Adabkade :: WeblogSearch in SiteContact UsStoreHome
ادبكده  »  كتابخانه  »  صادق چوبك  »  چراغ آخر، آتما؛ سگ من / بخش نخست

بازگشت به صادق چوبك



چراغ آخر

  • آتما؛ سگ من / بخش نخست
  • چراغ آخر / بخش نخست

  • چراغ آخر / بخش دوم

  • دزد قالپاق

  • كفتر باز

  • بچه گربه ای كه

  • اسب چوبی

  • آتما؛ سگ من / بخش دوم

  • توپ لاستيكی / بخش نخست

  • توپ لاستيكی / بخش دوم

  • دوست



  • دريافت اثر به صورت فايل Zip

    آتما؛ سگ من / بخش نخست

    چراغ آخر؛ اثری از صادق چوبك

    من نمی خواستم این سگ را به خانه ي خود راه بدهم. اصلا تصمیم داشتم هیچ جانوری را در خانه نگه ندارم و راه انس و الفت را با هیچ جنبنده ای باز نکنم. سال ها بود که از این گونه انس و الفت ها بیزار شده بودم. اما این سگ بر من تحمیل شد؛ و چنان تحمیل شد که گويی سال ها، بلکه قرن هاست که با من هم خانه بود. چنین بود:
    جنگ شوم تازه پایان یافته بود و من تک و تنها در خانه ي بزرگ خودم در حومه ي تهران زندگی می کردم. در یک باغ بزرگ دراندشت با درختان کهن انبوه و قنات زنده ي همیشگی و استخر بزرگ خزه بسته ي پوشیده از نیلوفرهای آبی که آن را به یاد خدا ول داده بودم تا هر گیاه هرزه ای که دلش بخواهد در آن بروید و هر حشره ای که جا خوش کند، در سوراخ سنبه های آن زندگی کند. شاید همین خودرويی و وحشی گری باغ بود که مرا آن چنان به آن پای بند و دلبسته ساخته بود.
    دیوار به دیوار باغ من یک مهندس آلمانی می زیست. او هم، چون خود من یکه و تنها بود. ما با هم تنها سلام و علیکی داشتیم و یک جور آشنايی کناره جو و بی مزه و برهنه از چشم داشت های زحمت زای همسایه گری. هرگاه دم در کوچه، اتفاقا، همدیگر را می دیدیم لب های هردو به نیشخندی به سلام می لرزید و همین. چهره ي او سوخته بود و گوشت آن به هم لحیم خورده بود. در جنگ آسیب دیده بود. گويی آرایشگر چیره دستی چهره اش را برای بازی کردن نقش هولناکی آراسته بود. شاید تنگ نفس هم داشت؛ چون که همیشه نفس های بریده بریده و خراشیده از گلویش بیرون می پرید. با آن اندام درشت و قد بلندش علیل و دستپاچه و شرمنده می نمود. و هم می لنگید و عینک عدسی کلفتی بر چهره ناسور هول انگیز خود می گذاشت. او یک سگ داشت. همین سگی که سرانجام به خانه من راه یافت و بر من تحمیل شد.
    یک روز این آدم آمد و در خانه ي مرا زد و من در را به رویش باز کردم. سلامی با همان نیشخند لرزان همیشگی به هم کردیم و او شرمنده و تقصیر کار به زبان فارسی مختصری به من گفت:
    «ببخشید. من یک سفر می رود برای ده روز. از علی نوکر شما خواهش کرد سگ بنده راخوراک بده. پول خوراک دادم به ایشان.»
    سرم و شانه هایم را با بی حوصلگی تکان دادم و چیزی نداشتم بگویم، اصلا بی خود پیش من آمده بود. به من مربوط نبود. علی هم نوکر من نبود. روزها، چند ساعتی می آمد برایم خرید می کرد و اتاق ها را جارويی می زد و می رفت. و غیر از خانه من چند جای دیگر هم کار می کرد. به من مربوط نبود که سگ او را خوراک بدهد. و وقتی این را به او گفتم، با نیشخندی شرم زده سرش را تکان داد و رفت. به نظرم تو ذوقش خورده بود و شاید بدجوری هم با او حرف زده بودم. آخر وقتی که در خانه را زده بود من داشتم ریشم را می تراشیدم و برزخ شده بودم که دستپاچه و با صورت لک و پیسِ صابونی بروم در را به رویش باز کنم.
    حسابش را نداشتم که چند روز از رفتن مرد آلمانی گذشته بود. یک شب نزدیک های صبح بود که از صدای پارس پی در پی سگ این همسایه از خواب پریدم. گمان بردم صاحبش از سفر برگشته. اما پارس معمولی سگ نبود. یک جور ناله دردناک بود ـ از آنگونه ناله هايی که گرگ های گرسنه و در برف وامانده می کنند. ناله قطع نمی شد. مثل این بود که کسی آن سگ را شکنجه می داد. اما ناگهان ناله ضعیف شد و به نظرم رسید که دیگر طاقت او به پایان رسید و در مقابل رنجی که می برد نیرویش پایان یافته بود. کم کم زوزه اش پايین آمد، تا آخر نفسش برید و خواب هم از سر من پرید.
    روز دیگر که علی به خانه من آمد، احوال سگ و مرد آلمانی را ازش گرفتم و گفتم که دیشب سگ او چه ناله هايی می کرد. نمی دانم چرا ناگهانی به سرم افتاد که سراغ سگ را از او بگیرم. اصلا من خیلی کم با او حرف می زدم .علی که معلوم بود دل پر دردی داشت، ناگهان مثل انار ترکید و گفت:
    «آقا راستش را بگم من از این سگ می ترسم. نه اینکه خیال کنین منو اذیتی کرده باشه؛ نه، از بس که اخلاقش عجیبه من ازش می ترسم. از وختی که صاحبش رفته یک گوشه کز کرده و من هیچوخت ندیدم از جاش تکون بخوره. خوراکش هم که جلوش می ذاری زیر چشمی به آدم نگاه می کنه، مثل اینکه ارث پدرشو از آدم می خواد. اصلا صدای این سگ در نمیومد و حالا که شما می گین دیشب خیلی صدا کرده خیلی عجیبه. این موسیو هم که گفت ده روزه برمی گرده، حالا پونزه روزه که رفته و من این پنج روز و هم از خودم خرج کردم. روزی ده تومن از جیب خودم براش گوشت و استخوان و سبزی خریدم. دیگه قوه ام نمی رسه. آقا به خدا خوراکش از خوراک زن وبچه من بهتره. یک کیلو گوشت لخم براش می خرم و با استخون و هویج و پیاز و سیب زمینی بار میذارم. خوب که پخت میذارم زمین ولرم که شد نون توش تلیت می کنم می ذارم جلوش کوفت کنه. تازه دو قورت و نیمشم باقیه. من که نمی تونم یه همچو آبگوشتی برای زن و بچم فراهم کنم مگه مجبورم از جیب خودم برای سگ فرنگی درس کنم. اگه فردا نیومدش یه جیگر سفید می خرم پنج زار میندازم جلوش. شاید مردک نخواس شش ماه برگرده، از کجا بیارم؟»
    پولی به علی دادم که خوراک سگ را مرتب بدهد تا صاحبش برگردد و دیگر از سگ و مرد آلمانی خبری نگرفتم تا اینکه یک روز، تنگ غروب بهار سردی که برای خودم آتشی تو بخاری دیواری افروخته بودم و سرگرم شنیدن سوناتی از بتهوون بودم دیدم در می زنند. خلقم تنگ شد. من با کسی کاری نداشتم و حالتم در آن وقت چنان بود که هر که را دم در می دیدم حتما فحشش می دادم. من برای این از همه کس بریده بودم و به خانه خود پناه برده بودم که خلوت خودم را دوست داشتم و نمی خواستم کسی مزاحمم بشود.
    دم در یک پلیس بود و دو نفر کیف به دست که فوری دانستم عدلیه چی هستند و یک مرد خارجی که البته آلمانی بود ـ و این خیلی زود فاش شد. یک نفر دیگر هم بود که مترجمش بود. علی هم بود. مقدمه نچیدند. یکی از عدلیه چی ها که نماینده دادستان بود گفت مهندس آلمانی در یک سانحه ي هوايی مرده و آن ها برای ضبط و ربط دارايیش آمده بودند و آنچه از من می خواستند این بود که سگ صاحب مرده را چند روزی در خانه ام نگه دارم تا تکلیفش معلوم بشود. و بعد مرد آلمانی که کنسول سفارت بود گفت که بزودی تکلیف سگ را معین خواهند کرد و چون علی به آن ها گفته بود که من چند روزی را از ترحم خوراک سگ را تأمین کرده بودم ازم خواستند تا موقتا سگ را نگهدارم.
    سگ را به خانه من آوردند با خانه چوبی قرص و قایمش و ظرف های آب و خوراکش و پلاسش. چرا او را راه دادم؟ خودم هم نمی دانم. برای اینکه به من پناه آورده بود؟ شاید برای این بود که چون از خورد و خوراکش خبر داشتم، نمی خواستم به دست نا اهل بیفتد و زندگیش خراب بشود. شاید برای این بود که همان آن از نظرم گذشته بود که اگر همین باغ و خانه و موزیک و زندگی راحت را که به آن عادت کرده بودم ازم بگیرند باید بروم وسرم را بگذارم زمین و بمیرم. شاید هیچکدام از این ها نبود و می خواستم هرچه زودتر از شر آن قیافه های گوناگون خلاص شوم.
    سگ پیش من بود و علی خورد و خوراکش را می داد و تو حساب من می نوشت. اما سگ همیشه غمگین بود. نه صدايی ازش در می آمد و نه از کلبه چوبین خود بیرون می آمد. خوراکش را نصفه می خورد و لاغر شده بود. وجود او برای من موقتی بود. می دانستم که من این سگ را نگاه نخواهم داشت. هر روز چشم به راه بودم که بیایند و ببرندش. اما از وقتی که با من هم خانه شده بود وجودش را تو خانه، در گوشه ي خلوت باغ حس می کردم. مثل این بود که مدام داشت مرا می پايید و کارهایم را زیر نظر داشت. حس می کردم مزاحم من است. من نمی خواستم یک موجود زنده تو دست و پایم بپلکد.
    از کوچکی چندین گربه داشتم که هر یک از آن ها جانشان با سرنوشت غم انگیزی پایان گرفته بود. نخستین بار، آن گربه سیاه یک تیغ بود که مرگ را به من نشان داد. یکی دو روز اسهال گرفت و از ما پنهان شد و روز سوم صبح که پا شدم، دیدم دراز به دراز افتاده و خشک شده. خواستم بگیرمش تو بغلم به من گفتند که مرده است. من تا آن روز مرده ندیده بودم و مرگ این گربه نخستین رنگی بود از مرگ که در روح من نقش شد. یک آهوی قشنگ داشتم با چشمانی که می خندید؛ سگ دریدش. سگ داشتم، هار شد کشتندش. باز سگ داشتم سمش دادند. باز سگ داشتم پیر شد و فلج شد و مرد. سنگ پشتی داشتم که پنج شش ماه از سال را زیر خشک برگ های باغ می خوابید و بعد بهار که می شد، بیدار می شد و مثل فیلسوفان مشايی تو باغ قدم می زد و هر گلی را که از آن بهتر نبود با داس دندان هایش درو می کرد. می گفتند سیصد سال عمر می کند و هیهات نمی میرد. اما نمی دانم چطور شد که او هم مرد. یک روز دیدم گوشه ي باغ به پشت افتاده و سر و دست و دمش از لاکش بیرون جسته و کرم گذاشته، میمون داشتم که ماده بود و حیض می شد و به وضع دردناکی خون ازش می چکید و برزخ می شد و تو لک می رفت و گاز می گرفت. او هم خون بالا آورد و مرد. و برای این بود که از انس با جانور وحشت داشتم.
    دیگر از این سگ خسته شدم. پس از دو هفته ای، یک روز به سفارت رفتم و کنسول را دیدم و خواستم که تکلیف سگ را معلوم بدارد. با خوش رويی و ادب بسیار مرا پذیرفت و شناسنامه سگ را که میان سامانِ مرده ي آلمانی پیدا کرده بود به من نشان داد و گفت:
    «متأسفانه نتوانستم جای مناسبی برایش پیدا کنم. حیف است که شما این سگ را از دست بدهید. نیاکانش از سگ های با نام و نشان ناحیه الزاس بوده اند و پدربزرگش قهرمان نخستین جنگ جهانی بوده و در صلیب سرخ آلمان مصدر خدمات بزرگی بوده و چندین زخمی را از مرگ نجات داده و پدر همین سگ حاضر؛ در جنگ اخیر از محافظین سرسخت و وظیفه شناس یک فرودگاه بود. اینچنین سگ کم یافت می شود. در آلمان هزار مارک خرید و فروش می شود. خود من اگر در آپارتمان زندگی نمی کردم حتما آن را بر می داشتم. اما در یک آپارتمان کوچک ظلم است که چنین سگی را نگهداشت. حالا به شما تبریک می گویم که قسمت شما شده.»
    مردک مثل اینکه این ها را پیش پیش حفظ کرده بود و تا مرا دید آن ها را به خوردم داد. نفهمیدم چرا رد نکردم. چرا اعتراض نکردم. یک وقت خودم را تو کوچه دیدم با شناسنامه ي سگ که در دستم بود. حتما حیف بود چنان سگ پدر و مادرداری را که مفت و مسلم به چنگم افتاده بود از دست بدهم. جای مرا که تنگ نمی کند. خودش مونسی است برای من تنها. علت اینکه حالا دل مرده و خاموش است، حتما به واسطه ي انسی است که به صاحبش داشته و حالا دوری او را نمی توانند تحمل کند. این خودش خیلی ازرش دارد که یک حیوان تا این اندازه حق شناس باشد. کم کم به من خو خواهد گرفت و مرا هم حامی و ارباب خودش خواهد شناخت و اگر بمیرم، او تنها کسی است که در مرگم ماتم خواهد گرفت و این چنین غمگین و دلمرده که حالا هست خواهد بود. این تقصیر خود من بود که در این مدت سری به لانه اش نزدم و دستی به سر و گوشش نکشیدم. حتی لحظه ای بازی نکردم و نوازشش نکردم. ازش دلجويی نکردم. و تسلیتش ندادم. او می داند که علی به او محتبی ندارد. او از خود من توقع محبت دارد. باید تصدیق کنم که رفتار من در باره اش انسانی نبوده. سگ هم محبت می خواهد. حتما در این دو هفته خیلی بد گذرانیده؛ باید کاری کنم که دوستم بشود. هر چه زودتر باید به خانه برگردم و تیمارش کنم. این چه فکر احمقانه ایست که جانور را به خانه خود راه ندهم. من که تک و تنها در این دنیا زندگی می کنم و هیچکس را ندارم، مونسی از این بهتر نمی شود بی آزار و مطیع و خانه پا و دوست و همدم. خیلی خوب شد حال بینم چطور دوستم بدارد و چطور تنهايیم را بشکند.
    تا وقتی که یقین نکرده بودم که این سگ مال خود خودم شده نمیدانستم چه جواهری به دستم افتاده. راستی که شیفته او شده بودم. از زیبايی اندامش چه بگویم. درست مثل یکی از آن شوالیه های قرون وسطا بود. ـ مانند یکی از همان جنگجویان صلیبی که در این زمان کسی پیدا نمی شود که حتی بتواند شمشیر سنگین او را به دست بگیرد.
    اندامش نقص نداشت. دست هایش کشیده با گنجه های پهن که مفصل بازوهایش زیر بغلش رسیده بود. اندامش کشیده، چون یک کشتی، میان باریک، موی خوابیده که نزدیک به دم کم پشت و نزدیک گردن پرپشت و مواج بود. کله درشت، گوش ها کوچک و تیز. چشم قهوه ای با یک نگاه انسانی که با آدم حرف می زد. رنگ مو زرد سیر که دو وصله موی سیاه، مثل زین اسب رو پهلوهاش نقش بسته بود. زیر شکم و پاها زرد و سفید قاتی، پوزه سیاه و مرطوب، دم صاف و پايین افتاده، پاهای گرد و چرخی با ناخن های سیاه و کوتاه. آرواره بالا کمی برآمده و روی آرواره پائین چفت شده. زیبا و با شخصیت و یک جانور دوست داشتنی.
    خودم را آماده کردم که دوستش بدارم و تصمیم گرفتم با محبت و جلب اعتماد و حوصله ي سرشار به کمکش بشتابم و او را از این مصیبت برهانم. اما سخت غمگین بود. چشمانی مردد و شرم خورده داشت. دم زیبایش را با انحنای خفیفی که در امتداد اندام کشیده اش داشت. همیشه لای پایش می گرفت. حق داشت. صاحبش نیست شده بود و او این را خوب درک می کرد. بوی او از تو سرش گم شده بود. شاید در سفری که رفته بود هنوز این سگ بوی زنده او را از راه دور می شنید؛ اما حالا دیگر آن بو از توش فرار کرده بود و می دانست که او نابود شده.
    نخستین کاری که کردم اسمش را عوض کردم. اسمش را دوست نداشتم. اول اسمشِ اس اس بود و من نمی خواستم که این اسم را هر روز به زبان بیاورم. اسمش را گذاشتم «آتما» که یک کلمه برهمنی است و به معنی روح جهان است. از این اسم خیلی خوشم می آمد. نام سگ شوپنهاور هم «آتما» بود. من هم از او تقلید کردم. سپس هرچه کتاب در باره ي این نوع سگ ـ یعنی سگ گرگ ـ فراهم می شد دور خودم جمع کردم و از تربیت و نگهداری و خورد و خوراک آن ها هر دانشی که ممکن بود به دست آوردم و دیگر نگذاشتم علی نزدیکش برود و خودم شخصا تیمارش را به عهده گرفتم. و شوقی درین کار یافته بودم که سال ها بود مانندش را ندیده بودم.
    برنامه ي خوراک و گردش شایسته ای برایش درست کردم. هر روز با خودم بگردشش می بردم. حقیقت آن است که از صدقه ي سراو، خودم هم که به کنجی افتاده بودم و رغبت نمی کردم از خانه بیرون بروم، با این گردش های روزانه جانی گرفتم و زنده شدم.
    خوراکش را خودم می پختم و پیشش می گذاشتم. هر صبح یک کیلو گوشت لخم با یک قلم گوساله و مقدار سبزی با ویتامین می پختم و می گذاشتم جلوش. اما هیچ وقت اشتها نداشت و همه را نمی خورد و چیزی که موجب غم فراوان من شده بود این بود که کلاغ ها می آمدند بغل دستش و خوراکش را می خوردند و او همچنان به آن ها نگاه می کرد و از جایش تکان نمی خورد. این وقاحت کلاغها که تکه های گوشت را از منقار همدیگر قاپ می زدند، و سکوت فیلسوفانه او بود که خیلی مرا رنج می داد.
    او را آوردم تو ساختمان. دیگر نمی خواستم گوشه ي لانه اش گز کند و تنها باشد. می خواستم روز و شب با خودم باشد. یکی از پتوهای خوب انگیسی خودم را گوشه سالن برایش چهار لا کرده بودم که رویش بخوابد. اما زود دریافتم که ماندن با من را، آن چنان که چشم داشتم، دوست ندارد و همان گوشه ي باغ و آلونک خود را ترجیح می دهد. از روزی که آورده بودمش تو، خورد و خوراکش کمتر شده بود؛ و جلوي من هم خوراک نمی خورد. من ناچار مدت ها او را در سرسرا تنها می گذاشتم تا بخورد و وقتی که می رفتم می دیدم کمی از آن را خورده و دوباره رفته سرجایش افتاده.
    بدبختانه با توجه صمیمانه ای که در حقش می کردم روز به روز بدتر می شد. میلی به غذا و گردش نداشت. مدام در گوشه ي خودش، سرش را غمناک رو دست هایش گذاشته بود و جلوش را نگاه می کرد و گاه آه های ناخوش می کشید.
    برایش موزیک می زدم. از موزیک خوشش می آمد. یعنی می دیدم هنگام شنیدن آن به آرامی تغییر وضع می داد و به پهلو می افتاد و دست و پایش را جلوش دراز می کرد و چشمانش را هم می گذاشت و آهسته نفس می کشید. برای همین بود که برنامه موزیک شنیدن خودم مختل شده بود و ناچار بودم گهگاه و بیگاه فقط به خاطر او صفحه بگذارم. هرچه صفحه داشتم برایش می زدم، و او از همه ي آن ها یکسان خوشش می آمد. گاه هنگام شنیدن موزیک به خواب می رفت و خورخور می کرد و ناگاه با وحشت از خواب می پرید و دور و بر خودش را نگاه می کرد. اما گاه نیز می شد که از رو پتو پا می شد و می رفت توي راهرو می گرفت می خوابید. مثل اینکه حوصله حضور مرا نداشت. می رفت آنجا در یک زاویه که من نتوانم ببینمش می افتاد. ازم فرار می کرد؛ شاید.
    تابستان رفت و خزان درختان باغ را به تازیانه بست. همه ي تلاش من در بهبود این سگ بی اثر ماند. حتی بدتر هم شد. تا تو باغ ولش می کردم درختها را می جوید. دو درخت سیب و سه چهار تا چنار تازه کاشت را از پای درآورد. یک افرای پیوندی ده دوازده ساله داشتم که مثل یکدسته گل، تابستان ها چمن را زینت می داد؛ آنقدر به کنده ي این درخت پرید و آن را گاز گرفت تا آخرش خشک شد و بهار دیگر را ندید.
    او را به دامپزشک هم نشان دادم، کمکی نکرد. گفت عصبانی است و دوا داد و او بهتر نشد و همچنان غمگین و بی صدا و بی اشتها و فرسوده و خسته و دل مرده بود که بود.
    او را به گردش های دراز می بردم، هرروز صبح. اما هیچ جنب و جوش تازه ای در او دیده نشد. حتی این گردش های روزانه موجب شرمندگی و سرشکستگی من هم شده بود. یک چنان سگ درشت اندام و ترسناکی از سایه خودش می ترسید. از صدای اتومبیل می رمید. آخر، من این سگ را پیش از آنکه صاحبش بمیرد هم دیده بودم. برای خودش گرگی بود و وقتی که تو خانه صاحبش صدا می کرد، دل آدم را می لرزاند و کسی جرأت نداشت از نزدیک آن خانه بگذرد. حالا چطور شده بود که وقتی من به گردشش می بردم. با اینکه مردم از نزدیک شدن به او می ترسیدند، او هم از دیدن آن ها می ترسید و دمش را لای پایش می گرفت و گوش هایش را می خوابانید و سرش را به زمین خم می کرد و با چهره ي کتک خورده، زیر چشمی به آن ها نگاه می کرد.
    یک روز اتفاق بدی افتاد که این سگ، پس از آن روز دیگر از چشمم افتاد. من از دم در خانه ای می گذشتم که چند تا عمله آنجا کار می کردند و یک توله سگ مردنی ولگرد هم که ریسمان کوتاهی دور گردنش بود و معلوم بود مایه بازی و آزار بچه های محل بود، آنجا برای خودش گوشه دیوار خوابیده بود. این توله ي مردنی، بدبخت تر از آن بود که هیچوقت صاحبی به خود دیده باشد. از بس نژادش قاتی شده بود معلوم نبود اصلش چه و از کجا بوده. از این گذشته، گرسنگی کشیده و مفنگی و چرک بود و شاید بیش از سه چهار ماه نداشت. تا چشم این توله به آتما افتاد از گوشه دیوار خیز برداشت و به طرف او حمله برد.
    هیچ وقت من آتما را آن چنان زبون و وحشت زده ندیده بودم. گويی این توله ي مردنی آمده بود جانش را بگیرد. تمام تنش روي چهار دست پایش می لریزید. گوش هایش مانند برگ کاغذی که پس از مچاله شدن باز شده باشند، طرفین صورتش خوابیده بود. کوچکترین نشان مقابله و دفاع در او دیده نمی شد. توله پارس می کرد و رو پاهایش خیز برمی داشت، و این داشت از ترس نابود می شد. ناگهان توله کار خودش را کرد و با یک حمله ي چابک تکه گوشت ران آتما را با دندان کند.آتما پا گذاشت به فرار و مرا نیز که سر زنجیر او را در دست داشت، با نیروی جهنمی خود به دنبال کشید و توله سگ مردنی در پی ما افتاد.
    خنده ي ناهنجار آن چند کارگر مرا سخت آزرد. این سگ که با نیروی جهنمی خود مرا چون بادبادکی به دنبال خود می کشید، اگر می خواست می توانست توله ي مردنی را به یک حمله از هم بدرد و لقمه چپ کند و تکه استخوانی هم ازاو به زمین نگذارد. این دیگر برای من قابل تحمل نبود. تمام زحماتم به هدر رفته بود. دیگر کلافه ام کرده بود.حتما این بیچارگی و ترسويی او، در محل دهن به دهن می گشت؛ که سگی به گندگی یک گوساله. جربزه یک بچه گربه را ندارد و پخی تو دلش کنی از هم وا می رود و من دیگر نمی توانستم سرم را پیش اهل محل بلند کنم.
    از بدبختی من و این اسیر زندگی من، همان شب خانه ي مرا دزد زد. من که در خواب مستی بودم و چیزی را نفهمیدم. اما صبح که پا شدم، دیدم چند دست لباس و ساعتم و کارد و چنگال های نقره و یک فرش خوش نقش کرمان به غارت رفته بود. کاملا آشکار بود که دزدان وقت زیادی در کارِ خود داشته اند و آتما این سگ بی مصرف زیانکار، تمام وقت در لانه خود افتاده بوده و با آمدن و رفتن دزدان از سر جایش تکان نخورده بود. انگار نه انگار سگی هم در خانه بوده. تردید نداشتم اگر خودی نشان داده بود و دزدان هیکل گنده ي رستم صولتش را می دیدند، دیگر گمان نمی بردند که این سگ با آن یال وکوپال، از خودش بی خاصیت تر خودش است و به ناچار در می رفتند. اما معلوم بود که از وجود او کوچکترین آگاهی نداشتند.
    سخت نا امید و دلمرده ام ساخته بود. از خود او هم بدتر شده بودم. من دیگر از او بیمارتر شده بودم. همنشینی با او از زندگی سیرم کرده بود. گاه می شد که ساعات متوالی رو تختخوابم می افتادم و رغبت نمی کردم از سرجایم پا شوم. درست بود که کار موظف و مرتب نداشتم. اما همین گردش خشک و خالی تو باغ و گوش دادن به موزیک و حتی لباس پوشیدن را هم ازم گرفته بود.
    گفتم لباس پوشیدن. آن روز دیگر خیلی خلقم را تنگ کرد. صبح زودی بود که هر دو ناشتايی خورده بودیم و من رفتم به اتاق خوابم که لباس بپوشم تا بگردش برویم. تازه لخت شده بودم؛ لخت عریان. من که خیال می کردم او تو سالن در گوشه ي خودش رو پتو خوابیده، با کمال تعجب دیدم آمده تو آستانه ي اتاق ایستاده و اندام عور مرا تماشا می کند. او حالت صاحب خانه زورمندی را داشت که دزد بدبخت بی دست و پايی را حین دزدی می پايید. با دیدن او، شتابان خودم را پوشاندم. اما چه فایده؛ او تن لخت مرا دیده بود. معلوم بود که پاورچین پاورچین آمده بود و با کمال وقاحت مرا مدتی تماشا کرده بود.
    حس کردم همه چیز تمام شده و دیگر نفوذی بر او نخواهم داشت. از آن پس حس می کردم خورده برده زیر دستش دارم. او از زیر و روی زندگی من آگاه بود. مرا دست انداخته بود و مایه ي مسخره خود ساخته بود. چرا من باید تا این اندازه با او رو راست بوده باشم که در خلوت من راه بیابد و از همه چیز من سر در بیاور؟ دیگر قابل تحمل نبود. دیگر در هیچ یک از کارهای خودم اختیار و آزادی نداشتم و دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت.
    به زودی دریافتم که به خودم دروغ گفته بودم و نمی توانم دوستش داشته باشم. خیلی کوشش کرده بودم که دوستش بدارم، اما در دلم جايی برای دوستی او نبود. برنامه ي زندگیم را به کلی بهم زده بود. می دیدم بیگانه ای درخانه دارم که تمام حرکاتم را می پايید. من به یک زندگی تنها عادت داشتم و حواسم تنها در یک سو، و آن هم فقط در زندگی شخصی خودم سیر می کرد. اما حالا این مزاحم تو دست و پایم می پلکید. دیگر سخت از آوردنش به خانه ي خود پشیمان بودم.
    به نظرم جانوری زشت و مزاحم می آمد. خوب که فکر کردم دیدم آوردنش به خانه ام ـ که اصلا به دلخواهم نبود. ـ ناشی از يک حس تقلید بود که می خواستم سگی گنده داشته باشم تا مردم اون را تو کوچه همراهم ببینند و به من نگاه کنند و با هم پچ پچ کنند. می خواستم تو سالن خانه ام پیش پایم دراز بکشد و من جلو بخاری دیواری شعله ور خود بنشینم و سیگار بکشم و به موزیک گوش بدهم و او سگ مطیع من باشد. حالا نه تنها دوستش نداشتم بلکه به او کینه هم داشتم و ازش سخت بدم می آمد.
    و عجبا که گويی خود او هم به بخت بد خود کمک می کرد و رفتارش آن چنان زننده و تحمل ناپذیر بود، که کوچکترین ترحم و محبتی در دل من نمی کاشت. به نظرم یک نان خور زیادی و یک موجود پوچ توسری خورده جلوه می نمود. مثل یک دختر کور، یا یک پسر افلیج ناقص عقل، مایه غم و خشم من شده بود. مکرر با خود می جنگیدم که به او مهربان باشم، ولو به صورت ظاهر؛ اما دریغ که ممکن نبود. کوچکترین ترحمی درباره اش نداشتم. دست خودم نبود. این جانور بیچاره هم گناهی نداشت. اما من هم از این که نمی توانستم او را دوست بدارم گناهی در خود حس نمی کردم.
    پس اگر این سگ امروز می مرد بهتر از فردا بود، دیگر ازش بدم می آمد. زندگی مرا درهم ریخته بود. من می خواستم در این سال های آخر عمر، دوستم باشد و شریک زندگیم باشد. می خواستم هر بدی که از مردم دیده بودم او جبران کند. اما او یأس به خانه ي من آورد و خودم را هم بیمار کرد. هرچه به او خوبی کرده بودم هیچ و پوچ بود. نه گاهی سر و دمی به سپاس جنبانده بود، و نه هرگز نشان دوستی و محبتی ازش ظهور کرده بود.
    این بود که به این فکر افتادم که او را از سر باز کنم. گیرم ده دوازده سال دیگر هم زنده می ماند و بعد هار یا فلج می شد؛ یا کور و زمین گیر و می مرد. اما چگونه می توانستم از شرش رها شوم؟
    روزها روي تختخوابم می افتادم و نقشه ي از سرباز کردن او را می کشیدم. داشتم به این تصمیم راضی می شدم که بدهم او را با اتومبیل ببرند کرج و یا قزوین ولش کنند تا دیگر نتواند برگردد. اما زود منصرف شدم. او تنها و بی صاحب، چگونه می توانست تو بر بیابان زندگی کند؟ کی بود که روزی یک کیلو گوشت بپزد بگذارد جلوش بخورد؟ کی برایش موزیک می زد؟ آیا او مانند خود من مرده ي موزیک نبود؟ ول کردن او تو بیابان که از مرگ بدتر بود.
    پس خودم او را بکشم تا هر دو از یک رنج جانکاه و غم ریشه دار که در جانمان دویده بود رها شویم. شاید اگر خودش عقل داشت و راه و چاه را می دانست، با این حال و روزی که داشت، خودش خودش را می کشت. اما این هم از بدبختی جانوران است که خودکشی را نمی دانند. پس من که آدمم و می دانم باید خلاصش کنم.
    حالا دیگر نقشه قتل او را می کشیدم. بکشمش و از دستش خلاص شوم. وجودش مرا رنج می دهد. نابودش کنم. اما چگونه؟ با اسلحه؟ زهر؟ یا مرگ موش؟ این تصمیم قطعی بود. دیگر او نمی بایست زنده بماند. زندگی او دیگر به هیچ دردی نمی خورد. من تنهايی خودم را می خواستم. می خواسم رها بشوم. باید او را بکشم.
    یک نیمه روز، وقتم صرف کندن گودالی برای او شد. گودالی که لاشه اش را در آن چال کنم. دیگر در کشتن او تردیدی نداشتم. ناچار بودم که این گودال را جلو لانه اش بکنم. چون در باغ جای مناسب تری نبود؛ و نمی خواستم چمن آفریقايی زیبای باغ را به خاطر او زخم و زیلی کنم.
    و او، او درتمام مدتی که من سرگرم کندن گودال بودم. مرا خونسرد و بیمار می پايید. در تمام مدتی که من با بیل و کلنگ کلنجار می رفتم و عرق می ریختم. او حتی یکبار هم از سر جایش تکان نخورد. همچنان با زنجیر کلفت و میخ طویله اش وصله زمین شده بود و به من نگه می کرد. اما هرازگاهی، آه خراشیده ي ناخوشی از گلویش بیرون می پرید. گاه پیشم چنان مظلوم و بی پناه جلوه می کرد که می خواستم کلنگ را به سر خودم بزنم. از خودم بدم می آمد. یک بار، حتی، حس کردم کشتن این سگ تمام اشتباهات و بدی های زندگی مرا تکمیل خواهد کرد.
    اما به زودی بر ضعف خود چیره و در کار خود جری تر شدم. او دیگر به درد خودش هم نمی خورد. در یک رنج و شکنجه بی درمان می زیست. چه فرق می کرد. اگر من راحتش نکنم، درد و شکنجه مرگبار، او را تدریجا از پا در مي آورد. پس چرا من راحتش نکنم؟ مگر نه دنیای متمدن این کار را تجویز کرده که باید اسبان و سگان پیر را با یک گلوله خلاص کرد؟ راست است که آتما پیر نبود، اما بیماری درمان ناپذیری داشت. او زندگی را بر من و خودش حرام کرده بود. نه، تصمیم قطعی بود.
    گودال تمام شد؛ و بیل و کلنگ را پیش گودال انداختم که روز دیگر برای پر کردن گودال دوباره آن ها را به کار برم. سپس به اتاق خودم پناه بردم و با تن یخ کرده ي خیس عرق، روی تختخوابم افتادم.
    و کابوس مرگ زا شروع شد. باران ریز تندی روي شیروانی ضرب گرفته بود. خیلی بد شد. خاک خیس و شفته می شود و فردا کارم زیادتر می شود. اما خوب شد. خاک تر و سنگین برای جلوگیری از بوی گند و پوشاندن خلاء گودال بهتر است. بعدش هم دیگر خاک افت نخواهد داشت. می خواستم روز دیگر زهرش بدهم. از این رو زهری بی بو و مزه و سخت کشنده دست و پا کرده بودم که رعشه و شکنجه نمی داد و می بایست قاتی خوراک روزانه اش کنم. به او روزی یک وعده، و تنها صبح ها خوراک می دادم. این برنامه را از توي کتاب ها خوانده بودم.
    شب بدی گذشت آغشته با کابوس های رعشه آور. تو خواب هم در تلاش کندن گودال بودم. قبرهای بسیاری کنده بودم و باز هم داشتم قبر می کندم. خودم را قبر کنی می دیدم که عمری کارم قبر کنی بوده. آن هايی را که درکابوس هایم می کشتم سگ نبودند، آدم بودند. آدم های ندیده و نشناخته و زبون و زمین گیری بودند که با کارد تنشان را قطعه قطعه می کردم. در کابوس هایم دیدم که خودم بچه بزرگی دارم ـ یک پسر بیست وچند ساله. زیبا، رشید و دلنشین. دیدم او را سر بریده ام و تنش را تکه تکه کرده ام و جلوي آتما انداخته ام بخورد. این کابوس مرا با حالت غثیان از خواب پراند. شیشه ي عرق را از بالای سرم برداشتم و سر کشیدم و فوری تو رختخوابم بالا آوردم. عرق هنوز سرد را، قاتی کف و صفرا بالا آوردم.
    در این میان ناگهان خِرخِری از بیرون به گوشم خورد؛ مثل اینکه گلوی آدمی را تازه بریده بودند و به خِرخِر افتاده بود و جان می داد. صدای خِرخِر آن آدمی بود که در کابوسم کشته بودم. نمی دانم از آن پسرم بود یا دیگری.
    آهنگ مرگبار یک ناقوس کلیسا، همراه با ناله ي دردناک بمی از توي حیاط و از طرف لانه ي آتما بلند بود. در تاریکی جانفرسا خیره ماندم و نیروی تکان خوردن را نداشتم. آواز دستجمعی جادويی و مست کننده ای که تابوت گریه متلاشی شده ای را شایع می کرد به گوشم می خورد. مثل این بود که آن آدم نمی خواست بمیرد. زمانی مسحور در رختخوابم ماندم. نگاه کردم دیدم رو ملافه خون بالا آورده ام ـ مثل خون تازه ای بود که از تن پسرم پشنگ زده بود.
    از جایم بیرون پریدم به سرسرا رفتم و سالن دویدم. در آنجا، در سالن، دیدم دو چشم خونین سوزان، تو تاریکی سوسو می زد. خون در رگ هایم خشک شد. اینجا صدای خرخر بلندتر بود. اما صدا به گوشم آشنا بود. مثل اینکه تمام شب آن را شنیده بودم. مثل اینکه از اول زندگیم آن را شنیده بودم. ته صدا تو روحم می پیچید. و آن چشمان دور بودند و مرا می نگریستند. به گمانم رسید که قلبم از تکان باز ماند. همان جا، دم در، زانوهایم تا شد و دمر رو فرش افتادم. اما هنوز گمان داشتم که ایستاده ام. نمی دانستم در چه وضعی بودم. و حتی آن زمان هم که دانستم که آن چشمان خونین که سوسو می زد، چشمان رادیو گرام بود که صفحه روش بازی می کرد و بم ضجه های «بوریس گودنف» می نواخت، نتوانستم حالت خود را بازیابم.
    من کی این صفحه را گذاشته بودم که تمام شب، خود کار دستگاه، هی آن را تکرار کرده بود و من در کابوس زهرآلود خود دست و پا می زدم؟ ندانستم چه زمان آن جا بیهوش افتاده بودم و چون بهوش آمدم بامداد بود و نور خورشید تو اتاق خلیده بود وهنوز دستگاه خودکار رادیو گرام پایان سی دوم پرده چهارم را می کوبید.
    با فرسودگی و رخوت کابوسی که هنوز ته مانده اش رو دلم سنگینی می کرد، خوراکش را پختم. مثل آدم مصنوعی شده بودم و آنچه می کردم بی اراده بود. هیچ آرزويی، جز مرگ آن سگ نفرین شده در دل نداشتم. یکبار هم پرده ي اتاق را پس زدم و به او نگاه کردم. شگفتا که او همچنان پیش لانه اش، روبروی گودال و بیل و کلنگ ها، خوابیده بود و جلوش را نگاه می کرد. یعنی از دیروز تا حال از جاش تکان نخورده بود و همچنان تمام مدت، زیر باران آنجا مانده بود؟
    خوراکش را از روي اجاق زمین گذاشته بودم. هر قدر خنک تر می شد و زمان آلودن زهر به آن نزدیک تر، من در کار خودم جری تر می شدم. تا این سگ زنده بود من روی آرامش را نمی دیدم. اما دستپاچگی بچگانه ای هم به من دست داده بود. ظرف ها را بهم می زدم. بسته ي کوچک زهر را که تو کاغذی پیچیده شده بود، تو بشقابی گذاشته بودم و تمامش فکرم متوجه آن بود که حتما پس از آلودن غذای او، بشقاب را بشویم که خودم آن را بعدا ندانسته به کار نبرم.
    اما نمی دانم چه شد که مقداری آب تو آن بشقاب ریختم و کاغذ تر شد، و از این رو ناچار هنوز خوراک گرم بود که آن را با زهر آلودم و با چوبی بهم زدم و گمان کردم یعنی این وسواس به من دست داد ـ که تمام آشپزخانه و ظروف آن به زهر آلوده شده. تصمیم گرفتم پس از پایان کار همه ظرفها را بیرون بریزم و با دقت همه را بشویم و آب بکشم.
    باکی نیست. دیگر آتما نخواهد بود که غمش را بخورم؛ که بترساندم و سایه اش بر تنم سنگینی کند. من همان آدمیزاد تنها و منزوی خواهم بود که پرده های سالن را پس خواهم زد و نور خورشید را به درون خواهم خواند و موزیک خواهم شنید. آری امشب دیگر لانه اش تهی خواهد بود و فردا دیگر زحمت پخت و پز را نخواهم داشت و دیگر لازم نیست صبح زود از بسترم بیرون بخزم و برای او سفره بچینم.
    تعجب نداشت که ظرف خوراک را در دست من دید و از جایش تکان نخورد. او کارش همین بود. هیچ وقت نشد که خوراک برایش ببرم و او از سرجایش پا شود و سر و دمی به سپاس تکان بدهد. مثل اینکه از من طلب داشت؛ یا این وظیفه من بود که نوکریش را بکنم.
    خوراکش را جلوش گذاشتم و فوری رفتم تو اتاق و از پشت شیشه پنحره نگاهش کردم. مدتی ایستادم اما او از جایش حرکت نکرد. مثل اینکه وجود مرا از پشت پنجره حس می کرد ـ یقین دارم که حس می کرد. زیرا به نظرم آمد که حرکت کوچکی کرد و سرش که رو دست هایش افتاده بود تکان کوچکی خورد. از تجربه ای که از این سگ اندوخته ام، توانم گفت که سرعت سیر بو برایش از سرعت سیر نور تیزپرتر بود. برای همین هم بود که آن شب که خانه ام را دزد زد آنقدر از او رنجیدم. چون شک نداشتم که بوی دزدان را شنیده بود، ولی خودی نشان نداده بود.
    خیلی زود از کار خودم که او را از پشت پنجره می پايیدم خجالت کشیدم. چرا باید آنقدر سنگدل باشم که به تماشای قربانی خود بایستم و ناظر جان کندنش باشم. اما خودم نمی دانستم چکار می کنم. همه از روی دستپاچگی و خستگی و بی خوابی و سنگینی کابوس های دوشین بود که هنوز روحم را در چنگال داشت. نمی دانم. شاید هم عمدا می خواستم بایستم و زهر خوردنش را تماشا کنم.
    پس، هماندم از خانه بیرون رفتم تا هرچه شود در غیبت من بشود. علی را هم گفته بودم نیايد؛ تا در تنهايی جان بدهد. رفتم به یک کتابفروشی تا کتاب «انسان را بنگر» نوشته ي «نیچه» را بخرم. یادم بود که یک وقت در این کتاب شمه ای در مدح بیرحمی و ذم نازک دلی خوانده بودم؛ و این خیلی سال پیش بود. حالا هم هوس کرده بودم باز آن را بخوانم و خودم را از کاری که کرده بودم تبرئه کنم. کتاب را یافتم و خریدم وحالا باید جايی پیدا کنم بنشینم و به فراغت آن را بخوانم. برگشتن به خانه غیرممکن بود. زودتر از تنگ غروب نمی شد به خانه برگشت. می خواستم وقتی به خانه برگردم که کار تمام باشد؛ نه اینکه در میان جان دادنش به آنجا برسم. باید وقتی به خانه بروم که فوری چالش کنم. حتما پر کردن گودال آسانتر از کندن آن بود.
    اما دلم سوخت که کتاب را همچنان که کتابفروش آن را لای کاغذ بسته بود تو یک تاکسی جا گذاشتم. این هم از دستپاچگی بود. اما شاید اصلا لاش را به هم باز نمی کردم. این بهانه بود که خریدمش. چه می توانستم از «نیچه» یاد بگیرم؟ قساوت؟ شصت سال از مرگ او گذشته بود و فلسفه اش نیمدار شده بود. بی رحمی های زمان ما همه ناب و یکدست اند. در زمان ما همه کس، تمام فنون جلادی را به نیکوترین روش می داند. دیگر لازم نیست که در این زمینه کسی بیاید و چیزی به ما یاد بدهد. همین کار خودم ـ زهر دادن یک جانور بی گناه که اسیر من شده بود و آزارش به هیچ موجودی نمی رسد و حتی برنگشت به توله ي مردنی و ریقونه ای که گازش گرفته بود تلافی کند ـ خودش شقاوت کمی است؟
    گناهش تنها این بود که ناسپاس بود؟ دزد نمی گرفت؟ به من محل نمی گذاشت؟ آخر من چه حقی به گردن او داشتم؟ می خواستم بیرونش کنم و روزانه این چندرغاز را خرجش نکنم، دیگر حق کشتنش را که نداشتم. این خودپرستی من بود که باعث مرگ او شد. حالا می فهمم که با وجود بیماریش و ناسپاسیش به او عادت کرده بودم. به خانه ي من یک جور گرمی داده بود ـ گرمی بودن یک جاندار و یک همنشین بی آزار و بی ادعا.
    منی که از همه جا رانده شده بودم و به نام یک آدم کج خو و بی مذهب و خدا نشناس و دشمن آدمیزاد و متنفر از زن و بچه در محله ي خودم شناخته شده بودم و مردم روشان را تو کوچه از من برمی گرداندند و هیچ کس مرا لایق آن نمی دانست که با من زندگی کند، حالا که یک سگ بی آزار پیدا شده بود که با من سر کند من حق نداشتم او را بکشم. مردم حق دارند. حالا می فهمم که من لیاقت آن را نداشتم که سگ هم با من زندگی کند. گاه می شود که آدم خودش نمی داند که تا چه اندازه پست و ستمگر است و این نکبت بار است. هیچ جانوری نیست که به از آدمی دژخیمی را بداند.
    همه ي این ها را می دانستم. اما باز می خواستم بمیرد. واقعا چرا؟ نمی دانم. شاید بدان علت که نوکریش را می کردم. من در سراسر زندگیم هیچ کس را به قدر این سگ تر و خشک نکرده ام. اصلا شاید این هم نباشد. به او کینه داشتم.
    راستش بگویم دیدم دارد از زنگی من سردر میارد. مرا می پايید و با حرکاتش تحقیرم می کرد. برایم یک مدعی محسوب می شد. به کلی دست مرا خوانده بود. رفتار و حرکاتش طوری بود که گويی من در آن خانه وجود ندارم. رویش را ازم برمی گرداند. مثل ا ینکه مرتب ازم ایراد می گرفت. حتی گاهی به محاکمه ام می کشید ـ منی که صدها تن را در عدلیه به محاکمه کشیده بودم، به محاکمه می کشید. پس باید از شرش رها می شدم.
    تمام روز تو کوچه ها پرسه زدم و جرأت رفتن به خانه را نداشتم. یادم بود که زهر را زیادتر از آن چه دوا فروش گفته بود توي خوراکش ریخته بودم و یقین، این سم ارسینیکی، با آن مقدار زیاد، مرگ او را سخت تر و کش دار می کرد. اگر دستپاچه نمی شدم و آب روي بسته ي زهر نمی ریخت این طور نمی شد. حالا دیگر کاری از دستم ساخته نبود ـ اگر هم بود شاید نمی کردم. من تشنه ي این قتل شده بودم. تمام وجودم متوجه آن بود. می خواستم در این زمینه هم تجربه ای داشته باشم. می خواستم بکشم و نمی خواستم کسی بفهمد. حتی علی را گفتم چند روزی به خانه ام نیاید. اگر اهل محل بو می بردند که من سگم را با دست خودم کشته ام و او را توي خانه چال کرده ام دیگر نمی توانستم تو این خانه و این محل زندگی کنم و روزگارم سیاه می شد.
    آفتاب به دشت مغرب خزیده بود. پايیز سرد برگ ها را دانه دانه از تن درخت ها کنده بود. وقتی کلید را برای باز کردن درِ کوچه از جیبم در آوردم و سردی چندش آور آن را میان انگشتانم حس کردم، تازه فهمیدم که چقدر سردم بود. باد خزان شلاق کشی که بعد از ظهر آن روز توي کوچه باغ های «الهیه» کولاک انداخته بود، تو خانه ي من هم درو کرده بود و ته مانده ي برگ های زنگاری سیب و سفید دار و چنار را پخش چمن کرده بود و برگردان نورِ سرخ آفتاب غروب، و قلقلک نسیم آن ها را به حال سکرات انداخته بود. جنب و جوش و وراجی گله گنجشکانی که در آن تنگ غروب لای کاج های عبوس و سرسخت برای خود لانه ي شب می جستند، و صدای تپ تپ برگ های سفید دار که تو گوش آدم پچ پچ می کردند، خبر مرگ سیاه آتما را به گوشم می خواندند.
    دیدم من آن توانايی را درخود نمی بینم که فوری بروم ببینم او در چه حال است؛ رفتم تو ساختمان. اتاق ها خاموش و غم گرفته بود. من هیچ گاه خانه ي خود را آن چنان زیر بار غم و ترس لهیده ندیده بودم.
    اما آنا بوی ناخوشی به دماغم خورد. یک بوی تند و تلخ که فوری حس کردم پوست صورت و دست هایم ورم کرد. حتما این بوی همان سم بود که آب روش ریخته بود و همه جا پخش شده بود. بوی بادام تلخ گندیده را می داد. با شتاب تمام، پنجره ها را باز کردم؛ ولی از باز کردن پنجره ای که رو به لانه ي آتما بود دوری جستم. نمی خواستم او را ببینم. آمادگی نداشتم. اتاق های خاموش و مرده، با باز شدن در و پنجره جان گرفتند و برگردان نور محتضر خورشید در آن ها راه یافت. روی یک صندلی افتادم.
    هنوز از بیرون صدای جیرجیر گنجشکان ّنبریده بود. چند بار کوشیدم نگرانیم را با رفتن و دیدن لاشه ي او از میان ببرم؛ اما جرأتش را نداشتم. تنم یخ کرده بود و آهسته می لرزیدم. حتما چیزیم نبود. به خاطر در و پنجره باز بود که من یخ کرده بودم. گمان می کنم بوی تلخ سم رو من اثر کرده بود و کاملا حس می کردم که صورت و دست هایم باد کرده بود. حتما آشپزخانه و ظروف آن هم آلوده شده بود.
    اما چاره نبود و می بایستی تا شب نشده چالش کنم. ماه بی شرم هم بی آنکه مهلتی به خورشید بدهد که به تمامی تو گور مغرب فرو رود، مانند میراث خوری پرشتاب، نورش را ـ هر چند نازک و بی رمق ـ برقلمرو او گسترد و جایش را گرفت. جواب علی را چه بگویم؟ هیچ. او نوکر من است. چه حق سوال و جواب را دارد؟ می توانم اخمش کنم واصلا جوابش را ندهم. اما نه. این برایش رازی خواهد شد و دهنش را پیش اهل محل باز خواهد کرد. به او چه مربوط است. خیلی طبیعی باد تو دماغم می اندازم و می گویم «آتما را بخشیدم.» بله آتما را بخشیدم به یک رفیق قدیمی. آمد بردش شهر. او چه دارد بگوید؟ اما اگر رفت جای گودال را، که بناچار پس از دو سه روزی خاکش افت خواهد کرد دید آن وقت چه جوابش دهم؟ این بد می شود. شاید پلیس را خبر کند. اصلا چرا باید این احمق تو خانه ي من کار کند؟ من لازمش ندارم. نمی خواهم برایم خرید کند و اتاق ها را جارو بزند. برود گورش را گم کند. خودم همه ي کارها را خواهم کرد.
    اول از پشت پنجره نگاهش کردم. روي زمین افتاده بود و تکان نمی خورد. دلم کوبید و با کوبش آن سر درد خفیفی که داشتم دور برداشت. من نمی توانستم خوب ببینم در چه وضعی افتاده بود. اما آن چه مسلم بود بی حرکت بود و تلخی و سیاهی مرگ اطراف لانه اش را فرا گرفته بود.
    ناگهان غمی از شماتت و پشیمانی بردلم هجوم آورد. زندگی من آلوده شده بود و با قتل این جانور لک برداشته بود. هیچ گاه در زندگی به دلم راه نیافته بود که روزی جانداری را بی جان کند. من او را کشته بودم. چه فرق می کرد؛ مثل اینکه آدم کشته باشم. اگر آدم بود، دست کم حق و نیروی دفاع را داشت؛ اما من به نامردی او را کشته بودم. من به غدر و نامردی متوسل شده بودم و از هوش اهریمنی انسانیِ خود مدد جسته بودم و بی آنکه او از سوء قصد من آگاه بشود او را سر به نیست کرده بودم.
    حالا چگونه می توانم باقی عمر را، همچون یک قاتل در کوره پشیمانی و ترس بسوزم و دیگر چطور می توانستم لانه ي خالی و گور او را ببینم. دیگر چگونه می توانستم در این خانه، که پیش از این، آن قدر دوستش داشتم زندگی کنم. آیا می شد در این خانه که حالا گورستانی بیش نبود، به زندگی ادامه دهم؟ من نمی توانستم شعله ي نگاه انسانی او را از یاد ببرم. وقتی به من نگاه می کرد، می دیدم می خواهد یک چیزی بگوید. و راستی می خواست چیزی بگوید، اما زبانش بسته بود. آیا این نخستین جنایت من بود؟
    این غم و اندوه برای چیست؟ تو دشمنی در خانه خود داشتی و اینک از شر وجودش خلاص شده ای. یادت رفته که مدام در خواب و بیداری، از گزندش در امان نبودی؟ آن روز یادت رفته؟ روزی که سخت دلت گرفته بود و او پیش پای تو، توي اتاق خوابیده بود و تو مثل اینکه با آدم حرف بزنی به او گفتی که زن و بچه سه روزه ات را به نامردی از خانه ات راندی و دیگر از آن خبر نداری و حتی جلوش اشک ریختی؛ ولی این سگ نمک نشناس، به جای آنکه دست کم با نگاهی تو را تسلی دهد، با بی اعتنايی پا شد و از اتاق بیرون رفت و گوشهي راهرو گرفت خوابید.
    نه. آن روز را خیلی خوب بیاد دارم. اصلا شاید دشمنی من با او از همان روز شروع شده بود. یک شب دیر وقت با هم «آخر او شریک زندگی من بود» کمی موزیک شنیده بودیم و من که زیاد مشروب خورده بودم به یاد پسرم افتاده بودم و فکر می کردم اگر حالا پسرم بود بیست و پنج سالش بود. آن وقت تنهايی و خلاء وحشت انگیزی در دلم راه یافت و نمي دانستم چکار کنم. از خودم و از زندگیم بیزار شدم. خوب، از این حالات زیاد به من دست می دهد. این طبیعی است که آدم تنهايی چون من با خودش حرف بزند. آن وقت من به گریه افتاده بودم . اندیشه ي جنایتی که در حق این مادر و فرزند کرده بودم همیشه آزارم می داد. نفهمیدم چطور شد که گفتم: «زن من گناهی نداشت. من حس می کردم از وقتی که او به خانه من آمده بود راحت و آزادی مرا برهم زده بود و صدای گریه ها و بی قراری شبانه روزی کودک را بهانه کردم و هر دو را از خانه بیرون راندم و زن، بچه اش را بغل زد و رفت به دهی که کس وکارش آنجا بودند و بعد در آن ده، زمین لرزه آمد و زن و بچه من نیست و نابود شدند و نفهمیدم چه به سرشان آمد.»
    وقتی که من داشتم این اعتراف دردناک را برای آتما می کردم با دستم سرش را نوازش می دادم. و هنگامی که حرفم تمام شده بود و اشک روي چهره ام می غلتید، این سگ، این جانور بی حیا که من در آن دل شب به او پناه برده بودم، با حرکتی تعریض آمیز، پا شد و از پیشم رفت و توي راهرو خوابید. این جانوری که این قدر به هوشمندی معروف است، کاش درآن وقت، دست کم، دست مرا می لیسد؛ و یا لااقل سرجایش می ماند و بیرون نمی رفت.
    ناگهان این شوق درم پیدا شد که فوری، با کمال قساوت با لاشه اش روبرو بشوم. این یک حقیقت بود؛ من او را کشته بودم و حالا باید او را می دیدم. از اتاقم بیرون آمدم و بی تشویش یک راست به سوی لانه اش به راه افتادم. خوب می شد دیدش. ماه بود. آن جا بود و به نظرم رسید که تکانی در اندام کشیده اش به چشمم خورد.
    بلی؛ زنده بود و خوراکش هم دست نخورده پیشش مانده بود. گويی مرا برق گرفت. سرم چنان به دوران افتاد که اگر کنده ي آن کاج را توي بغل نمی گرفتم توي گودال می افتادم. وحشتناک بود. گويی کسی ظرف خوراک را از پیشش برداشته بود. همان طور دست نخورده، حتی یک تکه گوشت آن را هم نخورده بود. نمی توانستم باور کنم. مثل اینکه چشمم عوضی می دید. اما او به دیدن من، برخلاف همیشه و برای نخستین بار، از جایش پا شد و کش و قوس رفت و سر و دم برایم جنبانید.
    از وحشت می خواستم فوری برگردم؛ اما پایم سنگین شده بود و نمی توانستم آن را تکان بدهم و می دانستم که این به واسطه ي بارانی بود که گل اطراف گودال را شفته کرده بود و من در آن فرو رفته بودم. اما فرق نمی کرد. به هرحال من نمی توانستم روي پاهایم تکان بخورم. اگر حالت عادی داشتم، شاید خیلی زود می توانستم خودم را از آن ورطه نجات دهم؛ اما آن جا گیر افتاده بودم و محکوم بودم که همان جا بمانم. نمی دانستم چه کنم. گیج شده بودم.
    شاید در این میان غرش نفرت انگیزی هم از میان دندان هایش بیرون جسته بود. بلکه حالا نوبت او بود که می خواست مرا کیفر بدهد. من از او نهراسیدم و همان جا منتظر سرنوشت خود ایستادم. اما دیدم خم شد و پای مرا بويید. حس کردم که پستی و رزالت مرا نادیده گرفته و مزد ستمگری مرا با محبت به من می بخشد.
    یک کار دیگر هم مانده بود که می بایست انجام دهم. ظرف غذای او را هم چنان دست نخورده و بد شکل تو گودال انداختم و ندانستم با چه نیرويی، در اندک زمانی گودال را با شفته گل های اطراف پر ساختم. نفسم از این کار مشقت بار به شماره افتاده بود. اما خم شدم و دستی به سرش کشیدم که زیر دستم نخوابید، بلکه با لطف فراوان سرش را به کف دستم فشار داد. قلاده اش را باز کردم و خود را از توی انبوه گل اطراف گور بیرون کشیدم و به دنبالش، که گامی از من جدا شده بود، راه افتادم.
    خیلی وقت بود که او را بسته بودم. خیلی وقت بود که با او قهر بودم. عجبا که این سگ به کلی عوض شده بود. تا در ساختمان رسیدم با جست و خیزهای ظریف خود که می توانم بگویم شایسته ي اندام درشت او نبود مرا به دنبال خود کشید. همان شبانه رفتم برس سیمی و شانه ي مخصوص او را که مدتی بی مصرف افتاده بود، آوردم و تنش را خوب برس زدم. زیر دستم رام و شاد بود. نه مثل پیش که به این کار بی میل بود و همیشه نگاه مشکوک و وسواس خورده اش از کارم پشیمانم می کرد.
    هرطور که می خواستم زیر دستم می چرخید رام و آرام بود. بخشنده و با گذشت بود. گويی این، آن سگ نبود و من هیچ گاه هلاکش نکرده بودم. یک کنه درشت و دو تا کنه چه از تو لاله گوشش کندم و با قساوت زیر سنگ له کردم. با دستمال تمیز خودم گوشه های چشمش را پاک کردم. همچون مهتر مزدور پستی او را تیمار کردم. این تیمار، با تیمارهای پیشین تفاوت بسیار داشت. چاپلوس و پوزش خواه شده بودم. سر تا پای وجودم در شرم خیس خورده بود. نگاه و رفتار دوستانه اش مرا خرد کرده بود. دستم را که می لیسید چندشم می شد. اما ازش می تریسیدم. ترس. ترس وحشتناک.
    دیگر چطور ممکن بود که با این دشمن خونی در یک خانه زندگی کرد ـ دشمنی هوشمند و پی جوی فرصت که حالا دیگر صاحب خانه شده بود و حق هرگونه امر و نهی را داشت. چگونه می توانم مطمئن باشم که روزی کینه اش گل نکند و گلویم را نجود؟ او، هم عقل دارد و هم دندان های تیز. من در برابرش چه سلاحی دارم؟ از کجا که او هم مانند خود من دو رو و آب زیر کاه و محیل نباشد و سر فرصت و با هوش انسانی خود نقشه ي قتلم را نکشد و آن گاه که مست و ناتوان به گوشه ای افتاده ام گیرم نیاورد و جانم را نگیرد؟ سگی که خوراک آلوده را از نیالوده تشخیص تواند داد، حتما نقشه ي مرگباری هم می تواند در سر بپروارند.
    دیگر از چه راهی می توانم از شرش خلاص بشوم. یافتم! اسلحه. بلی. اسلحه. اما فکرش راهم نباید بکنم.
    «شوخی کردم. هیچ همچو خیالی را ندارم. غلط کردم که این فکر به سرم راه یافت. تو سگ عزیز منی که از جان دوسترت دارم، حتما سودا به سرم دویده که این اندیشه های بیهوده به درونم چنگ انداخته. تا جان در تن دارم غمخوار و تیمارکش تو خواهم بود. من و تو از هم ناگسستنی هستیم. تو می دانی که این گونه اندیشه های اهریمنی همیشه درسر آدم می دود؛ من خودم مایل نبودم که این اندیشه به سرم راه بیابد.»
    نفرت تلخ و گزنده ای که از خودم، به دلم راه یافته بود، سرا پایم را می سوزاند. این سگ نمردنی بود. اما چه ابله آدمی که من باشم. حتما او از روی فهم و شعور نبوده که خوراک سمی را نخورده. این یک اتفاق بوده. یا گرسنه نبوده. یا سخت غمگین بوده؛ یا بیماره بوده. بلی بیمار بوده. این که همیشه بیمار بود و تازگی ندارد. شاید بوی ناخوشی از آن خوراک حس کرده و به آن لب نزده. چه خوب شد که نمرد و بار یک لعنت ابدی از دوشم برداشته شد.
    با خود بردمش توي سالن. او به کلی عوض شده بود. شاد و سردماغ بود. حس می کردم او از من برتر است. مثل اینکه مرا دست انداخته بود و به من می گفت:
    «حالا دیدی که از خودت زرنگتر هم هست؟ پیش خودت خیال کرده بودی کار مرا ساخته ای . اما حالا می بینی که زنده مانده ام و تو چه موجود پستی هستی که من بی دفاع را می خواستی سر به نیست کنی و زورت نرسید.»
    راستش را بگویم که ازش خجالت می کشیدم. اما با دو رويی یک آدمیزاد می خواستم امر را به او مشتبه کنم که خیال بدی درباره اش نداشته ام. کاش اصلا نفهمید که چه قصدی، در باره اش داشته ام. به خودم دل می دادم که حتما نفهمیده. آدم که نیست. اما پس چرا خوراکش را نخورده بود؟ چرا شاد بود؟ چه نقشه ای برایم در سرداشت؟ آیا می خواست در گوشه ای گیرم بیاورد و خونم بریزد؟
    با اشاره ي ترس خورده دستم روي فرش خوابید. چشمانش برق تازه ای داشت. برایش یک صفحه گذاشتم. نخستین صفحه ای که به دستم آمد سمفونی نیمه کاره شوبرت بود. سپس پرده های اتاق را کشیدم و چراغی که سایبان کهربايی داشت روشن کردم و روي یک صندلی پیشش نشستم. آن گاه دست هایم را توي یال پرپشتش فرو بردم و گرمای زنده تن او را از نوک انگشتانم به درون خود کشیدم. آرام نفس می کشید و چشمانش باز و خفته می شد و جای برآمدگی ابروانش مرتعش می گشت و لرزی توي پوزه ي سیاه مرطوبش می دوید. اما ترسی جانگاه درون من را به لرز انداخته بود. یقین داشتم به من حمله خواهد کرد. اما به پشت گرمی تپانچه ای که در کشو میز پهلو دستم داشتم آرامش خود را باز یافتم. خوب هم مواظب حرکاتش بودم. آرام بود. گمانم رسید خسته بود. تپانچه پر بود. تپانچه دیگر مثل سم نیست که نخواهد بخورد. هنوز تکان نخورده مغزش را داغان می کنم. اما آنچه مایه ي شگفتی بود، نرمش و آرامش و شادی او بود. ولی اگر با همین نرمی و آرامش، ناگهان بپرد و گلویم را میان دندان های زورمندش بفشارد، چگونه فرصت دفاع از خود را خواهم داشت؟ باز ترس تلخی بردلم سنگینی انداخت. و همین ترس بود که به دهنم انداخت بگویم:
    «حتما گرسنه هستی؟ چه خوب کردی آن خوراک شوم لعنتی را نخوردی. حالا پا می شوم و یک تکه گوشت از تو یخچال برایت میاورم بخوری. مطمئن باش که این گوشت غذای خودم است و به زهر آلوده نیست. آخر امروز روز تولد تو است. تو تازه متولد شده ای. باور کن من از کاری که کردم از تو معذرت می خواهم.»
    و هنوز با بشقابی که دوتا بیفتک خام خونین دورنش بود وارد اتاق نشده بودم که دم در به پیشوازم آمد و سر و دم برایم تکان داد و کرنش کرد. لحظه ای ترسم ریخت. او محبت مرا جواب می گفت. بشقاب را رو گرانبهاترین فرشی که در اتاق بود گذاشتم. بجهنم که آن را با خونابه آلوده سازد. حالا که او زنده است دیگر چه باک و مرا چه غم.
    بازنشستم و به تماشایش پرداختم. این جانور زمخت هیولا، تکه های گوش را با ظرافتی زنانه از درون بشقاب به دهن گرفت و خورد. دریافتم که ترسم ابلهانه بوده. سگی که حتی نتوانسته بود سزای یک توله مردنی را کف دستش بگذارد، چگونه جرأت خواهد کرد که به من حمله کند؟
    گوشت ها را که خورد باز پیشم آمد و بويیدم و پیش پایم دراز کشید. این همان چیزی بود که من مدت ها بود آرزویش را داشتم. درست است که باز مثل همیشه سرش را روی دست هایش گذاشته و خوابیده بود؛ اما این بار، دیگر دل مرده و اندوه مند نبود. شاد بود. اخم نکرده بود. آری اخم. سگ هم اخم می کند. من خود بارها شاهد اخم کردن او بودم. حالا چنان به من نزدیک بود که پوزه نمناکش کفشم را لمس می کرد. ظاهرا مسحور موزیک شده بود؛ اما ناگهان حس کردم که فرش زیر پایم تکان کوچکی خورد.
    آیا می خواست بجهد و کارم را بسازد؟ من که راه فرار نداشتم. توي یک صندلی ستبر و سنگین فرو شده بودم که پشتی زمخت آن چون دیواری سخت و در مرو بود. اگر همین جا مرا می کشت، می توانست روزها از گوشت تنم تغذیه کند و استخوان هایم را بجود و کسی از حال و روزگارم آگاه نشود. خودم علی را جواب کرده بودم و طلبش را هم تا دینار آخر داده بودم دیگر هیچ کس نبود در خانه ي مرا بزند.

    بازگشت به بالای صفحه :: نسخه ی مناسب چاپ :: ارسال برای ديگران

  • انتشار بخش يا بخش هايی از اين اثر منوط به داشتن اجازه نامه از سوی پايگاه ادبكده می باشد.
  • پايگاه ادبكده از پروانه ی Creative Commons پيروی می نمايد. هرگونه تخلف، پيگرد قانونی را در بر خواهد داشت.
  • Advertisement in Adabkade
    فروشگاه فرهنگی  |  ارسال آثار توسط كاربران  |  همكاری با ادبكده  |  درباره ی ما  |  ارتباط با ما  |  تبليغات  |  جست و جو در پايگاه
    © 2003 - 2005 www.adabkade.com, All rights reserved.
    © Phoenix Design Group :: MovableType 2.63 :: Site Statistics