|
بخش دوم
سنمار؛ اثری از بهرام بيضايی
(سه مرد چادر تيره رنگ بزرگي بر سر مي کشند-)
نعمان: ديشب پدرم را در خواب ديدم؛ امرءالقيس!
گفت کجاست بياباني
که اش سوار بر شتران صبور طي مي کرديم؟
با انگشت نشانش دادم!
اما بيابان به يک گذر باد در جاي خود نبود؛
و شتران صبور، نقش هايي بودندبر ديوار خورنق!
گفت کجاست جنگل سدري
که ترس عفاريت در دل ما مي انداخت؟
با انگشت نشانش دادم!
اما جنگل به يک گذر باد در جاي خود نبود و سدرهاي بلند چون غولان و عفاريت نگهبانان خورنق بودند!
پدرم- امرءالقيس- به يک گذر باد ناپديد شد و پنداشتم که مرا نفرين کرد!
سنمار: گفتم فرمان بدهي دست مي کشم نعمان!
چيست که بخواهي تا همان شود؛ فرمان بدهي خورنق فراموش مي کنم!
نعمان: گفتم آري و نه! به خدا هر شب با خيال ويراني اش مي خوابم؛و صبح با خيال ساختنش بر مي خيزم!
دست بکشي سنمار؟- چگونه؟
آيا مي تواني جنگل سدر مرا به جاي خود بازآوري؟
آيا مي شود خاکي را که از دامنه به توبره كشيديم
تا خشت ديوار کنيم به جاي خود بازبري؟
آيا خرما که بخشيدي و خوردند، و شتران که بريان کردي و بلعيدند، به من باز مي دهي ؟
سنمار: آه نعمان به خدا اين ساختن خورنق نيست ساختن تست!
ساختن ما همه خود راست!
نديدم بزرگي، که با دست به کاري نزدن، کاري بزرگ کرده باشد!
خورنق به نام خود کن نه سنمار، اگر از اين درآزادي!
چگونه بياباني خشک و پر خل و خاشاک
-معبر خيال اجانين و ارواح هول-
چنين عزيز تو شد نعمان که پدر از گور بيرون مي کشي؟
تومتزلزلي نعمان!
تو نمي داني که آبادي مي خواهي يا نه؟
تو نمي داني که جهان را دست نخورده مي خواهي يا برساخته!
خورنق ساخته مي خواهي به شرط نساختن
که صحرايي که خورنق بر آن مي سازند صحرا بماند؟
تو محال مي جويي!
يا شايد- غلط نکنم- ترساني دست در کيسه کني؛
آبادي مي خواهي اگر از کيسه تو نباشد؟
بي تغيير، بدون کوشش، و بي خرجي؟
آبادي چگونه خودش آباد شود؟
ديگران خشت مي زنند؛
تو اگر از گل پرهيز مي کني، دست در کيسه کن!
ديگري: يادم هست. اين فريادي بود که من هم شنيدم!
يکي : (کفري) و که بود که نشنيد؟
آن ديگري خورنق پيش نمي رفت،
وقتي خشتي مي ساختي و خشتي مي شکستي!
وقتي روزي فرمودندش بساز،
و فردا نهيبش مي زدندکه فرو شکن!
سنمار: (خشمگين) چيست اين بهانه ها؟
من دختر از تو نخواستم!
و بهترين اسبت و گله بز و بهترين شترت!
من اين ساختن کردم از بهر آبادي و مرا بس!
نعمان: اين چه نغمه شوم است و از کدام گلو؟
تو ايراني بي اصل و نسب،
تو رومي نانجيب،
پاداش سلطان حيره را رد مي کني که جهان چشم برآنند؟
سنمار: پاداشي جز رنج به من داده نشده ؛
و به خدا که من بر پاداشي که مرا وعده مي دهي هراسانم!
تا همين جا بس! عمر رفته از تو بازنمي خواهم؛
و آن اميدها که در اين تلف کردم!
گفتم من باز مي گردم تعمان- اگر نمي خواهي؛ من اين هنر جاي ديگر مي برم.
نعمان : بشکند پاي اسبي که ترا از من دور کند!
و به دست خود شتري را گلو مي درم
که ترا ميان دو کوهان خود پنهان کند!
بروي؟- و مرا پرسند کجاست خورنقي که آوازه اش هوش از سر جهان برده؟
کجاست خورنقي که ايران و روم در آن يک چهره شده؟
و سرزنش کند مرا پدرم- امرءالقيس- در گورش؛ که سازنده اي چنين چيره دست را چگونه گرامي نداشتي؟ و من خاک بر سر کنم که سنمار از من آزرد؛ و شاه ايران به کاخي که وعده کردم ونساختم از من رنجيد؟
سنمار: ديگر نمي شنوم نعمان- ديگر نمي شنوم!
تو فردا بر اين نيستي که اکنون هستي !
اسبم را پس بدهيد؛
همان سياه بي درنگ که با آن آمدم!
وگرخواستيد هم اسب مرا به خودم بفروشيد؛ يا هر اسبي که کور و لنگ نباشد!
نعمان: بزنيدش- زود!- و ساق اسبش بشکنيد!
(سه مرد مي ريزند سر سنمار و او را که فرياد مي کشد مي پوشانند-)
نعمان: پايش ببنديد هر چه سخت تر!
اما نه طوري که بارو را بالا نرود!
يا-نيايد آن دم- که از نردبان فروافتد! بستيد؟
حالا تو مي تواني از برج و چوب بست بالا بروي سنمار؛ ولي نمي تواني بر شتر يا اسب بنشيني!
پس چاره ايت نيست. مي فهمي؟
اين بدان بود تا داني که دريغ ندارم از شکستن هر دو پاي تو اگر قدمي براي گريز برداري!
سنمار: آه که اين رهايي خواستن بر پاي من بندي شد!
به که بگويم که در حيره، به پاداش هنر،
مردمان را بند بر پاي مي کنند؟
يکي: آواز ينايان، بر لب قوافل بود؛ که راه مي بريدند واحه به واحه!
ديگري: آواز بنايان، کران تا کران، سرود ملاحان شد؛
که برفرات هميشگي مي رفتند، شهر به شهر!
آن ديگري: (مي خواند) هر چه بر شن در صحراست- (آن دو هم صدا مي شوند)
هر چه بر مرکب باد
گو بتوفد که خورنق برپاست؛
دست توفان نرسد بر بالاش!
سنمار: به خدا تو مرا زجر مي كني!
نه ميهلي بروم ء
نه باز مي گذاري خورنق تمام كنم؛
نه به اميدي خوشء دلم خوش ميكني!
به ياد آوردم شبي كه پرده نشينانت راء
نهاني آوردي به ديدن خورنق- در نور مشعل ها –و من سر به كار خود بودم.
تو كه ساعتي پيش مي غريدي؛
اكنون غره بودي و لاف زنان طامات مي خواندي .
و من – آنچنان كه منم-نهان مي شدم و شرمنده ي نقص هاي آن بودم كه يك دم چشمم افتاد –آه؛ اين نگاه دزدانه ء به ديدار خورنق آمده بود يا به ديدار من؟
اين چشم بد از وي دور –در عرب مثل به زيبايي-
صد خورنق بايد تا به ديدار وي روندء و او آمده بود؛ و مرا به ديدار خويش مي برد.
افسون خورنق شده بودء يا خورنق افسون وي؟
تو آورده بوديش كه يك دمي به من بنماييش و دلم خون كني تا قدم بشكنم و باز رفتن فراموش كنم يا به راستي خود آمده بود با پاي خود؛
شايد كنجكاو اين بيگانه –كه نامش به نام وي آويخته بود-و اين نگاهي كه در آن سوختم از اتفاق بود؟
به خدا تو مرا زجر مي كني !
چرا هر شب خورنق بروبم ء كه كي باز به ديدار خورنق آيد؟
چرا داغي شن ها مرا به داغ دل خويش مي برد؟
چرا ابروي ماه را در آسمان ؛خنجري كنم نشسته در جگرم؟
چرا ابر دو پاره ء جان و تن خويش ديده ام ؟
به خدا تو مرا بد خواب كرده اي!ستارگان بيش از آنند كه بشمارم ء
و ريگ ها بيش از آن كه ريسه سازم و رنگين كنم براي گردن او.
و گر ميشد آن جادو بر ديوار نگاشت – نه!
چرا چشمانش بر ديوار بنگارم؛
كه منظر پادشاه ايران است!
تا از آن دلش از كف بشود-
او را از تو بخواهدء و از من بربايد؟
خورنق به كوشش چندين چند به سر ميبرم ؛
يا وي را پاداش من مي كني ؛ يا آزاد مي كني بروم !
نعمان: من بد كردم و واي- بدء كه نام وي بردم!
اين پارسي روم نشين از عشق تب كرده ء در هذيان است.
و از هم اكنون آن مثل به زيباييء خود را همسر وي مي داند؛
و مي بالد كه پاداش كوششي است بر اين طرفه كار!
گر چه من هنوز نمي دانم او را كابين اين دو نژاده كنم ؛
يا هديه به شاه ايرانء كه در آن سود بيشتر است!
( و لوله؛ صدا هاي شاد يا خبر كردن كه از گلو در مي آورند. سه مرد پو شه هاي سياهي بر سر و چشم مي اندازندء و سينه پو ششان برق مي زندء و نيز خنجر هايشان كه بر كمر دارند . آنها بازو در بازو ديواري ساخته اند و دختر نعمان را پشت خود پنهان دارند-)
يكي: ما غلامان اخته ايم؛ راز دار و نگهبان دختر نعمانء كه با همه خرديء بزرگان در كمند خود دارد.
و ترا چند پرسش آورديم از وي !
سنمار : منتي است؛ و از من بر آن گوهر زيبا درود!
ديگري : مي پرسند گزند از شما دور استاد؛ اين ستارگان چندند؟
و اين شنها بر چه شمار؟
سنمار : پدرم از پند نامه هاي مو بدان مي گفت:
اين شنها همه صفر هاي شماره اي هستند ء
كه نه شمردن توانيد نه خواندن !
و خدا را – من هيچ بر صفحه ي شن ننوشتم؛
مبادا باد بلا بو بدش!
و ستارگان نگبانان ماه برقع پوشند ؛ كه كاش گو شه ي چشمي به ما كند!
آن ديگري : مي پرسند گزند از شما دور استادء نام شما يعني چه ؟
و اين را مي پرسند به خاطر خوابي!
سنمار: پدرم از نامنامه ها ميگفت سيمرغ آفتاب !
پدرم داستاني مي دانست از سيمرغي ء
كه جهان زير پر گرفت تا قله اي جويد هر چه بلند تر ؛
تا از آن بلند تر بپرد!
دختر : (بي تاب) مي گويند آه – از خواب من خبر داديد؛ و دلم لرزيد!
سنمار: و به تحرير اين صدا دل من!
يكي : ( به آن دو) ما اين گفتگو نشنيديم!
ديگري : مي پرسند چه زري پاداش شماست در اين هنر كه داريد؟
سنمار : به خدا كه زر بهتر نديدم از طلوع آفتاب و غروب آن ؛
وقتي دلم نزديك به آن است كه از آن دورم !
زر ؟ -نه! با زر چه به كف مي آورم؟
جواني؟ عشق؟ يا نام نيك ؟
مرا پاداشم نگريستن بر خورنق است؛
كه تا ديروز خيالي بود-
و امروز از عشق پر استأ اگر باز قدم بر سر آن بگذاريد.
بنايي كه – چون اميد هاي من-
هر ساعت به رنگي است در آفتاب؛
و تيري از اين رنگين كمان به دلم نشسته ء
كه مرا گويد بالا تر از سيا هي چشمان تو رنگي نيست !
آن ديگري : مي پرسند گزند از شما دور باد استاد ء اين باديه ي باد است؛
و ماييم در چهار راه اين باد آباد ؛
چه مي گوييد از باد هاي موسمي؟
سنمار : من از آنها نيستم- نه!
اگر رومان خاك پا كنيد يا ايران ء قدم بر چشم منيد!
و اگر دلبستهي خيمه ي خويشيدء جز شما جهان فراموشم !
يكي : و پرسشي ديگر –
ديگري : اگر نرنجيد !
آن ديگري : مي پرسند شما و من از آن دو ايين جداييم !
كار شما با بتان ما چون است ؟
سنمار : مرا در جهان يك بت بيشتر مباد؛
و خوبست كه بدانيد كه سرا پا مي پرستمش !
نعمان : چه غلط بود اين –آه دخترم
چرا نام وي بردم تا دل وي برود ؟
از هم اكنونن غيرت عربي در خونم مي جوشد.
كاش در كودكي او را در گور نهاده بودم!
ماهرويي چنان رشك حور؛
كه اگر سنت قديم عرب زنده بود
بايد خود به زني مي گرفتمش !
( و لوله ؛ صدا هايي كه از گلو در مي آورند. سه مرد به آنچه بودند باز گشته اند-)
يكي : پشيماني از بخشش ؟
ديگري: و بد لا بد پشيماني از پشيماني !
آن ديگري : من عذز آوردن هم شنيده ام بر جفا هاي روز و شب ؛
عذز هايي خويشتن فريب يا غلط انداز !
نعمان : تو ندانستي سنمار از درد هاي منء تو ندانستي !
و اگر تو نداني – يا نخواهي دانست- چه كسي را اين راز برم ؟
دشمنانم صف اندر صف اند- با نيزه هاي زخم زبان – خواستاران دختر هم . تو ندانستي !
سنمار : من ندانستم ء گر چه نخواستم .
نعمان : تو نميديدي سنمار ؛ آنچه در گوشم ولوله مي كردند!
سنمار : من مي ديدم اگر چه نگاه نمي كردم؛
من مي شنيدم گر چه گوشم با شما نبود.
نعمان : ايشان بنايان عرب بودند؛
كه هر گز چيزي نساختند جز خيال .
( سه مرد كه تا كنون تيشه بر زنبه مي كوبيدند چيزي بر سر مي اندازند و بر مي خيزند- )
يكي : نعمان ما را فرو انداخته و سنمار را بر كشيده !
آيا هيچ معماري در حيره نبودء كه يكي- ملعون كسي- از آن سر دنيا بياوري ؟
ديگري : تو غريبه عزيز شمردي و عرب پست !
آن ديگري : تو رومي مردي گزيدي كه خون ايران دارد؛يعني كه عرب هيچند!
ها چه مي گوييد؛ من معماري بر گزيدم كه كار بداند؛او را بر نگزيدم براي ايراني يا رومي بودنش !چه كرد سنمار كه عرب نكرد؟
خشت بر خشت نهادن را هر كسي بلد است!
ديگري : ننگ تو نيست بگويند عرب همه عاجز بودندء از ساختن چنين بامي؟
آن ديگري : ننگ تو نيست كه خورنق را غريبه اي ساخته نه رعيت تو؟
يكي : ننگ تو نيست كه بهترين شترت ء بهترين اسبت ء و هفتاد بز گزين از گله ي بز هايت راء به غريبه پيشكش كني؟
ديگري : و بر تر از اينهمه – آه دخترت را كه به زيبايي در عرب مثل است؟
هرگز سلطاني چنين خويشان خود باطل نكرد؛ و غريبه اي را بر ايشان سروري نداد!
نعمان : من پاسخ گفتم سنمار و ايشان را پس راندم!
نه به خاطر توء به خاطر آنكه راست نمي گفتند ؛ و هنري را كه نداشتند گران مي فروختند.
آري از آن چماغي مي ساختند و بر سر من مي كوفتند!
يكي : هيچ آزمودي ما را ؟ هيچ شنيدي از ما كه گفته باشيم خورنق نتوانيم ؟
ديگري : چرا شاه ايران در تو به چشم رعيت خود ننگرد؛
چون تو در ما به چشم رعيت خود مي نگري- نه هم قبيله ي خود!
آن ديگري : همه دانند شاه ايران – كه تو خيره شكوه اويي-از تو كاخي نساخته.
اين تو هستي كه خواستي با كاخي شاه ايران خيره كني !
نعمان : آري- از هم اكنون دسته دسته به ديدن خورنق مي آيند.
قافله ها از اين سو راه كج مي كنند.
و دختران دم بخت به خواستگاراني دست مي دهند كه ايشان را به ديدن خورنق وعده كند!
از هم اكنون بازاري در همين نزديكي شير بز و نان بلوط به زايران عرضه مي كند.
چادر به كرا ميدهند به چندين قيمت:
گران تر- از موي شتر ؛ و انكه از موي بز است ارزانتر !
از هم اكنون شاعران ء با خشت خشت خورنق قوافي مدايح خود يك يك جلا مي دهند و بر هم مي نهند.
بيا نگاه كن بر اين نقشهاي بر ديوار :
ماهي شناور است بر دريا؛
يا شايد دريا شناور است در ماهي!
و پرنده در آسمان در پرواز ؛
و باز گويي آسمان خود خود پرنده ي در پروازي است بر سر ما!
به خدا كه شاه ايران مي آيد ؛
نه به ديدن رعيت خودء كه به ديدن شاهي چون خود!
يكي : تو پرواز در سر گرفته اي نعمان؛
اينهمه در صفت يك رومي ؟
نمي بيني دستهاي عرب در گل؟
نعمان : چرا مي بينم و مبارك است !- تو نيز ببين تن پروران چالاك شده اند!
آنها كه باديه به نظر اندازه مي كردندء
اينك دقت به مساحي باد ميكنند.
سخن از شاقول و پروردگار است؛
از عجين كردن چندين ملاط بر ديوار!
از ساختن كاهي كه هزار ساله بپايد!
آيين شاهان بابل و آشور زنده شده !
بناياني از قبايل گونا گون؛
با بت هايي از گلء چوبء يا از سنگ-و سوگند هاي نا يكسان-
خون وانهادهء در كار ساختن اند.
كجايي سنمار؟-چقدر به زمستان مانده؟
با من شرط مي بندي كه به موقع تمامش كني؟
حق ما بود خورنق!
حق ما بود بهترين شترت ء بهترين اسبتء
هفتاد بز گزين از گله ي بز هايت ؛
و دخترت- آن كهتر – كه به زيبايي در عرب مثل است!
نعمان : راستي حق شما بود؟
بيشتر سخن مگوييد با آن كوخها و بيغوله ها كه مي سازيد ء
و هر يك دهن كجي را ماند!
يك نظر در خورنق نظر كنيد؛كدام از شما ديواري بلند تر از خود ساخته؟
كدام شما كومه اي ساخته كه بادش نينداخته؟
كدام شما باده اي ساخته كه بر سر اهل بيتش نريخته؟
با زاغه هاي نيين پذيرايي باد مي كنيد؛
و بناهاتان هنوز نساخته كلنگي است!
آري ء شما عربيدء و مغرور-شما را چه نياز به سقف كه آسمان داريد؟
و چه حاجت به خوابگاه كه بالشتان شنزار است؟
آري شما سوار اسب غيرت خويشيدء كه در شن مانده!
و اكنون كه يكي به كوشش اسب جهانده؛ بر آنيد كه ساقش بشكنيد.
اين بهانه چيست؟
گناه او غريبه بودن است؟
اين كه از قبيله ي ما نيست؟
كه نه بر اسب غرور ماء
كه بر مركب دانش خويش است؟
يكي : كه ديد سلطان عرب –كه به خاطر رومي مردي- كه بهترين هم نيست- با قبيلهي خود دستو پنجه كند؟
ديگري : او ميداند – و اين نفي ماست!
آن ديگري: او مي داند- و هر دانشي نخواسته هجو ناداني است!
يكي : او بدين خورنق كوس رسوايي ما مي كوبد؛
نشان مي دهد كه ما چه كارها نكرده بوديم!
نعمان : دردتان را مي فهمم – آري خشت بر خشت نهادن را هر كسي بلدند؛
آنچه شما در سر نداشتيد آن بود كه با خشت مي سازند!
او نقش خورنق را در سر داشت؛
نقشي كه تا او نساخت ما نداشتيم!
يكي : اي نعمان كه با شاه ايران به پارسي حرف مي زني ما يز پاي سخن قصه خوانان ايراني بوده ايم!
گمان كردي نشنيديم نام رستم و زال و اسفنديار؟
ديگري : شكوه ايشان ترا به وحشت انداخته؛
و ما را در خود اين كار نديدي!
يكي : شكوه ايشان را ء پاسخ شكوه روميان دادي!
ديگري : دست عرب ء دراز پيش روميان كردي!
آن ديگري : عرب را- كه ستون خيمهي خويش است-
چه به گنبد هاي ايراني؛
كه روم نيز از آنها پر شده؟
ديگري: و آن بادگير هاشان از مشبك هاي شطرنجي !
و آن ميل ها ي چراغدان كه منزل به منزل مي سازند !
شماييد در سايه ي خورنق ايد و او نه !
پس بسيار بر پاي او مپيچيد كه زود تر برود!
يكي: آري او مي رود ؛ و چون اين خورنق بهر ديگري مي سازد !
ديگري : شايد حتي بهتر از اين !
آن ديگري : ماييم كه براي تو مي مانيم با اين سر شكستگي !
نعمان : هاه؟ بر تر از اين خورنق گفتيد؟
يا همانند اين حتي ؟-براي ديگري؟
گفتيد از اين برتر؟
يكي : كسي اين ساختء چرا بر تر از اين نتواند ؟
اگر نعمان ديگري باشد و گنج زري !
ديگري : آن گاه اين برج بلند كه گرفتي پست است؛
و گويند به مثل ؛ اين كه نعمان كرد ؛ كهتر است
از آن كه سنمار به زر پادشاه ايران ساخت !
نعمان : چشم باز كن نعمان بر آنچه مي بستي !
كسي كه اين ساخت چرا برتر از اين نتواند ؟
مي گفتم برترين جهان اينجاست!
آيا من بر ترين را نخواستم ؟- سنمار كو؟
-اگر به راستي دست در گل مي كنيد؛
چون چاكران باشيد گرداگردش.
هر چه توانيد از وي بياموزيد!
آري – در كار وي باريك شويد؛
از آن ديوار ساختن ء
و آن نقش ها كه مي كند بر ديوار !
من سيارات وي را تهديد مي كنم
تا سنمار را انكار كنند و پاي از اين در ببرند ؛
و شما اگر راستي سازنده ايد
خدمت كنيد و در كار ها سرك بكشيد
تا سيارات وي شويد !
كه چون فردا روز ء خورنق از نام وي پاك كنيم ؛
كاري نكرده نماند – و خورنق تمام كنيد!
آري از وي بسيار بياموزيدأ و بيشتر!
تا چون جهان از نام وي خالي شد
و شاه ايران بدين عجايب كاخ شگفتي كرد ؛
و معمار طلبيد و به آزمون گرفتء
در گل نمانيد!
(سه مرد دور مي شوند – دست سنمار با نامه فرو مي افتد.)
سنمار : روزي مسافري آمد و نامه اي آورد؛
از مادر سپيد موي ي چشم بر درم ؛
كه مي پرسيد از بازگشت من ؛
(پدرت بيمار است و مي پرسد كجاست گم گشته ي ما ؛ و من خوابش مي كنم ، به گفتن امروز يا فردا !درد هايش به پارس است ؛ و من آه با لغت روم مي كشم.
گفتم زبان ما هر دوان شوي؛ امروز يا فردا!)
مادرم مي پرسد تو كه اين خورنق دانستي چرا راي رومان نساختي؟
چرا اين هنر جايي نبردي كه هنر مي خواهند؟
گفتم جواب چرا؛ چون خود به جاي جواب مي روم ؟
يكي : راستي ميروي سنمار؟
سنمار : پرسيدم من كي ام؟ جاي من كجاست ؟
از ايرانم يا از روم ، يا اين صحرا كه دل اينجا باختم !
ديگري : اين بود آنچه نوشتي- و فرستادي؟
سنمار : نوشتمش بر شن ؛ و باد از صفحه پاكش كرد.
آن ديگري : پس ننوشتي و نفرستادي؟
سنمار : چه بنويسم مادر – چه پاسخي؟
تفته زير آفتاب ،سوزان بر داغي شن ،
بريان در آتش صبر؛
گاه گويم روم و ايران به يك نگاه بفروشم- و باز گويم واي اگر نخرند!
( سه مرد از زنبهها خاك و غبار بر سر خود مي پاشند و و با چوبدستي خود را چون گدايان مي سازند كه نزديك ميشوند.)
يكي : حق داري ما را نشناسي غريبه؛
ما از اقصاي باديه ايم !
ديگري : شنيده ايم به بسياري كار داده اي سنمار ؛
فقرا دوستي تو در دل گرفته اند و بسياري تو را دعا مي خوانند.
يكي : ولي آنچه تو مي سازي براي فقر است؟
نه!- براي توانگران !
نه حتي نعمان ؛ كه شاه بزرگ ايران!
ديگري : ما را حتي در سايه اش هم جاي خوابي نمي دهند.
سنمار: شاه ايران يك زمستان بيشتر اينجا نيست،
و خورنق هزار زمستان بر پاست!
نه ، آنچه من مي سازم براي شاهان ايران نيست؛
شاه ايران خود بهانه ي ساختن است و نعمان وسيله ي آن !
آن ديگري : (تندي كنان به دو گداي ديگر ) چه جفنگ مي گوييد – هر گز قصري را براي گدايي نساخته اند!
و كدام كاخي را ديده ايد كه ساخته اند بي مايه؟
اگر مايه رو كنيد شما هم خورنقي داريد؛
ور نه چه كار در خورنق، مايه ي خود نكنيد؟
يكي: من شرف مي دهم گدايي از قبايل را بر كار در خورنق !
ديگري : ما از خاكيم و خاك عادت ماست!
سنمار : شايد خورنق شما را بلند همتي بياموزد؛ كه خاك در جهان بسيار است !
يكي : از چشم كه گشودي تا بستي نيازمند آمدي و رفتي!
پس نخ نماست قباي رنگين بي نيازي ؛ كه عاريست بر تن نياز!
و شرف دارد بر آن ، درشت اين خلقان گدايي!
سنمار : كه ديد اينهمه كوشش براي دستروي دست نهادن ؟
آه كه اينجا هر دليلي مي شنوم ، براي كار نكردن است !
تنبل خانه مي جوييد؟ راستي كه غلطيد!
اگر آستين بالا مي زنيد ميان ما حرفي است ؛
ورنه برويد آنجا كه عرب ني آنداخت!
ديگري: تو سنگ دارايان بر سينه مي زني!
سنمار من كار مي كنم ؛ و معناي من انست !
و بايد كاري باشد تا بيهوده نمانم!
تو داري مرا كاري بده ، ورنه زبان به تندي دراز مكن!
يكي حيرانم از اين لاطايل! از اين مهمل!
ديگري : مي خندم به اين اراجيف !اين ترهات!
آن ديگري : ما سر خوشيم به آزادگي خود !
سنمار : نه – شما عار داريد از كار؛ كاهليد!
سر بلند به دهان باز و دست دراز !من انم كه شاهان گداي منند؛
براي كاري كه مي كنم !
يكي : مي شنوي ؟ غرور وي از ما كمتر نيست!
معقول مي گفتيم سلاطين گداي بي خيالي ما هستند؛
و هر چه كم داريم در عوض احراريم !
ديگري: نه كشوري دارم كه دشمني ببرد ،
نه گنجي يا حرمي كه به طمع آن ، در خوابم بكشند!
آن ديگري : ( با آن دو ) حرفم همين بود؛ برويم –خورنق شما را به چه كار مي آيد؛
كه از آن تنها به سايه اي دلخوشيد؟
شما را چه فرق مي كند كه در كدام سايه بخوابيد؛
راستي كه سايه بادگير نخلها ، از سايه ي خورنق خوشتر؛ كه راه باد مي بندد!
( دور شدخ اند. نعمان با چراغي شتابناك مي گذرد. در جستجو- )
نعمان : كجايي سنمار؟
كژدمي ترا گزيده ، كه مي شنوم بيماري؟
اين نقش هاي نديده چيست بر ديوتر؟
ها؛ زيباست ! بي مانند! كي ساخته اي كه نديده ام !
اينها را از كجا مي اري؟
غلط نكنم رودابه است بر بلندي دژكه زال بر مي كشد به كمند گيسوي خود!
و چه شباهتي است ميان او و دختر من !
اينها هر يك جواهري است ؛
و آيا راست مي گويند كه به پاداشي بهتر،
بهتر از اين ميسازي؟
سنمار : در خواب ديدمش، كه مرا در خواب ميبيند؛
چشم ماليدم و گفتم اوست يا خيال من؟
(دختر اندك اندك ديده ميشود-)
دختر : در خواب ديدمش كه مرا در خواب مي بيند؛
رو خواستم پوشيد، و به دستم برقعي نبود!
ديگران سايه شدند. خيمه ها بر چيده؛
حرف كه يادم رفته بود، خودش آمد.
سنمار : ما حرف زديم در خوابهاي يكديگر.
او لب گشود و فقط در خواب ؛
و صدايش آوازي ، كه هرگز نخوانده بود !
بازگشت به بالای صفحه :: نسخه ی مناسب چاپ :: ارسال برای ديگران
|