Adabkade :: WeblogSearch in SiteContact UsStoreHome
ادبكده  »  كتابخانه  »  بهرام بيضايی  »  مرگ يزدگرد، بخش سوم و پايانی

بازگشت به بهرام بيضايی



مرگ يزدگرد

  • بخش سوم و پايانی
  • بخش نخست

  • بخش دوم



  • دريافت اثر به صورت فايل Zip

    بخش سوم و پايانی

    مرگ يزدگرد؛ اثری از بهرام بيضايی

    سرباز: (خندان) اين چه سخني است كه شما بايد بگوييد و ما نبايد بشنويم؟

    زن: بزن به چاك!

    سرباز: كاش يكي تان پا بگذارد به فرار؛ نيزه‌ي من اين پشت در كمين است! ازتان كباب خوبي به سيخ مي‌كشم! افسوس كه نيزه‌ام به زهر آلوده است؛ سگ خور!

    (بيرون مي‌دود.)

    آسيابان: (آشفته) بگو چه در سر داري؟

    زن: اي نادان، راه فراري نيست. اگر گمان برند كه اين مردار پادشاه است كه افتاده خون ما همه هدر خواهد شد. بايد بگوييم و بگوييم و بگوييم كه اين پادشاه نيست.

    دختر: چه كسي نمي‌داند كه اين اندام آسيابان است؟

    آسيابان: اگر آسيابان آن ميان افتاده پس من كه هستم؟

    زن: بزودي همه خواهد پرسيد.

    آسيابان: من اگر آسيابان نباشم پادشاهم؛ بجز اينست؟

    زن: چاره چيست؟ اگر پادشاه نباشي پادشاه‌كشي؛ و ما همه به مرگي دردناك مي‌ميريم. پادشاه بودن بهتر است يا مرگ؟

    آسيابان: هوم ـ سخني است.

    دختر: (گريان) تو هرگز با پدرم خوب نبوده‌اي. تو هرگز با او مهربان نبودي. تو حتي با او نمي‌خفتي. اي تو! ـ تو هرگز خود را به او واگذار نمي‌كردي؛ او را كه از پريشاني و ناداري و مهر تو گريان بود. من با تو كنار نمي‌آيم!

    زن: من چه بايد مي‌كردم؛ جز اين كه همه‌ي روزهاي زندگيم را در اين سياهچال با او شب كنم؟ جز كه باركشي باشم چون خود او؛ چون دو استري كه با هم سنگ آسيا مي‌گردانند. تو بيش از اين از زادنت پشيمانم نكن. من كه ترا به دنيا آوردم، هرگز چشم به راه سپاسگزاري تو نيستم.

    آسيابان: بس كنيد! كوتاه كن دختر ـ

    دختر: تو با من سخن مگو. تو بيگانه به من دست مزن كه او را از راه به در بردي!

    آسيابان: من منم اي نادان؛ نمي‌شناسي؟

    دختر: چرا نيك مي‌شناسمت؛ مي‌دانم چگونه مردي! بي‌گمان اگر مرا مي‌خريدند مي‌فروختي به يك لبخند اين زن!

    زن: چكنم جان دل؛ فروشندگان تو خريداران من‌اند.

    آسيابان: هنگامه را كوتاه كنيد. در اين هنگام كه ما اينجا به جان هم افتاده‌ايم بيرون از اينجا گور كنار گور براي ما مي‌سازند؛ سنگ بر سنگ؛ و ميخ دار مرا استوار مي‌كنند. پس خاموش!

    دختر: چرا نگريم من، كه بينوا پدرم پيش چشمم تباه شد؟

    زن:آي، جگربند مادر، دلم را پاره‌ي خون مكن!

    آسيابان: چرا مرا مرده مي‌پندارد؟ آيا هرگز در نگاه تو زنده بوده‌ام؟ آه ـ چه مي‌گويم؛ من در اين دخمه به دنيا آمدم؛ مرده‌اي بودم به گوري سرد پا نهاده! و اينك هنوز روشني دنيا را نديده، از مرگي به مرگ ديگر مي‌روم.

    دختر: (روي جسد مي‌افتد) پدر، پدر، چرا مرا با خود نبردي؟

    آسيابان: به راستي باورش شده كه او آسيابان است!

    زن: چنين مي‌نمايد، و اين خود بد نيست. ديوانگي او به سود مي‌انجامد؛ و خرد به زيان. آه دخترم؛ آنچه بر او گذشته چنانش درهم كوبيده كه خود نمي‌داند كيست. تا كي چنين باشد و چنين كند خدا داناست.

    (سردار و ديگران وارد مي‌شوند.)

    سردار: (به سرباز) آيا سخنانشان را شنيدي؟

    سرباز: نه سردار، فقط از سوراخ در نگاهي كردم.

    سردار: اين مردك تازي بينوا پيش از جان دادن چيزها گفت كه ما را بر آن مي‌دارد تا هر چه زودتر به گردآوري سپاه بپردازيم. تازيان يكراست به سوي خاوران تاخته‌اند؛ پس هر دم بيشتر از اينجا دور مي‌شوند.

    سرباز: دور مي‌شوند؟

    سردار: آري، اين با چاره‌جويي خرد هماهنگ است و با پيش‌بيني جنگ‌شناسان نيز مي‌خواند.

    سرباز: دور مي‌شوند! چه مژده‌اي! پس بخت به ما روي‌آور شده.

    سردار: آري، اين مژده‌ي بزرگي بود اگر پادشاه هنوز زنده بود ـ (به زن) آيا پيوند انديشه‌هاي شما ميوه‌اي داشت؟

    زن: ما فقط آبياري‌اش كرديم.

    سردار: ميوه‌ي رسيده ـ هاه ـ بايدش چيد. زودتر باش!

    زن: گفتنش سخت است! اي موبد من بايد سوگندي بشكنم؛ آيا رواست؟

    موبد: راه يكي؛ آن راه راستي، و ديگر همه بيراهه.

    زن: دختر راست مي‌گفت؛ آسيابان اينجا خفته.

    سردار:چه گفتي؟

    موبد: آنچه را كه مي‌گويي به سوگندي مرگ‌اور استواركن.

    زن: سوگند به جان همه‌ي موبدان!

    موبد: پس اين مرده آسيابان است (با لگد مي‌زند) ـ و اين مرد كيست؟

    زن: (بر او لباس مي‌پوشاند) پادشاه!

    سردار: شنيديد؟

    سركرده: باوركردني نيست!

    زن: آري اي سلحشوران و سرداران؛ آسيابان به مرگ خود مرده، و اين مرد زنده‌ي ايستاده پادشاه است كه مي‌خواست خود را از خويش گم كند؛ و پس، جامه‌هاي او را پوشيد.

    سردار: آيا اين خوابي نيست كه درست درآمده؟

    موبد: چرا از آغاز نمي‌گفتي؟

    زن: من به نگه‌داشتن اين راز سوگند خورده بودم.

    سردار: و او ما را مي‌آزمود ـ همه‌ي ما را ـ مي‌شنويد؟ كاش سخن تندي نگفته باشم. آري، سپيد بختم كه از اين آزمون سربلند برآمدم.

    سركرده: (زانو مي‌زند) اي پادشاه!

    زن: دادگريتان را بنگريد كه اينك كندشمشير شده. مرگ آسيابان بي‌پادافره مي‌ماند؛ هاي ـ آري، دادگري را بنگريد.

    سردار: فرمان پادشاه چيست؟

    آسيابان: از راه من دور شويد. به تنهايي خود رهايم كنيد؛ و هرگز نگوييد كه مرا ديده‌ايد.

    سركرده: پادشاه جز اين فرماني ندارند؟

    زن: او پادشاه بودن خود را نخواهد پذيرفت!

    آسيابان: من نخواستم كه جانبازان گرد من باشند. گفتم زود باشد كه همه جا آوازه شويم؛ و اين بي‌گزند نيست. گفتم دور بايد شد؛ بي‌سايه‌اي. پس بهتر آن ديدم كه مردن بيندارندم؛ و جامه را پوشيدم.

    موبد: گفتاري خردمندانه است.

    سردار: چه رنجي كه پادشاه مي‌برد. پشت ما در برابر تو خم باد شهريار!

    سركرده: اگر پادشاه هستي اي بزرگوار نام مرا بگو.

    زن: چرا پادشاه بايد نام زيردستان را بداند؟

    سركرده: پاسخي شاهانه است؛ اما گواهي بايد. در ميان سپاهيان كسي نيست كه پادشاه را ديده باشد؟

    سردار: تو پادشاه را مي‌آزمايي؟

    سركرده: آري؛ اينك كه چهره‌ي اين مرد از غبار پاك شده شايد كساني در او دروغ و راست را بتوانند ديد.

    سرباز: (به زمين مي‌افتد) اگر زنهارم دهيد من گناه نابخشودني خود را بگويم. آري ـ من يك بار دزدانه در چهره‌ي پرفروغ پادشاه نگريسته‌ام، ولي از دور. در شكارگاه بود، و غوغاي بازياران بود، كه ديدگان من او را ديد ـ يك چشم برهم زدن! ـ و راستش نمي‌دانم كه آن چهره‌ي راستين پادشاه بود يا سيمايي ساختگي بر چهره داشت؛ كماني در كف، و پيمانه‌اي به ديگر دست. اما اين نشانه‌ها پاك بيهوده است؛ زيرا شنيده‌ام كه پادشاه براي آن‌كه نشناسندش موي چهره و گيسوان را به دست پيرايه گران سپرده است. پس چگونه مي‌توان او را شناخت؟

    موبد: آري، نمي‌توان. (پيش مي‌آيد) پادشاه بوي خوش مي‌داد كه از هل و گلاب بود، و اينجا جز بوي ناي و نم نيست. اما من راهي مي‌دانم؛ اي مرد ديهيم پادشاه را به سر بگذار و رداي او را بيفكن.

    زن: بگير!

    سرباز: نه، اين او نيست؛ سوگند مي‌خورم! با اين ديهيم و ردا او از پادشاه ما بسي باشكوه‌تر است!

    سردار: آزموني ديگر!

    موبد: راه برو! بخند! دور خود بگرد! چشمان خود را ببند! چشمان خود را بدران! فرياد كن! غريو كن! پچ‌پچه كن! دستانت را بگشا! دستانت را به كمر بزن! دستانت را چليپا كن! (درمانده) نمي توان گفت!

    سركرده: ولي اين دست‌هاي يك پادشاه نيست! دستاني چنين زمخت و كارآلوده؛ پينه‌ها بر آن بسته و كبره‌ها.

    آسيابان: (دست‌هايش را به هم مي‌كوبد) نيست؟

    موبد: سوگند به آسمان كه هست؛ پنجه‌هاي جنگ‌آزموده‌ي يك شهريار جنگجوي گرزآور، كه بسيار زه رها كرده و زوبين افكنده و كمان كشيده و تير نشانده و شمشير زده و جوشن درانده. آه به ياد نمي‌آورم كه نام بهترين اسب پادشاه چه بود؟

    زن: شبرنگ!

    موبد: تو مي‌داني! و بهترين پرنده ـ

    زن: شباويز.

    موبد: و بهترين زنان.

    زن: شباهنگ.

    سردار: اگر تو پادشاه هستي شماره‌ي شبستان هاي كاخ تيسفون را بگو.

    زن: شبستان تاريك براي شورشيان؛ شبستان ياقوت براي زنان؛ شبستان زبرجد براي نوازندگان. آيا پرسش ديگري هم هست؟

    سردار: او مي‌داند. مي‌داند. نشانه‌ي ديگر بگو.

    زن: فرش نگارستان؛ با يكهزار و يكصد و يازده گوهر.

    سردار: او مي‌داند! مي‌شنويد؟

    موبد: شماره‌ي درست زنان پادشاه را تنها منم كه مي‌دانم؛ اگر تو پادشاهي بگو!

    زن: دويكصد و يك ده.

    موبد: شگفتا! اين‌ها همه درست است.

    آسيابان: (به زن) تو اين‌ها را از كجا مي‌داني؟

    زن: تو به من گفتي؛ يادت نيست پادشاه؟

    آسيابان: من نگفتم.

    زن: تو به من گفتي؛ شماره‌ي دهليزها، گوهرها و خوابگاه‌ها. چه كس ديگري بايد گفته باشد؟

    آسيابان: او؛ آنگاه كه مرا راند زير باران. او به تو گفته است؛ پادشاه.

    زن: پادشاه تويي!

    آسيابان: (ديهيم و ردا را مي‌افكند) نه. او نه منم. من منم؛ خود من! آسيابان. مردي‌ام بي‌برگ و بي‌بخت؛ و دستم تا به آرنج در خون. بگو؛ اين‌ها را او به تو گفت؟

    زن: آري او!

    دختر: (سر برمي‌دارد) آري ـ او!

    سردار: آن‌ها را از هم جدا كنيد. داستان چيست؟

    دختر: داستان؟ (راه مي‌افتد) اين را من به چشم خود ديدم ـ (پيروزمندانه) من، كه مرا هيچ پنداشته بودند.

    آسيابان: بگو!

    دختر: او خواست تا مادرم را بفريبد.

    زن: چنين چيزي نيست.

    دختر: (به آسيابان) همسر ترا.

    سردار: بر پادشاه ما ناروا مبند.

    دختر: او به تو شبيخون زد اي آسيابان.

    سردار: پادشاه ما؟

    دختر: زهر مي‌پاشيد!

    آسيابان: از اين زن انديشه‌ام نيست؛ زيرا پيش از اين بارها به آغوش مردمان رفته است.

    زن: نامرد!

    آسيابان: بي‌خبر نيستم.

    زن: هركس را مشترياني است!

    آسيابان: همسايگان؟

    زن: اگر من نمي‌رفتم پس كه نانمان مي‌داد؟

    دختر: تو با پدرم چه بد كه نكردي!

    زن: بد كردم كه در سال بي‌برگي از گرسنگي رهاندمتان؟

    موبد: آه اينان چه مي‌گويند؛ سخن از پليدي چندانست كه جاي مزدااهورا نيست. گاه آنست كه ماه از رنگ بگردد و خورشيد نشانه‌هاي سهمناك بنمايد. دانش و دينم مي‌ستيزند و خرد با مهر؛ گويي پايان هزاره‌ي اهواريي است. بايد به سراسر ايران‌زمين پندنامه بفرستيم.

    زن: پندنامه بفرست اي موبد، اما اندكي نان نيز بر آن بيفزاي. ما مردمان از پند سير آمده‌ايم و بر نان گرسنه‌ايم.

    سركرده: مرا دانشي نيست اي موبد؛ ترا كه هست چيزي بگوي.

    زن: آري پرخاش كن. چه كسي مرا سرزنش مي‌كند؟ من ساليان چشم به راه رهايي بودم. آري من!

    دختر: (راه مي‌افتد) او خواست تا مادرم را بفريبد. در تاريكي زمزمه كرد؛ و تنها ميان ايشان زبانه‌ي آتش بود.

    آسيابان: من كجا بودم؟

    دختر: در باران!

    آسيابان: آغاز شب نبود؟

    دختر: آنگاه كه توفان در خود پيچيد و زير و بالا شد و به غرش آغاز كرد و سرانجام بوران و تگرگ باريد. آري، آن هنگام، پادشاه هنوز مي‌كوشيد آسيابان را پست‌تر كند. همچون سگي!

    آسيابان: (به زمين مي‌افتد) عو ـ عو ـ

    دختر: بلندتر! بلندتر! ـ آن پساك زرنگار را به من بده، و آن كمربند را. اينك بار ديگر بگو؛ من كه هستم؟

    آسيابان: سرور من تو پادشاهي.

    دختر: و تو گدازاده كه باشي؟

    آسيابان: سگ درگاهت آسيابانم.

    دختر: تو شوربخت شورچشم هر چه داري از كيست؟

    آسيابان: هر چه ما داريم از پادشاه است.

    زن: چه مي‌گويي مرد؛ ما كه چيزي نداريم.

    آسيابان: آن نيز از پادشاه است!

    دختر: دختر سهم شاهانه‌ي من بود. دانستي؟ ـ آخ!

    آسيابان: چه شد؟

    دختر: از آسمان تير بلا مي‌بارد. همه را من آماجم. آنان را بن پيدا نيست. ژوليده‌موي و چركين و چرمين كمر. افراشته درفش باشند و زين سياه دارند.

    آسيابان: آيا اينهمه نزديك شده بودند؟

    دختر: دشمن؟ باشد كه دور شده باشد. اينسان كه روشن است دنيا مرگ مرا نمي‌خواهد. پس بايد زنده ماند!

    زن: موش‌ها مي‌گريزند. سرد است. چه باراني؛ گويي از ميان كولاك هزاران مويه مي‌شنوم.

    دختر: شايد بازگردند! آتش بيار. هيزم كجاست؟ به آسمان نگاه كردم؛ مي‌بارد تند، چون درياي وارونه. اين چيست؟

    آسيابان: شمشير.

    دختر: براي سينه‌ي تو! تو مرا نكشتي اي آسيابان. تو ترسان‌تر از آن بودي كه مي‌پنداشتم. تو حتي دل آن نداشتي كه چوبدستي را كه بالا برده بودي فرود آري.

    آسيابان: من مردي بي‌آزارم.

    زن: (جيغ مي‌زند) سرد است!

    آسيابان: فريادت از چيست؟

    زن: از تو! از تو مرد. از تو نيكدل؛ كه چوبدستت را به زانو شكستي آنگاه كه بايد پيشاني او را مي‌شكافتي. كه ديگر بنشينيم و بنگريم كه هر ناكسي از راه برسد و خانمانت بروبد و آبت ببرد؟

    آسيابان: من مردي‌ام مهمان‌نواز.

    زن: تو او را نكشتي كه سكه‌ي بخت ما به دستش بود.

    آسيابان: اينسان به من منگر با چشم خونبار.

    زن: نه تو بودي كه چون سگان به پايش افتادي؟

    دختر: اين گفتگوي پنهاني چيست؟

    زن: او مردي بي‌آزار است!

    دختر: هان خوبست اي مرد نيك؛ تو مي‌داني كه پاداش زر است و پادافره شمشير. سرما به جانم افتاده. هيزم بيار؛ آتش! و چيزي براي خوردن؛ گوسپندي!

    آسيابان: كدام گوسپند؟ قحطي در مردمان افتاده است. بسياري از گرسنگي جان‌به‌سر شده‌اند.

    دختر: آه اگر اسبم نگريخته بود ـ

    آسيابان: (خشنود) با هم مي‌خورديمش.

    دختر: خود را انباز شاهان مي‌كني؟

    آسيابان: تو خود را انباز گدايان كرده‌اي.

    دختر: رو به آبادي برو؛ پيله‌وران و كوچه‌گردان، هر كس را كه گوسپندي هست از آن پادشاه است. زوركن، بدزد! شما همه از نژاد دزدانيد!

    آسيابان: سرد است؛ در اين كولاك مرا نفرست.

    دختر: چراغ ببر. بي‌خوراك به آيين بازنگرد!

    آسيابان: آبادي دور است؛ شايد فرسنگي ـ

    دختر: اگر بريان بيايي بهتر! شنيدي؟ مرا برياني بياور، براي چاشت؛ يا گوسپندي ـ

    آسيابان: ديرگاه است؛ راه گم مي‌كنم. تاريك و باد است، و باران كوبنده.

    دختر: تو فرمان پادشاه را چه گفتي؟

    آسيابان: بر ديده‌ي من! مي‌روم؛ هم اكنون.

    دختر: چرا؟ هيچ جانور در اين بارش تند تيره شب به بيابان نمي‌رود. من اي مرد بر تو بددل شده‌ام. آري، دلم بر تو شوريده است. مبادا سوداي خام در سر پخته باشي كه بروم و راز پادشاه را فاش گردانم.

    آسيابان: من به اين انديشه نبودم.

    دختر: تو جاي مرا مي‌داني. برخي‌اند كه به نشاني دادن من ترا زرپالوده مي‌دهند.

    آسيابان: تو خود مرا به اين انديشه افكندي اي شاه.

    دختر: پس بدان كه همسر و دخترك تو اينجا در گروي من‌اند؛ و مرا در كف تيغ بلارك است. هرگاه انديشه‌اي به جانت افتاد، اين را به ياد آر.

    زن: چنين كاري هرگز راهزنان با ما نكرده‌اند.

    دختر: تو پادشاهان را با راهزنان همانند مي‌كني؟

    زن: راهزنان بر تنگدستان مي‌بخشايند و پادشاهان نه!

    آسيابان: بروم؛ آيا وقت نيست كه از دست اين زن رها شوم؟

    زن: از دست من؟ تو دلشده هركجاي جهان كه باشي به سوي من برمي‌گردي. مگر بارها نيازموده‌ايم؟

    آسيابان: من رفتم. زير باراني سهمگين و تيره؛ كه در آن بيابان از شب پيدا نبود؛ و گيهان چنان چون درياي دل آشوب مي‌نمود؛ با آبخيزهاش چون درياي فاحشه؛ و در آن آسياي من چون كشتي باژگون به نگر ميآمد. من رفتم. دور. در پي هيزمي چند؛ و گوسپندي براي خوراك. اما انديشه‌ام همه آنجا بود؛ كه آن پادشاه آنجا چه مي‌كند.

    دختر: چرا من بايد بميرم؟ چرا خود را به دست يخزده‌ي مرگ بسپارم؟ تازيان در اين توفان مرا گم كرده‌اند؛ و من روي و موي سترده‌ام، و جامه ديگر كرده! باشد كه مرا نشناسند. مي‌توان گريخت آري؛ و مي‌توان ساليان سال به خوشخواري زيست. بهتر آن بود كه مرا رده مي‌پنداشتند و از جستنم در مي‌گذشتند. كاش پيكري بي‌جان مي‌يافتم و جامه‌ي خود بر او مي‌پوشاندم. آه، اين كارها همه درست است. گرفتاري تنها اين زن است و آن دختر؛ كه داستان را از آغاز در كنار بوده‌اند، و به ديگران بازمي‌گويند. دختر بي‌خرد است، و مي‌ماند زن!

    زن: با من بود. پادشاه و من تنها. زن آسياباني كه جز ترشرويي مردم سرسخت سخت‌جان نديد. پادشاه به من مي‌نگرد؛ از وراي اين آتش. چه در سر دارد؟

    دختر: آري، انديشه‌اي است اين. مي‌توان او را به دام آورد؟

    زن: ترس مرا گرفته است. آيا دلم كبوتري است؟

    دختر: زن آسيابان را تني نيكوست. سختي برده و رنج كشيده و گرسنگي ديده. من او را وادار به خود خواهم كرد. او را خواهم فريفت.

    زن: چه مي‌خواهي اي پادشاه؟

    دختر: مي‌توان او را به لقمه‌اي رام خود كرد؟ اي زن، شوهرت چگونه است؟

    زن: دوستم دارد.

    دختر: و تو؟

    زن: من؟ ـ مگر از من چيزي پيداست؟ مگر من چيزي گفته‌ام كه اينهمه آشكار مي‌پرسي؟ دلم بر او مي‌سوزد ـ آه نبايد مي‌رفت. من چه مي‌كنم؟ آه، چه بر سرش مي‌آيد؟

    دختر: چرا مي‌لرزي، اي زن؛ چرا ويله مي‌كني؟

    زن: او بسيار رنج برده است؛ من نيز، من نيز.

    دختر: آه اي زن، من بر تو وياوان شده‌ام.

    زن: (هراسان) نه.

    دختر: پيشتر بيا اي زن؛ دلم بر مهر تو جنبيده است.

    زن: مرا مي‌ترساني.

    آسيابان: مرگ به تو زن!

    زن: چرا؟ با تو كدام خوشي را ديدم؟ من جوان بودم كه به اين سياهي پاگذاشتم. هم‌صحبت من سنگي بود نهاده كنار سنگي ديگر.

    دختر: (گريان) اي پدر، پدر؛ چرا ترا كشتند؟

    موبد: نه دخترجان، داستان پادشاه را مي‌گفتي!

    دختر: مادرم، مرا ببخش؛ از تو بيزارم ـ (فرياد مي‌زند) از تو بيزارم.

    (زن مي‌كوبد توي گوشش؛ دختر چهره‌اش به لبخند باز مي‌شود.)

    آه ـ اين سيلي زيبايي بود كه تو به چهره‌ي پادشاه زدي، آنگاه كه نخستين‌بار با تو راز گفت.

    زن: نگو، نگو، دخترم؛ آزارم مده. تو مرا دوست داري؛ نگو.

    دختر: (وسوسه كننده) اين آسيابان هيچ است. اگر اندكي از او بيزاري؛ اگر اندكي بهروزي مي‌جويي، با من باش.

    زن: آري او چنين گفت، و دل من تپيد. باز هم بگو اي پادشاه.

    دختر: من به تو دلبسته‌ام اي زن آسيابان. تن تو استوار است و در اين توفان و باران چيزي گرم‌تر از تو نيست. من به تو دل بسته‌ام.

    زن: (ضجه مي‌زند) آيا راست است؟ كسي دست مرا مي‌گيرد؟

    دختر: تو رها خواهي شد.

    زن: از گرداب.

    دختر: و من ترا در آغوش خواهم فشرد.

    زن: تو دخترم را نيز در آغوش فشردي!

    دختر: آن نه از مهر؛ يك‌پاره بيزاري بود. تو خود مي‌داني كه آن دختر شايسته‌ي من نيست. آن همه چيزي نبود جز گستاخي! من بيزاري شمايان را مي‌جستم؛ تو و آسيابان را، و مي‌خواستم كه مرا به دست خود بكشيد؛ آسيابان و تو!

    زن: دستم بريده باد!

    دختر: چون مني مي‌ميرد، و پست‌ترين جانوران مي‌مانند!

    زن: تو نمي‌ميري!

    دختر: چه گفتي؟

    زن: چگونه مي‌توانم از شويم رها شوم؟

    دختر: و من به دنبال مرداري بي‌جان هستم؛ مردي كه جامه‌ي شاهي به تنش باشد. چگونه مي‌توانم آنرا بيابم؟

    زن: اين انديشه‌اي ترس‌آور است.

    دختر: هركس ببيند خواهد پنداشت كالبد پادشاه است. چه سرانجامي باشكوه‌تر از اين براي شوي تو؟

    زن: هيچكس بي‌گناه نيست.

    دختر: من و تو بر زين يك اسب مي‌نشينيم و گنج من تا هميشه ما را بس خواهد بود.

    زن: من رها مي‌شوم؟

    دختر: خب ـ چه مي‌گويي؟

    زن: تو جوانتري.

    دختر: و برازنده‌تر! من بر تخت تاقديس مي‌نشستم و بر فرش نگارستان مي‌رفتم؛ فرش يك‌هزار و يكصد و يازده گوهر. دوصد و يكده همسرانم در پي من بودند.

    زن: در كاخ تيسفون؟

    دختر: سي و سه دهليز در كاخ ما، همه به ايوان من مي‌رسد. با هفت شبستان گرداگرد؛ شبستان تاريك براي شورشيان، شبستان ياقوت براي زنان، و شبستان زبرجد براي نوازندگان، و ديگر آن‌ها.

    زن: آه، دختر ابله، پس تو اين سخنان را گوش ايستاده بودي؟

    دختر: و بيشتر از اين‌ها را! من از آب و خاكم و تو از آتش و باد. مرا از تو چاره نيست! مرا از تو چاره نيست!

    زن: (گريان) مرا شكنجه مده!

    دختر: خوي كرده‌اي زن؛ مژه برهم نهاده‌اي ـ زه! چشمانت جنگلي كه آتش گرفته است؛ و در همه اندام‌هاي تو توفان شعله‌ور!

    زن: (دردكشان) وه!

    دختر: تن تو استوار است اي زن آسيابان؛ و در اين توفان چيزي گرم‌تر از آغوش تو نيست.

    زن: آه، پس تو همه را مي‌شنيدي؟

    دختر: اي زن آسيابان، آسيابان هيچ است. تو چشم ببند؛ او را مي‌كشيم و مي‌اندازم در جامه‌هاي شاهوار من، و مي‌گريزيم. همه خواهند انگاشت مرد كشته منم.

    زن: دختر. دختر چه؟

    دختر: اين كنيزك نادان او دختركي بخرد نيست. اگر زنده بماند سپاه دشمن بر بدنش خواهد گذشت.

    زن: او را بكش!

    دختر: اين براي او سرنوشت بهتري است.

    زن: (غران) او را بكش!

    دختر: (جيغ‌زنان پس مي‌كشد) اينك پدرم مي‌آيد!

    (آسيابان با چشمان دريده و چوبدست پيش مي‌آيد.)

    ـ او از دل تاريكي و توفان، از دل بوران، آسيمه‌سر مي‌آيد.

    زن: او را بكش!

    آسيابان: اي بي‌شرم ـ (حمله‌ور) بمير!

    (چوبدست را فرو مي‌كوبد به جسد؛ زن جيغ‌كشان خود را در آغوش دختر مي‌اندازد؛ تاج زرين و كمربند زر به زمين مي‌غلتد. آسيابان سر برمي‌دارد.)

    آري، او به من تاخت. پادشاه شما، با شمشير آخته؛ چون درنده‌اي ـ (راه مي‌افتد) او جنگاوري دلاور بود، و تيغ كابلي‌اش همتا نداشت. او چون مرگ بر من فرود آمد؛ و من او را كشتم ـ

    (مي‌كوبد و مي‌,اند؛ سرداران سر برمي‌دارند.)

    سركرده: آيا اين خودكشي نبود؟

    زن: (فرياد مي‌كند) رستگاري كجاست؟

    (سرباز وارد مي‌شود.)

    سرباز: دار آماده است! گور كنده شده! هاون كنار دار است؛ و تنور گداخته!

    آسيابان:اي زن، و اي دختر من نزديك‌تر بياييد؛ اي قربانيان تنگدستي من. اينك من از همزادم جدا مي‌شوم؛ از بينوايي. از آنچه شنيده‌ام دشمناني كه مي‌آيند ـ تازيان ـ به من ماننده‌ترند تا به اين سرداران. و من اگر نان و خرما داشتم به ايشان مي‌دادم.

    سردار: دار را بشكنيد و تنور را خاموش كنيد؛ راي من برمي‌گردد.

    موبد: راي من نيز.

    سركرده: و راي من.

    سردار: افسانه همان مي‌ماند. اين پيكره‌ي بي‌جان را بردار كنيد!

    سرباز: پادشاه را؟

    سردار: بي‌درنگ! اين آسيابان است. (به سركرده) چون اين كار زشت كرده شد آگاهم كنيد ـ (به موبد) اي موبد، آيا نبايد سرود بخواني؟

    سركرده: برويم. تاريخ را پيروزشدگان مي‌نويسند!

    (با سرباز جسد را بر دوش بيرون مي‌ برند؛ موبد در پي ‌شان زمزمه‌خوان. آسيابان و زن و دختر گيج ـ)

    سردار: چرا خيره مانده‌ايد؟ من اين جامه‌ي سرداري را به دور خواهم افكند. اين جنگي نااميد است. او براي ما جهاني ساخت كه دفاع‌كردني نيست. هان چرا خيره مانده‌ايد؟

    زن: اي مرد ببين؛ از همان آستان كه آمدن آن شاه ژنده‌پوش را ديدي نگاه كن؛ اينك در پي او سپاه تازيان را مي‌بينم.

    (سركرده شمشيركش و سراسيمه به درون مي‌دود.)

    سركرده: ما همه شكار مرگ بوديم و خود نمي‌دانستيم. داوري پايان نيافته است. بنگريد كه داوران اصلي از راه مي‌رسند. آن‌ها يك دريا سپاهند. نه درود مي‌گويند و نه بدرود؛ نه مي‌پرسند و نه گوششان به پاسخ است. آن‌ها به زبان شمشير سخن مي‌گويند!

    (موبد تيغ در كف به درون مي‌دود.)

    موبد: ما در تله افتاده‌ايم؛ تازيان. تازيان!

    (سرباز با شمشير برهنه به درون مي‌دود.)

    سرباز: تيغ بكشيد! نيزه برداريد! زوبين‌ها؛ تبيره‌ها ـ

    سردار: جمله بيهوده! به مرگ نماز بريد كه اينك بر در ايستاده است. بي‌شماره؛ چون ريگ‌هاي بيابان كه در توفان مي‌پراكند و چشم گيتي را تيره مي‌كند!

    زن: آري، اينك داوران اصلي از راه مي‌رسند. شما را كه درفش سپيد بود اين بود داوري؛ تا راي درفش سياه آنان چه باشد!

    (خاموشي.)

    بازگشت به بالای صفحه :: نسخه ی مناسب چاپ :: ارسال برای ديگران

  • انتشار بخش يا بخش هايی از اين اثر منوط به داشتن اجازه نامه از سوی پايگاه ادبكده می باشد.
  • پايگاه ادبكده از پروانه ی Creative Commons پيروی می نمايد. هرگونه تخلف، پيگرد قانونی را در بر خواهد داشت.
  • Advertisement in Adabkade
    فروشگاه فرهنگی  |  ارسال آثار توسط كاربران  |  همكاری با ادبكده  |  درباره ی ما  |  ارتباط با ما  |  تبليغات  |  جست و جو در پايگاه
    © 2003 - 2007 www.adabkade.com, All rights reserved.
    © Phoenix Design Group :: MovableType 2.63 :: Site Statistics