مي‌گويد نشنيدن فرمان پادشاه پيكار با مزدااهورا است.

    آسيابان: آري، هيچ‌كس در سراسر ايران‌زمين از فرمان شاه شاهان سر نپيچيده.

    زن: راستي؟ خوشم آمد. اگر چنين است به اين سپاه تازيان بفرما بازگردد!

    آسيابان: ريشخند مي‌كني؟

    زن: در تيسفون فرمان تو فرمان بود، نه اينجا!

    آسيابان: شنيديد؟ من روي برتافتم.

    سردار: آيا سزاست كه بندگان از فرمان پادشاهان روي برتابند؟

    زن: نمي‌فهمم؛ اگر او را مي‌كشت مردمي‌كش بود، و اگر نمي‌كشت سرپيچي كرده بود. پس چه بايد مي‌كرد؟

    آسيابان: هيچ اي زن؛ گناه با ما زاييده شده، و آن جفت همزاد من كه به جانم از همه نزديكتر است نامش بينوايي است.

    (سرباز وارد مي‌شود.)

    سرباز: نردبان‌ها خوب به كارمان خورد. به پياده‌ها گفتم سنگچيني به جاي دخمه بسازند. خاك سخت است و بيل فرسوده؛ اما مردار بي‌گور نمي واند باشد. اين‌ها به كنار كلنگ را پيدا نمي‌كنم.

    سردار: مردك سخني نگفت؟

    سرباز: تته‌پته‌اي مي‌كند؛ ما كه نمي‌فهميم؛ مثل فتيله‌ي بي‌روغن. سروران شايد چيزكي ازش دريابند. بيارمش اينجا؟

    موبد: نه! باوركردني نيست كه آسيابان به زر فريفته نشده باشد. باوركردني نيست كه دشنه را فرود نياورده باشد. باوركردني نيست كه پادشاه را نكشته باشد. آري، تو بايد او را كشته باشي، و جز اين هر سخني باور نكردني است.

    سرباز: دار آماده شده. اينك تنها به ريسماني نياز است.

    زن: ريسمان در انبار است. خانه‌خرابم كرديد؛ زياده از اندازه مبر. چوب از كجا بردي؟ زياديش را بگذار.

    سرباز: (كه مي‌رود) اگر زنده خواستيدش بر طبل بكوبيد. اما اگر سرش را خواستيد در بوق بدميد!

    زن: تو براي مردم دست‌بسته پهلواني؟ (دنبالش مي‌دود؛ سرباز خندان مي‌گريزد) اي خرفستر، اي بوزينه؟

    سردار: (راه زن را مي‌بندد) خاموش! چه كسي به تو گفت سخن بگويي؟

    زن: اينجا خانه‌ي من است و تا بخواهم سخن خواهم گفت. من شويم را به مرگ ارزان نمي‌دهم.

    (باز مي‌دود؛ در بر وي بسته مي‌شود؛ زن به در مي‌كوبد.)

    موبد: تكاپو مكن؛ دست‌و‌پا مزن اي گجسته‌ي زنديك؛ راي ما ديگرگون نمي‌شود. نشنيدي كه دار برپا شده؟

    زن: (نوميد برمي‌گردد) چرا كوششي را كه مي‌توانم نكنم؟ آزادگي به تنت مهمان نشود اي سردار، كه مرگ بي‌زمانه به خانه‌ي ما آوردي.

    سركرده: (سرگشته) اينك كه سرزمين فراخ آيين نو مي‌كند، چونان هميشه توانگران مي‌رهند و ناتوانان دربندند؛ تو چرا نگريختي؟

    آسيابان: استريم نبود تا بر آن بار بندم.

    دختر: دنيا در كمين پاكي من است. همه چيز دست به هم داده‌اند تا تيره‌روزي من زبانزد گيهانيان شود: استر مي‌ميرد، همسايه مي‌رود، سنگ آسيا مي‌شكند، و يكي مرگش را اينجا مي‌آورد.

    زن: آن بيگانه چون از مرگ خود نوميد شد ترفندي تازه زد.

    آسيابان: او مي‌كوشيد تا من آسيابان را خشمگين كند.

    دختر: (گريان) تو چرا خشمگين نشدي؟

    آسيابان: در چهره‌ام نگريست و نگريست و نگريست.

    زن: تف!

    آسيابان: او به چهره‌ام تف انداخت.

    دختر: نگو، نگو، نگو.

    آسيابان: او مرا به سينه كوفت.

    دختر: اي ستبردل، اي رهزن، اي شورچشم!

    زن: (با چهرك زر) اي تو ابلهي، اي تو ساده‌دل. ساليان سال در اين بيابان آسيا چرخانده‌اي با نان جوين و با خرماي خشك. آيا در تو نيروي كين‌ستاني نيست؟ آيا من نيستم پادشاه تو و هم دشمن تو؟ تو كاخ مرا در تيسفون نديده‌اي. ما بر حصير نمي‌خسبيم. تو فرش نگارستان ما را نديده‌اي ـ يك تار زر، يك پود سيم ـ كه در آن درخت و پرنده و باغ است؛ از هر گوهري گل. دست شترنجم هست؛ يك سف از ياقوت سرخ و ديگر صف از ياقوت زرد. و دستي نرد از زمرد پاك؛ و مرا سي ودو هزار پاره ياقوت بيش بهاست. مي‌داني؟ و گنج عروس؛ و گنج خزرا؛ و گنج بادآورد؛ و گنج ديباي خسروي؛ و گنج سوخته؛ و زر مشتفشار؛ و تخت تاقديس؛ و شادُروان بزرگ و مشكوي زرين؛ و دوازده هزار كنيزك. آيا باز بايد گفت؟ آيا به خشم نشدي؟ آيا در تو نيروي كينه نيست؟

    آسيابان: من به او گفتم اي مرد ـ هر كه هستي؛ اي چركينه‌پوش، اي پادشاه، اي راهزن ـ مرا به خشم مياور. دلم مي‌آسامد؛ و گزندي شايد كه بر تو يا بر خود زنم.

    زن: هزار و دويست فيل؛ و سيزده هزار شتر باركش! و باغ نخجيران؛ و باغ سياوشان؛ و باغ زمرد! و دوازده هزار يوز؛ و هفصد هزار سوار؛ و سيصد هزار پياده؛ و صد هزار اسب بارگي؛ و صد هزار نيام زرين؛ و مزا هر سال هفتصد و نود و پنج بار هزار هزار درم از هر سوي مي‌رسد!

    آسيابان: من به او گفتم اي بدخواه، اي شوريده گفتار، اي ستمكار، مرا به خشم مياور. من مردي‌ام كه سال‌ها از من شده، و مرا رفتن من امروز يا فرداست. مرا شوربختي ستمگر كرده. و مبادا ستم از من بر مهمان من رود.

    زن: او مي‌خنديد! به تازيانه دست برد، و او را كارهاي سخت فرمود؛ كه اي مرد، در تو دليري بنده‌اي كاركشته نيست؛ پليدي پيش تو پاك است، و رسوايي پيش تو سربلند! تو شاه خود را چون شاهان ارج نمي‌نهي. مرا سگان پاسبان بود كه آوازشان چنديست نشنيده‌ام. چون سگان به پاي من بيفت. چون سگانم بر چهارپا برو و هياهو و وغوغه كن. اسب تكاورم مرا دو روز است سواري نداده است؛ زين كجاست تا بر تو بندم؟ اي مرد، همسر خود را بگوي كه به رختخواب من درآيد. زود. زود.

    آسيابان: (به پاي زن مي‌افتد) اي پادشاه مرا مزن؛ مرا ريشخند مردمان مكن! من مردي‌ام طاقت به سر شده؛ مبادا دست من بر تو دراز شود؛ كه در قلب من نيز سنگ آسيابي هست، و دستانم چون بكوبم به سنگيني سنگ خواهد شد! مرا بگذار. مرا رها كن.

    زن: زبانت بريده باد و لبانت دوخته. چه پرمي‌گويي و ياوه مي‌بافي. نابخرد نامرد گجسته خود را كنار بكش؛ راهم را نگير! من تازه در اين تاريكي دخترت را ديده‌ام كه با همه‌ي رنجوري بدك نيست، و لبانش به رنگ تبرخون است؛ و در آغاز رسيدگي است. مرا به ميوه‌هاي تن او مهمان كن!

    آسيابان: اي پادشاه چه مي‌گويي كه من نمي‌فهمم؟

    زن: اگر زبان مرا نمي‌فهمي زبان تازيانه را فهم خواهي كرد!

    آسيابان: من مي‌دانم؛ تو مي‌خواهي مرا بيازمايي! تو وفاي مرا مي‌سنجي! در وفاي من سخني نيست، نيست! مرا از اين كه هستم خوارتر مكن! اي پادشاه بگذار تا زانوانت را ببوسم.

    دختر: اي پادشاه او به زانو افتاده است؛ آيا بس نيست؟

    زن: گفتي به زانو؟ هنوز سر به خاك ساييدن مانده است! به خاك بيفت و همانجا بمان تا من شرف به زير كشيدن دخترت را به او بدهم.

    دختر: (هراسان) از من چه مي‌خواهي؟

    زن: عناب و بادام، آميخته با شكر و قند!

    دختر: نه! (مي‌گريزد) مرا برهان پدر. مرا برهان!

    آسيابان: (گوش‌هايش را مي‌گيرد) نه، نه، نه؛ اين همه براي آزمودن من است؛ اين همه نيست مگر براي آزمايش من!

    زن: تو اي دختر خوب رسته‌اي. زبان خوش دوست‌تر داري يا تازيانه‌ي مارپيكر؟

    آسيابان: (چشمان خود را مي‌گيرد) من خشمگين نمي‌شوم، نه؛ من خشمگين نمي‌شوم.

    دختر: واي پدر ـ به دادم برس. دشنه زير گلوي من است؛ به دادم برس!

    سردار: داستاني از اين شرم‌آورتر ساخته نشده. پادشاه ما به كنيزكي پست‌روي بنمايد؟ او كه در تيسفون سه هزار زن داشت، هر يك خوبتر از ديگري؟

    دختر: (از پس سنگ آسيا مي‌آيد) كاش كيسه‌اي آرد مانده بود كه بر سر خود مي‌ريختم تا سراسر سپيد شوم. كاش چنين چيزي بود.

    آسيابان: دخترم. دختر من چنين نبود. اينگونه خيره در كار خود. با نگاه مرده.

    دختر: بالاي تو بلند است، و پهناي تو دوشانه از من پهن‌تر. نيروي تو با پرهيز من آورد مي‌كند؛ و من از روزنه اهريمن را مي‌نگرم كه بر اسب خاكستري‌اش دور مي‌شود.

    آسيابان: نه، نه، دخترم اينگونه نبود. او مي‌خواست وفاي مرا بيازمايد. دست برداشتن به روي پادشاه ـ اين گناه دوزخي! ـ و من به آن دست نبردم. و اينك دوزخي از آن سهماگين‌تر از درون مي‌سوزاندم. اي رگ‌ها، اين رود جوشان چيست در شما جاري؟ اين شورش كه در دل من جا گرفته است؟ من او را مي‌كشم؛ آري، در دل من سنگ آسيابي هست!

    (روي جسد مي‌افتد و مي‌زند.)

    دختر: (سرخوش و دست‌افشان) دلم براي كشته مي‌سوزد. دلم براي كشته مي‌سوزد!

    زن: (بي چهرك) زبانت ببرد! (به آسيابان) دشنه را سخت‌تر بزن!

    آسيابان: (همچنان مي‌زند) او را مي‌كشم؛ دوبار، سه‌بار، چهاربار . . .

    زن: بزن! بزن!

    آسيابان: (نفس‌زنان دست مي‌كشد) من او را كشتم؛ آري، و شادمانم.

    سردار: به چشم خود ديديد؟ گفته‌هاي اين جانور بس نيست تا گناه او بر دنيا آشكار شود؟

    موبد: سرانجام راستي به سخن درآمد. آري، گزارشي درست خود را فرياد كرد، و ما همه شنيديم.

    سردار: (دست به شمشير) اينست دادگري ما!

    زن: (نگران) اما تو او را نكشتي.

    آسيابان: آري نكشتم!

    موبد: چه پنهانكاري بيهوده‌اي.

    آسيابان: من او را نكشتم. اين گزارشي نادرست بود.

    موبد: چرا دروغ؟

    آسيابان: من بيم كردم كه در من چون پدري شرم‌ناشناس بنگريد. من او را نكشتم؛ تا آن دم كه مرا به بازي گرفت.

    سردار: بازي؟

    موبد: كدام بازي؟

    زن: (با دو چهرك) نيك خود را شاه خواندم و شما را فريفتم، به خوراكي و جاي خواب و همخوابه. هاه، نيك شما را ريشخند خود كردم. نيك بازي دادمتان به بازيگري. من كه‌ام كه درباني‌ام دهند؟ هر كوچه‌گردي مي‌تواند از در درآيد و به خود نام شهرياري بندد و به رختخواب دخترت فرود آيد. هاه ـ چه آسان. چه آسان.

    آسيابان: نه اينهمه آسان ـ نه اينهمه! چماق من كجاست؟

    زن: تن او نيكو بود. خوشا به اين مهمان‌نوازي!

    آسيابان: چماق من كجاست؟ چوبدست مرا بده! دست مرا بگير! چوب‌بند سقف را بكش. هاي ـ

    موبد: مي‌شنويد؟ در اين دادگاه شنيديد كه او به فرياد چماق مي‌خواست.

    سردار: براي كشتن پادشاه!

    زن: چه كسي گفته من پادشاهم؟ هيچ در چهره‌ي من نور ايزدي هست؟ آيا سپاهي دارم، يا كاخي، يا كنيزكان خوبرو؟ آيا مردمي دارم؟

    دختر: (گريان) او با خود گنجي دارد!

    زن: گنج من دزدي است!

    دختر: بپرس از كه دزديه است؟

    زن: از تو! مزد همه‌ي روزهاي خود را برهم بيفزاي؛ آيا گنجي نمي‌شد؟

    آسيابان: (درمانده) روزهاي زندگيم. آه، فراموش كرده‌ام كه از كي آغاز شد.

    زن: من همه‌ي روزهاي ترا دزديدم!

    آسيابان: پس شاه خود تويي! چگونه مي‌تواند جز اين باشد؟ روزهاي زندگيم! هميشه آرزو مي‌كردم روزي داد خود به شهريار برم؛ و اينك او اينجاست؛ داد از او به كجا برم؟ آنچه را كه از من گرفتي پس بده اي شاه؛ روزهاي زندگيم، اميدهاي بربادم، و پاكي اين دختركم!

    (سرداران چشم‌هاي خود را مي‌گيرند و آسيابان مي‌كوبد ـ)

    دختر: (جيغ مي‌كشد) خون! خون!

    زن: (بي‌چهرك) خون از چهره‌اش بيرون زد!

    دختر: اين كم است!

    زن: (بالاي سر جسد مي‌نشيند) بگو ببينم اي شاه؛ دخترم را چگونه يافتي؟ آيا به تو افسار داد؟

    دختر: (گريان) تمام شب بارش بود؛ و او به تن تنها در برابر من ايستاد.

    زن: سخن بگو اي شهريار سترگ؟ آيا رهوار بود آنگاه كه به تو سواري مي‌داد؟

    آسيابان: (نعره‌كشان بر مرده چوب مي‌زند) من ـ او ـ را ـ كشتم!

    زن: آيا ترا خوش آمد؟ رام تو بود آنگاه كه برو خسبيدي و در او مي‌راندي؟

    آسيابان: چماقم!

    زن: بزن!

    آسيابان: روزهاي زندگيم.

    زن: بزن!

    آسيابان: همه‌ي مزدهايم.

    زن: بزن!

    دختر: بزن!

    آسيابان: (خشنود) من او را كشتم!

    دختر: دلم براي كشته مي‌سوزد. دلم براي كشته مي‌سوزد. (نالان) آه پدر، چرا ترا كشتند؟

    (سرداران چشم باز مي‌كنند؛ زن نگران ـ)

    زن: خاموش باش و سخنان ديوانه مگو.

    دختر: آه پدر، پدر؛ با تو چه كردند!

    زن: مبادا زبان بازكني!

    دختر: آه پدر، چرا ترا كشتند؟

    سركرده: چطور؟ مي‌شنويد؟ چه مي‌گويد؟

    دختر: آن‌كه اينجا خفته پدر من است. بينوا مرد آسيابان؛ كه هرگز از زندگي نيكي نديد. آري نديد، حتي پس از مرگ.

    سردار: چه مي‌گويي؛ اين چهره‌ي خونالود پادشاه نيست؟

    زن: شما مي‌دانيد كه دختر خرد خويش از كف داده است.

    دختر: (بر جسد مي‌افتد) پدر، سخن بگو و پاسخ ايشان بده ـ (به جاي جسد) فرزندم، آه فرزندم، چرا ترا تنها گذاشتم؟

    موبد: مي‌شنويد؟ مرده سخن مي‌گويد! در همه‌ي دساتير چنين چيزي نبشته نشده. حقيقت از جهان ديگر به ما آواز مي‌دهد.

    سردار: همه چيز فراموشم باد! آن‌ها را نگه‌داريد تا ببينم. و شما، همه گردهم آييد؛ اين يك همپرسگي جنگي است ـ زود! گفته مي‌شود كه اين پيكر پادشاه نيست. آيا هيچيك از شما چهره‌ي پادشاه را از نزديك ديده است؟

    سركرده: چه كسي ياراي آن داشت تا در سيماي شكوهمند پادشاه بنگرد؟ از اين كه بگذريم او چهره به هر كس نمي نمود.

    سردار: تو نخستين نبودي كه به ديدن اين پيكره‌ي پاره‌پاره‌ي خون‌آلود پادشاه را بازشناختي؟

    سركرده: من او را به ديهيمش بازشناختم؛ وگرنه هرگز او را جز از پس سيماچه‌اي زرين نديده بودم. آري سيماچه‌اي سرخ؛ يك پاره‌ي زر ناب كه درخشش آن چشم را تيره مي‌كرد.

    سردار: اي موبدان موبد، نگهبان پرفروغ آتشگاه، سخن بگو. تو او را بارها ديده بودي!

    موبد: آري ديده بودم. اما نه هنگامي كه بر چهره‌اش خشكي خون نشسته بود، و كبودي مرگ بر آن سايه انداخته بود، و دهانش نيمه‌باز بود، و چشمانش بر تيرهاي سقف خيره مانده بود، و از دردي جانكاه در چهره‌اش نشانه‌ها پيدا بود.

    سردار: اين بايد دانسته شود! من خود پادشاه را جز از پس پرده يا در كلاهخود زرنگار رزم نديده‌ام؛ و دشوار است كه بگويم چه مايه آن شكوه از اين پيكر خون‌آلود دور است.

    سركرده: اينك چه بايد كرد؟ در اين افتادگي كه اوست حتي همخوابگان شاه نيز او را نمي‌شناختند تا چه رسد به بندگان كه همواره سر به زير داشتند.

    سردار: اگر او آسيابان باشد پس پادشاه كجاست؟

    زن: من به شما سه‌بار گفتم كه او گريخته است؛ چهره دگرگون كرده. او به آرزوي گريز از ما گريخت. ديگر چه بايدم گفت هنگام كه شما جز نيروي ستم هيچ باورتان نيست؟

    موبد: واي بر ما! (جسد را مي‌زند) ـ اگر اين كشته آسياباني بي نام باشد. من بر او نماز شاهان گزاردم!

    زن: اي ـ روزگار را بنگريد كه دشمن سراسر گيتي را درنورديده؛ و سرداران جنگاور جنگ‌آزماي ما هنوز كينه از رعيت مي‌ستانند.

    سركرده: خاموش!

    (سرباز وارد مي‌شود.)

    سرباز: هاون كجاست؟

    دختر: درست بايست سرباز. هاون براي چه مي‌خواهي؟

    سرباز: استخوان‌هاي آسيابان بايد كوبيده شود.

    زن: سنگ هاون آنجاست، و تنور اينجا، چيز ديگري هم هست كه بخواهي؟

    سرباز: فقط تبر!

    زن: همه‌جا پيروزي‌نامه بخوانيد و كرنا بنوازيد كه بر ماندگان تهي‌دست چيره شده‌ايد.

    سردار: اگر آن پيكر آسيابان است پس اين مرد كيست؟

    سرباز: (خندان) مردك تازي جان مي‌دهد و سخن نمي‌گويد؛ چز اين كه چيزكي زيري لب مي‌ولنگد!

    سركرده: آنچه بايد دانست اينست كه تازيان مي‌آيند يا دور مي‌شوند؟

    موبد: آري، بايد دانست!

    سردار: (به آسيابان) تو كه هستي مرد؟

    زن: آيا ما مي‌توانيم دمي چند با هم در پنهان گفتگو كنيم؟ ما سه تن؛ اين يك همپرسگي خانوادگي است.

    سردار: اگر همفكري بر خردمنديتان مي‌افزايد چه باك؟

    موبد: اگر آن‌ها را كه سوداي خام مي‌ريزند بر بينش نيك آورد چه بيم؟

    سردار: و اگر آنچه را كه ما بخواهيم در پي آورد همانديشي كنيد و بيشتر همانديش كنيد. ولي واي اگر آن دانشي را در پي نياورد كه ما مي‌خواهيم. (به سرباز) بيرون بايست، اما نگاهت به درها باشد. اين‌ها بنديان تواند. (به سركرده) همه سو بسته شود! (به موبد) برويم ـ (به زن) و هنگامي كه برگرديم بايد چهره‌ي آن مرد از آرد و آنچه او را پوشانده است پاك شده باشد. (به سركرده) به من نشان بدهيد؛ اين مردك تازي كجاست؟

    (بيرون مي‌روند.)

    بازگشت به بالای صفحه :: نسخه ی مناسب چاپ :: ارسال برای ديگران

  • انتشار بخش يا بخش هايی از اين اثر منوط به داشتن اجازه نامه از سوی پايگاه ادبكده می باشد.
  • پايگاه ادبكده از پروانه ی Creative Commons پيروی می نمايد. هرگونه تخلف، پيگرد قانونی را در بر خواهد داشت.
  • Advertisement in Adabkade
    فروشگاه فرهنگی  |  ارسال آثار توسط كاربران  |  همكاری با ادبكده  |  درباره ی ما  |  ارتباط با ما  |  تبليغات  |  جست و جو در پايگاه
    © 2003 - 2007 www.adabkade.com, All rights reserved.
    © Phoenix Design Group :: MovableType 2.63 :: Site Statistics