Adabkade :: WeblogSearch in SiteContact UsStoreHome
ادبكده  »  كتابخانه  »  بهرام بيضايی  »  سنمار، بخش سوم و پايانی

بازگشت به بهرام بيضايی



سنمار

  • بخش سوم و پايانی
  • بخش نخست

  • بخش دوم



  • دريافت اثر به صورت فايل Zip

    بخش سوم و پايانی

    سنمار؛ اثری از بهرام بيضايی

    حروفچينی: نازيلا همتی

    دختر : كاش مثل نبودم به زيبايي !
    كاش زيباييم نمي ديدند؛
    آن چنان كه مي بينند در خيال!
    مرا آواز خويش مي كنند؛
    آنها كه از دلم نمي دانند.
    مرا كه حبس خيمه ي خويشم و شنزار!
    كاش با آواز خويش مي رفتم ؛
    در صحراي بي پايان و صحراي خروشان!
    كاش روح دردمندم براي خود چهره اي داشت؛
    تا ديده مي شد چه رنجور است.
    ( دمي نگران ) آه چه مي گويي دختر ؛
    كه به حكمي قديم ، زمين گيراين صحرايي؟
    (آرامتر) در اين صحرا هر كه ميبينم از من كوچكترند؛
    غريبه اي هستم در قبيله ي خويش
    (تند دست ميبرد به قلب خويش)
    ما بر جهان چه افزوديم ؟ هيچ.
    روزگار آمدو رفت ؛ و ما بر اين شنزاريم .
    اينك غريبه اي آمد و شنزار را تكاني داد ؛
    غريبه اي برتر از اندازه هاي خويش!
    ما عوض شده ايم ؛
    ما ديگر صحرا نشينان نيستيم !
    ما را خورنقي است!
    اينست آنچه از خورنق خود مي بينيم؛
    افق را پوشانده خورنق!
    تا چون بر آن فراز رويافق گشوده تر بيني؛
    صحراي بي پايان و شط خروشان- كه در آن آواز ترا مي خوانند.
    يكي: پس گفتي خوابي ديدي. هه! پس تو خواب هم مي بيني!
    اما نگفتي چه خوابي!
    ديگري: عجب عجب ! تو كي خوابيدي كه خوابي ديده باشي ؟
    آن ديگري : (محرمانه) با كسي مگو دختران نعمان را به خواب مي بيني!
    (هر سه خندان مي خوابند و دختر ناپديد مي شود.)
    سنمار : چه بنويسم مادر؟
    خشت وجودم از مهر وي پر است !
    سوگند به بتهاي اين ديار- كه برايشان غريبه ام – عشق كه ديريست از روم و ايران گريخته،
    اينجاست پنهان، در نگاه وي !
    چگونه بيايد پاي بسته اي !
    ماه پوشيده را ببين ، با نگاه دزدانه،
    هزار ستاره نگهبانش !
    و من در اين نزديكي، از وي دورم؛
    زير آسماني نزديك ؛ از ابر تيره پر!
    آيا چشم ي بيدار است، و در آسمان خويش مي نگرد؟
    نگاه كن : دختران نعش
    به مهماني خرس بزرگ رفته اند .
    خرچنگ آسمان اب از دلو مي نوشد !
    زهره نشسته بر هفت اورنگ ؛ تير افكن بر غلام درش !
    دو پيكر است آن، كه جانش دو پاره شده!
    سعد و نحس در پيكار؛ افلاك در مدار خود بي تاب؛
    و من هنوز سنمارم!
    پاي بند تو باز مي كنم سنمارتا اگر بخواهي بروي!
    تا كي تير هايي كه به سويت مي افكنند سپر باشم ؟
    هر كسي با انگشت ترا نشان مي دهدكه اين!
    سنمار : پاي بند مرا باز مكن نعمان، مگر به سوي خيمه ي او!
    بهل مادر سپيد مويم در روم ، جواب خود را لز سكوت بگيرد.
    يا به لطف تو ، شتري در خانه اش بخوابد؛
    كه سوار آن ، من به تنهايي نباشم!
    نعمان : كجاست عقل تو ؟
    من در محاصره ي رعيت خودم!
    نديدي كه مرا دوره مي كردند؟
    نه ، تو نشنيدي سنمار ، وقتي شيوخ عرب در سر ، مرا به چادر خود خواندند؛
    به شوراي شيوخ ! و پرهيز مي داند-
    از اين خورنق ساختن!
    آري كلامي به لطف و كلامي تهديد!
    (سه مرداز زنبه اي بر سر و رو خود آردي سپيد مي ريزند، و از آن پس شيوخند.)
    يكي: تو ياد بهشت شداد كردهاي نعمان،
    و باغهاي معلق بابل.
    آيا آنهمه با خاك پست نشد ؟ و پست تر ؟
    نعمان : وا نماندم از پاسخ نه؛
    و عاقبتش را به جان خريدم !
    گفتم ! آري- گفتم؛ پدرانم – شيوخ
    آدمي نمي تواند نينديشدو كوششي نكند.
    خورنق كوشش ماست كه شكلي يافته !
    بهتر نيست ما را به كوشش بشناسندنه تن پروري؟
    ديگري : كوشش كن به جهان نينديشي!
    اين كهنه سراي دو در ؛
    كه از يكي مي آييم و از ان يكي ميرويم – و فرصت فقط همين فاصله است !
    نعمان : چرا پيشاپيش به ويراني بينديشيم ؟
    آيا چون مرگ هست نبايد زيست؛
    و چون ويراني خواهد بود نبايد ساخت؟
    آن ديگري : روزي سه بار به قبرستان بگذر؛
    تا سر انجام آدمي بيني !
    روزي سه بار و شايد بيشتر ؛
    تا خنده فراموش كني و مويه پيشه كني ؛
    نعمان : گفتم مرگ يك بار و شيون يك !
    چرا هر روز، نمرده، به مرده ي خويش بايد گريست؟
    مرا جز گريستن كار ديگري هست! ص 58
    تو به قدرت خويش غره اي ،و خورنق چيست جز غرور؟
    بسيارند كه خيالهاي برتر دارندو واهمه از غرور مي كنند!
    نعمان : شما نيز مغروريد به فروتني خويش ؛
    كه از آن ديگران را سودي نيست!
    ديگري : گفتي سود ديگران /
    بسارند كه خيالي دارند و وسيله ندارند؛
    بسياري دست خالي اند و سر پر انديشه !
    نعمان : كو- كجاست نقشه و اندازه هاو فن ؟
    من كه نمي توانم هر مدعي را – كه خيال غارت من دارد- بذل كنم؛
    و جهان را بر بلاهت خود بخندانم !
    وگر چند تني – كه من نشناختم- سزاوارند و ندارند؛
    من نيز بايد دست روي دست بمانم ؟
    يكي : خورنق خار بزرگي است در چشم اين صحرا!
    ديگري : كوهي نداشيم و اكنون داريم !
    يكي : بتهاي ما راضي نيستند!
    ديگري : بترس از خشم بتهاي بزرگتر!
    نعمان ك گفتم آنچه من مي كنم براي شما اعراب است!
    بهتر نيست عري را به ابادي اش بشناسند نه به ويراني؟
    يكي : چه فاصله اي خواهد بود ميان خورنق تو و كوخهاي ما !
    نعمان : نه بيشتر از فاصله اي كه ميان همت ماست !
    بياييد و در نگريد به بنايي كه آينه ايست پيش آفتاب ؛
    و هر ساعت به رنگي از رنگين كمان اوست!
    ديگري : بي رنگي بيامز نعمان !
    نعمان : سوگند به خورشيد و ماه اگر در خسوف و كسوف نباشد كه قبيله ها به بتهاي بزرگتر، بزرگترند!
    بزرگ افقهاي دور مي بينند، و كوچك تها سايه ي خود!
    نترسيد از بزرگ شدن!
    ما با خورنق است كه به چشم جهان مي آييم ؛
    نه با خيمه هاي باد افكنده!
    گفتيد با خورنق نعمان بزرگ مي شود؟ آري-
    و به خدا شماييد كه بزرگ مي شويد اگر نعمان بزرگ شود!
    سوگند به بتهاي بزرگتركه تا كوچكي كنيم
    كوچك مي مانيم!
    و تا سر خم كنيم؛ جز زير پاي خود نبينيم!
    ولي آيا او غريبه اي نيست بر سر سفره تو ، و عزيز تو /
    ديگري : آري- اين زمزمه چيست؟
    از وي و آن مثل به زيبايي كه با همه خردي ، نامش برتر از عرايس العرب است!
    يكي : واي آگر در دختر تو بنگرد و بر عرب فخر كند!
    آن ديگري : اگر در قبيله بماند آبادي ماست!
    ديگري: (خشمگين) او، دو خون غريبه توامان دارد؛ ايراني و رومي با هم !
    نعمان اين نغمه ايست كه قبلا هم شنيده ام .
    نه! او بدينجا نيست چون رومي است يا ايراني؛
    او بدينجا چون سنمار است!
    ديگري: چنين فهم ميكنم كه گويد عرب عزيز نعمانند؛
    و او بيگانه در خدمت شما آورده !
    نعمان آري- همين!
    آيا روميان همه چون سنمار خورنق مي سازند؟ نه!
    ايا ايرانيان همه چون سنمار مي كوشندو عرق ميريزند؟ نه!
    آنها تكيه بر جهان زده اندو داد خود از زندگي مي ستانند؛
    اگر نگويم كه حتي بر زندگي بيداد مي كنند!
    و كي از من شنيديد كه گفته باشم سنمار بي عيب است؟
    او را عيبهاست. آري؛
    او به خويش بد ميكند و اين عيب اوست!
    او شبها نمي خوابد و نقشه بر خاك مي كشد؛
    و روزها در روياست!
    او مي ترسد از گذر تند زمان من نديدم رومي و ايراني، يكي چون او بي تاب؛
    گويي گم شده است،
    يا گمشده اي دارد!
    سنمار: آري مي دانستم- مي دنستم، گر چه نمي شنيدم.
    به خوابم امد اگر به چشم نديدم!
    صحرا به شورش در آمده بود؛
    كه چرا-چرا-چرا؟
    تا خورنق نبود نه اعتراضي بود، نه ادعايي، نه پچ پچي؛
    و اكنون همه مدعيان بودند!
    اكنون كه كاري مي شد، اميد بسياري در شكست خورنق بود!
    (ان سه با دامن به كمر زدن و خاكي به خود ماليدن شدهاند مفتخوران خرم و خندان -)
    آن ديگري : آهاي ، دستي به گل برسان . تا كي پاي ديگ و اجاقي ؟
    يكي چرا خورنق به وقت تمام شود- نه!
    هر بيشتر بكشد، مزدي كه ميگيرم بيشتر است!
    آن ديگري : كيسه مي دوزي بدوز ، اما كاركي هم بكن!
    يكي كاركي البته مي كنم ؛ ريشخند شما !
    دو تاي پر خور ترين ها مي خورم ،
    و نصف كم كار ترين ها كار مي كنم ؛
    سود يعني اين !
    چرا ستاره هاي آسمان بشمرم
    وقتي سكه هاي نعمان جلوي چشمم برق مي زند؟
    ديگري : (بيل مي اندازد) خوشم آمد ! كار كن و بيشتر بگير ! هه هه-
    دستم پيش نمي رود مگر براي گرفتن مزد !
    يكي : تقلا ميكنم كه تقلايي نكنم!
    بگذار بقيه جان بكنند!
    سنمار: آهاي شما چند تن كه گوشه اي خزيده ايد،
    - در گوش هم مي پچپچيد و به من گوشه مي زنيد-
    ميترسم ناني كه ميخوريد گير كند در گلو يتان !
    شما كه وانمود ميكنيد كاري مي كنيد ؛
    و كاري نمي كنيد جز نكردن كار-
    من اگربه شما مزدي يكسان با ديگران بدهم
    به كساني ظلم كرده ام كه به راستي كار مي كنند!
    آيا خشتي هست كه زده باشيد؟
    و نردباني هست كه بالا رفته باشيد؟
    باج ميطلبيد جاي مزد؟ گردن كلفتي مي كنيد و شكم ستبر؟
    شما اخراجيد كه جاي چند كاري را گرفته ايد!
    يكي: هاه با من بود- و حتي با تو!
    ديگري : هرگز غيري ، بر عربي چنين تندي نكرده !
    يكي : چرا زبانش را از حلقوم بيرون نمي كشيم؛-هان؟
    چرا شكمش را نمي دريم؟
    ديگري: چرا نعمان دست غريبه اي را بر ما باز نهاد؟
    يكي : اخراج-هه؛ چه جرئتها!
    عرب نيستم اگر گوش باديه را با بد گويي وي پر نكنم!
    ديگري : برويم ، سوگند به رگهاي گردنم كه بر آمده ، و غيرتم كه چون كوبه بر طبل شقيقه ام مي كوبد؛
    عاقبتش را خوش نمي بينم!
    و دور نيست كسي خشمگين تر از من ، روزي پنجه در خونش فرو كند!
    يكي : هوم ، اگر چنين نكند چگونه بدانند اهل باديه ؛
    كه خون ناكسان هم سرخ است؟
    (دور مي شوند . نعمان بي تاب از ميان آنها پيش مي آيد-)
    نعمان طفره نرو سنمار . تو مرا پاسخ نگفتي!
    سنمار من نگفتم!
    نعمان : تو نگفتي !- همه مي پرسند و جواب مي گويم ؛
    ولي كو جواب پزسشي كه خود دارم ؟
    مرا پاسخي در خور بگو سنمار !
    سنمار : پس چيزي بپرس در خور پاسخ !
    نعمان : (فرياد مي كند) آيا اين بهترين بود؟
    سنمار : اين بهترين بود اينك ، و با آنچه ما داشتيم ؛
    از دانش و رؤيا وفن مردم و بازو هنر.
    ما منجيق كلان نداشتيم – در خورد بناهاي بلند- ونقاله و سنگ!
    ما از آنچه داشتيم چيز ديگري ساختيم كه تا پيش از اين نبود.
    شاه ايران ترا سرزنش نخواهد كرد!
    و در نگاره هاي اين ديوار؛
    -جايي كنار جنگ رستم و ديو-
    ساختن خورنق را خواهد ديد.
    و آنها را كه به ديدن خورنق آمدند!
    و از ميان آنها يكي؛
    و از او چشمانش!
    نعمان: دل گرمم كردي!
    سنمار : چيزي نيز بايست تا دل مرا گرم مي كرد نعمان ؛
    تو مرا ندانستي. تو مرا نخواهي دانست!
    تو در انديشه ي خود بودي.
    خود تو در انديشه ي تو بود؛ و پرواي من نداشتي-
    مرا كه نه در سرزمين خودم بودم، نه در جاي خود!
    مرا كه هر تير زن از قبايل تو ،
    مي توانستي به پيكان خود نشانه زد ؛
    و خونخواهي نبود از تبار من بر سر من!
    نعمان : آه سنمار- سخنان تازه مي گويي!
    يكي : چه دير مي گفت سنمار!
    ديگري : چه دير مي خواست بشنود نعمان !
    آن ديگري: آيا مي خواست بشنود؟
    ديگري : آيا راستي نعمان نمي دانست؟
    نعمان : چيست آنچه من ند انستم – بگو سنمار !
    سنمار : تو ندانستي نعمان كه مرا چه تهديد مي رسيد از قبايل تو!
    چون مي شنيدند اين بنگاه
    و از دور ترين نقاط صحرا مي آمدند!
    (سه مرد از زنبه اي غبار اخرايي بر سر خود مي ريزندو با جامه پشت و رو كردن و بر دوش گرفتن توبره ها . سه تن از محتشمان قبايل ميشوند رسيده از گرد سفر-)
    يكي : تو به ما بد مي كني سنمار !
    تو بدين خورنق سر نعمان با عرش مي بري؛
    و ما را حقير تر از آنچه هستيم مي كني!
    ما از پشت شتر هاي خود فرا تر نمي رويم ، و او كه بر پشت شتري بود مثل ما،
    تا بام خورنق بر مي شود؛
    تا از آن ميان ابر – از آن سر غرور – به زير پاي خود بنگرد ؛
    و ما را كوچكتر از آن چه هستيم بشمرد!
    ديگري : نه سنمار ؛ بديت اين نيست!
    تو بسياري را سير كرده اي بدين خشت ها كه مي زنند؛
    ولي پاسخ تو چيست چون خورنق تمام شد؟
    مشتي را كه سيري آموختند بار ديگر رها مي كني در باديه ؟
    فرداي آنان چه؟
    پيش تر ا اين ، گرسنگي آسان تر بود بر گرسنگان ،
    تا پس از آنكه سيري را شناختند.
    آن ديگري : نه ، بدي در تو نيست سنمار ، در خورنق است ؛
    كه هر كس بايد خود را سزاوار آن كند.
    ما سزاوار بيابانيم ؛ هيچ- مثل ريگ !
    چگونه سر بر داريم و خود را همقد خورنق كنيم ؟
    دو جهان نا يكسانيم ما ؛
    دو جهانيم كنار هم و نه چون هم .
    نعمان: آه اين بر من گران مي آيد؛
    من بر نمي تابم با مهمانانم چنين كنند!
    اينهمه با تو مي گفتند و تو با من در ميان نگذاشتي؟
    سنمار : نه نعمان – اين تو بودي كه از روز و شام من نپرسيدي !
    يكي : آه سنمار – تو خورنق مي سازي برتر از معابد و دير هاي ما!
    نمي ترسي از زلزله ، از سيل حادثات ؟
    از خشم اين بتانكه بنايي فراتر از مغاره هايشان مي سازي؟
    خدايان ما – از هر قبيله و نام-
    ساكن اند در تاريكي مغاكي ، حفره اي ، رفي.
    ايشان بر سكويي از خاكنند؛
    و تو خورنق به افلاك مي بري!
    ديگري : بديت اين نيست ؛ اين است كه چيزي جاويد خلق مي كني !
    ما گذرندگانيم .
    روزي آمديم و روزي رفتيم – و خورنق باقي است !
    چرا بماند خورنق ودر نيستي ما بنگرد مغرور؟
    چرا من نباشم و خورنق باشد؟
    آن ديگري : بديت اين نيست سنمار، اين است كه نشان مي دهي پيش تر ،
    چه ها مي شد ساخت ، و ما نساختيم .
    تو آينه اي گرفته اي پيش تن پروري ما.
    در اين آينه ما لاف زنانيم ؛
    كه هزاره اي تكان نخورديم از جا !
    سنمار : اينست سر نوشت آن كه كاخي بر شنهاي رونده ساخت!
    بنايي در آورد در باتلاق؛
    و سراب را آب دريا پنداشت !
    نعمان : ما چيزي مي ساختيم ، در زمانه اي كه آماده نبود .
    سنمار : تو خود نيز آماده نبودي نعمان ؛
    تو خود هنوز در اندازه ي آنچه مي خواستي نبودي !
    نعمان : من بهترين مي خواستم!
    سنمار: تو حقيري نعمان ؛ تو تنگ نظري!
    تو از شاهان خشم آموختي نه بخشش!
    تو بهترين خواستي ، بي آنكه خود را سزاوارآن كني !
    تو مرا فرو افكندي نعمان كه ترا بر افراشتم ؛
    و استخوانم شكستي كه قوتت دادم.
    نعمان : آه نگو – و ياد مكن – و با اينهمه؛
    آري اين كردم، و به دست خود !
    و به سرزنش هاي شما مي خندم !
    چرا سر به بيابا ن بگذارم ؟
    چرا خويش را در باديه ي باد گم كنم ؟
    سنمار : اگر مي ماند بر من ستم مي كرد ، و به پاداشي بهتر –
    خورنقي بهتر از اين ، ديگران را مي ساخت!
    يكي : پس دريغي ديگر !
    اينك ستمي بر جهان، كه از خورنق بهتر خاليست !
    ديگري : فرو انداختن هنر نيست نعمان ؛
    بر كشيدن هنر است و بر ساختن!
    آن ديگري : هر كس ميتواند ديگري را فو انداخت ؛
    اما كيست كه تواند خورنق ساخت؟
    نعمان مي گوييد و پر مي گوييد- اما بشنويد؛
    در عوض، همه ماند ؛
    بهترين اسبم، بهترين شترم،
    هفتاد بز گزين از گله بز هايم ؛
    وآن دختركم ، كه به زيبايي در عرب مثل است!
    سنمار : چرا نهشتي بروم ؛ هر چند دلسوخته ، خالي دست!
    آيا مهمان تو نبودم ، و فرا خوانده ي تو ، و در پناه تو ؟
    گيرم من خورنق نساختم ؛
    گيرم تو مرا وعده ي آن جادو چشم ندادي ؛
    آيا رسم عرب است كه مهمان مي كشند، بي گناه؟
    نعمان : خورنق تمام بود، و ما بر سر آن ؛ و صحرا زير پاي ما !
    يكي : اي خورنق از همه جاي اين صحرا ديده مي شوي ؛
    چرا نمي توان چشم از تو بر داشت ؟
    من بر شتر خود بودم!
    ديگري: خورنق مرا مي ديد- اين كشتي نشسته بر خشكي – من آماده ي شراع كشيدن بودم !
    آن ديگري : ديدمشان – آن بالا ؛
    به ترجمان نيازي نبود كه هر دو به زبان شاه ايران حرف مي زدند!
    نعمان : از او پرسيدم ميتواني باز چون اين ساخت. به همين خوبي؟
    گفتمش بر تر از اين نيست در خيال كسي ؛
    حتي خود سنمار ؟ بگو ميتوانستي بهتر از اين ساخت؟
    سنمار: گفتمش آري بهتر از اين مي ساختم؛
    اگر پيشتر دانستم كه پاداش من وي است.
    آن مثل به زيبايي؛
    كه باز جستم آن آهوي گمشده را در نگاه وي!
    كوشكي؛ اين هيچ پيش آن !
    اين اگر به فن مي ساختيم آن به عشق !
    كوشكي؛ هر روز نو شونده چو هر روز !
    كوشكي؛ صد رنگ چون پر طاووس ؛
    كوشكي با هفت گنبد و هفت اشكوب ، چون سپهر!
    نعمان : از او پرسيدم پس بهتر از اين هست در خيال؟
    پس مي توانب بهتر از اين ساخت ؟ و بر تر از اين ؟
    سنمار گفتمش آري در سرم خورنق هاست ؛
    كه چون ان جادو چشم به آرزو مي مانند.
    آري اگر زر باشد و ابزار و پشتيبان !
    نعمان : پرسيدم حتي بهتر از اين ؟
    سنمار : گفتمش خيال را بندي و پاياني نيست.
    و كمال آرزوي من است .
    آري نعمان- حتي بهتر از اين ؛
    اگر زمانه زمانم مي داد!

    بي تابم و دل در دلم بند نيست؛
    آيا نرسيده وقت پاداشي كه مي گفتي؟
    نعمان : و من پاداش او دادم!
    ( فرياد يكصداي همه ؛ و همه گوشهاي خود را مي گيرند.)
    سنمار: راه درازي بود، و فرصتي در آن
    تا بدانم چه سخت ميميرم .
    اي شما كه مرا خوش نداشتيد؛
    صداي استخوان هايم در گوش شما خوش بود ؟
    يكي: (فرياد مي كند ) چرا پشيمان نشود آنكه نيكي كرد ؟
    ديگري :( فرياد ميكند) چرا پشيمان نشود آنكه چيزي ساخت؟
    آن ديگري : (فرياد مي كند ) چرا پشيمان نشود آنكه انديشيد؟
    سنمار : گفتم اگر زندگي از سر گيرم
    و باز بدانم مرگم از آن بالاست ، كه خود مي سازم ؛
    مرگي – چهل مردن !
    و در هر آجر اگر صداي استخوانهاي خويش مي شنوم ؛
    باز خورنقي مي سازم هر چه بلند تر !
    به بلندي روح آدمي !
    نعمان : نه سنمار ، درد تو ما نيستيم!
    به خدا درد تو راست گويي توست!
    چرا مرا فريب ندادي؟
    چرا نگفتي بهتر از اين خورنق ممكن نيست ؟
    چرا نگفتي ساختن فراموش مي كني ؟
    چرا نگفتي فقط براي تو مي سازم سلطان عرب،
    و نه هيچ شاهي ديگر ؟
    سنمار: يادت هست نعمان ؟
    قصه گويي آمد از ايران
    قصه نويي آورد ؛ هزار افسان!
    كه هر شب بدان خورنقيان خستگي از دل باز مي كردند؛
    و آتش شب خاكستر!
    داستان شهرياري بود كه هر شبي دختري به زني مي كرد،
    و روز گردن مي زد.
    حشتي بود ميان زنان ؛
    و دختر وزير- شهرزاد- خود در اين هراس ، پي راهي!
    و چون شب وي شد ، و آنچه بايد ميگذشت گذشت،
    شهريار را بر انگيخت تا به رسم ،
    از وي قصه اي بخواهد!
    پس ، به جادوي قصه ها- كه از خود مي ساخت-و هر سپيده دمان –نيمه رها ميكرد،
    تيغ جلاد را منتظر خون خود گذاشت، تا شب بعد؛
    و تا هزاران شب با هزاران افسان ،
    هزار جان رهاند!
    تو نعمان – پسر امرء القيس- ميشنيدي و مي گفتي:
    ايرانيان مردمي مبالغه كارند!
    چگونه سلطاني قهر پاسخ مهر مي كند ؛
    و مهمان شبش را روز مي كشد؟
    تو مرا خون ريختي نعمان و استخوان شكستي؛
    كه مهمان سال و ماهت بودم!
    تو مرا به درد چهل بار كشتن ،كشتي؛
    به خدمتي كه ترا كردم!
    و به خدا نمي كشتي اگر خورنق تمام نبود؛
    همچون قصه ي شهرزاد ، كه شهريار ، پي شنيدن پايانش ، وي را زنده نگه مي داشت.
    نعمان: مرا سرزنش نكنيد اهل باديه!
    آيا جز باد و سرزنش چيزي تان در مشت نيست؟
    آيا شما نبوديد كه بازوي مرا قوي كرديدتا فرو افكنمش ؟
    مرا سرزنش نكنيد نقش هاي بر ديوار !
    كه كاش نقشي چون شما بودم ؛
    كه مي شد پاك كرد و از نو بهتري نگاشت!
    سنمار: گفتم كاش بر تو همين رود كه بر من رفت!
    سزا نبيني آنچنان كه كه سزاست!گفتم كاش به پاداش هنر شكسته شوي!
    گفتم و نگفتم ، آنگاه كه ميان دو جهان واژگونه بودم در پرواز؛
    آسمان چشم مي بست و زمين آغوش مي گشود!
    نعمان : اين خبر به دخترم مبريد كه وي گيس خواهد بريد!
    اين خبر به وي نبريد كه گريبان خواهد دريد !
    كه خود را ديريست سوگند خورده ي وي مي دانست!
    سنمار : گفتم ميان نقشهاي خورنق بنگر؛
    -آنجا كه خوابهايم را كشيده ام-
    مرديست زير پاي پيل !
    در خواب ديده ام شاهي به نام تو ، از پشت پشت تو ،
    تاوان گناه تو پس خواهد داد!
    هنوز خورنق بر جاست كه آن پيل سوار ،
    شاه ايران ، به پاداش خدمتي شهامت ميكنش زير پاي پيل!
    كاش اين خواب درست نيايد؛
    كاش اين فقط خواب باشد- نه نفريني!
    مرا زير پاي وي چال كنيد!
    (صحنه ياران سياه پوش جسد را بر ميدارند و آرام آرام به سوي در خورنق مي برند-)
    آن ديگري : روم از مرگش تكان نخواهد خورد؛
    و ايران به خونش بر نخواهد خاست!
    ديگري : به مادرش جز نامه ي بي نويسنده نخواهد رسيد!
    يكي: پدرش ناله به پارسي بر خواهد كشيد!
    (صداي طبل ها)
    نعمان : دخترم گل بر سر بمال و جامه نيلي كن !
    كه اگر اين خواب درست در آيد
    بايد براي شاهي به نام من، از قبيله ي من ،
    از پشت پشت من ، خون گريست؛
    كه تاوان گناه من پس خواهد داد!
    آه چرا ستون پشتم لرزه گرفت؟
    از چه مي لرزم در اين تند آفتاب ؟
    كجاست پسرم منذر؟
    و اين خواب چه بود كه دوشينه از آن ،
    با هراس پريدم؟ كجايي منذر؟
    نام من فراموشت كه بر فرزند بگذاري!
    و بر تست وصيت كني مباد و مباد فرزندي از فرزندانت را نعمان بخوانند!
    و به بت هاي بزگ سوگند نفرينت مي كنم اگر چنين نكني !
    كه در واقعه ديدم كه آن پيل در اقصاي هند بار گرفت،
    كه روزي از پي دو پشت پيل نري از وي پا به جهان مي نهد،
    تا زير پاي شاه ايران به حيره در آيد؛
    به كشتن فرزندي از فرزندانم كه بار نام
    و گناه من بر دوش مي برد!- اين صداي چيست؟
    (بانگ طبلها و بوق . سه مرد شتابان بر مي گردند با آهن و خود جنگاوران ، و با بيرق ها -)
    آن ديگري : آه نعمان ، زمستان ايران رسيده است و شاه ايران مي آيد؛
    رخت نو كنيد!
    يكي: و آداب و آيين!
    ديگري: ببين كه شط به جوشش در آمده !
    ببين بيرقهاشانرا كهبه صد رنگ مي درخشد!
    يكي: ميشنوي بانگ ساز هايشان ؛ غريو زنگ و دراي كوس؟
    نعمان : آه، دير است كه سر نهم به بيابان!
    بياييد آهاي-خورنق تمام است !
    نام سنمار مبريد و داستان فراموش كنيد.
    از اين جسد ياد نكنيد كه در قلب خورنق است!
    چيست اين؟ از هم اكنون صداي پاي پيلها را مي شنوم !
    آرام بخواب سنمار؛
    چرا از هم اكنون بر فرزندي از فرزندانم مويه كنم ؟
    به پيشواز برويم !
    بي گمان شاه ايران بدين خورنق كه تو ساختي مرا پاداشي گران خواهد داد!
    (خاموشي.صداي سازها در اوج بريده ميشود.)

    بازگشت به بالای صفحه :: نسخه ی مناسب چاپ :: ارسال برای ديگران

  • انتشار بخش يا بخش هايی از اين اثر منوط به داشتن اجازه نامه از سوی پايگاه ادبكده می باشد.
  • پايگاه ادبكده از پروانه ی Creative Commons پيروی می نمايد. هرگونه تخلف، پيگرد قانونی را در بر خواهد داشت.
  • Advertisement in Adabkade
    فروشگاه فرهنگی  |  ارسال آثار توسط كاربران  |  همكاری با ادبكده  |  درباره ی ما  |  ارتباط با ما  |  تبليغات  |  جست و جو در پايگاه
    © 2003 - 2007 www.adabkade.com, All rights reserved.
    © Phoenix Design Group :: MovableType 2.63 :: Site Statistics