شاه سياه پوشان

منسوب به هوشنگ گلشيری

بخش: يك . دو . سه

باز امروز صبح كه چشم باز كرد ديد كه مادر فرخنده نگاهش مي كند، نه خيره يا مثلا از يك چشم همان طور كه آدم ها مي بينند، بلكه از خلال دو چشم ماتي كه در عكس از او مانده بود، با آن رنگ تاسيده اي كه در يك عكس سياه و سفيد بارها چاپ شده است. موهاش پريشان بود و نگاهش مي كرد. گفته بود: « آخر يعني چه؟ »
كنار تخت، گيرم روي ميز آرايش آن هم بي قاب، ايستاده ميان دو گيره ي نقره اي يك پايه ي چوبي سبك، طوري كه گاه انگار تكان تكان هم مي خورد.
سال ها پيش بوده، وقتي فرخنده شايد پنج سالش بوده است و حالا پانزده شانزده سالي است كه اينجا روي ميز آرايشش هست. پدربزرگ هم كه مرد عكسش را به گوشه ي پايين آينه بند كرد. برادرش هم كه گم شد ( مي گويند شايد اسير باشد، گرچه يك سالي است خبري از او نيست) عكسش به آنجا اضافه شد. بالاي آينه گوشه ي چپ است. خوبي عكس پدربزرگ اين است كه نگاهش نمي كرد، گرچه در عكس چشم دارد. پدربزرگ وقتي مي مرد كور بود، با عينك دودي. چشم هايش، آنچه در عكس هست، چيزي نمي گويد.
پشت به عكس ها كرد و گفت: « قبرستان درست كرده است. »
غلتيد. شايد اصولا به خاطر حجله ي سر كوچه بود كه ديروز عصر ديده بود. سرباز يا پاسدار شهيد. ديگر اسم يادش نمي ماند. هنوز هم بايد باشد، پسركي كوچك، بشقاب به دست، خرما خيرات مي كرد. دور تا دور حجله چراغاني عكس شهيد بود، جوان لبخند بر لب، بي ريش. شايد آنقدر جوان بود كه فقط كركي بر صورت داشته است. بالاجبار مي تراشيده است تا مگر خطي بر عذار بدمد. همين بود. دو جوان ديگر هم، سر تا پا سياه پوشيده، بر سكوي دكان بسته نشسته بودند. حرف مي زدند. همين است. جواني نو خط و سياه پوشيده نگاهش مي كرد.
تلفن كه زنگ زد، جواب نداد. اما يادش آمد چطور فراموشش شده بود؟ يعني همين طور هاست، يك خبر تلفني است و احيانا حضور در مجلس ترحيم يا حتي رفتن بر سر خاك و ديگر تمام؟ امير خان را فقط سه يا حداكثر چهار بار ديده بود. شصت و چند سالي شايد داشت. اگر بگيريم 1318 شروع زدن و خوردن هاش بوده، يعني مثلا سال اول دانشكده اش اين سال بوده است. و حالا سكته كرده است، تلفني گفتند، پيش از اين كه بخواهد به خلوتش برود. شوهر پري بود. جواب داده بود: « وظيفه مان است. »
بعد هم شايد ديگر كه تلفن را گذاشت، فكر كرد، حالا اغلب جوان هاش هم سكته مي كنند. اين يكي سكته مغزي بوده. خود امير خان مي گفت: «ديگر بس است .»
براي همين هم شايد ديگر حرفي نمي زد. چقدر تلاش كرده بود كه شايد به حرفش بكشد، شوخي نيست. ازهمان 1318 يا دست كم از 20 زده و خورده، همينطور تا 1325، وقايع آذربايجان؛ 27 هم غير قانوني شدن حزب است تا برسد به 28 مرداد 32 كه مخفي مي شود، دو سال و يك ماه، تا بالاخره خودش را معرفي مي كند؛ چند سالي هم در پادگان زرهي و بعد هم قزل قلعه بوده. قزل قلعه را خرابش كرده اند انگار كه نبوده است يا حداقل پيرمرد هيچ زنداني نكشيده است. به جاي آن سلول ها حالا دكه هاي ميوه فروشي و سبزي فروشي است. شوهر پري مي گفت: « تمام تنش فلج شد. » اما هنوز هوش و گوش داشته كه بگويد: « بابا، من ديگر نمي خواهم. »
پيراهن سياه از كجا بايست مي آورد؟ لازم است. چقدر طفره رفتن! كت و شلوار مشكي هم مي خواهد، سر تا پا سياه. باز تلفن اشتباه بود، يا همان بود كه هميشه سكوت مي كند و فقط هاي دم و بازدمش شنيده مي شود. دخترهاش رفته بودند. زنش هم رفته بود. كارهايش را نوشته بود، آويخته از گيره: « ميوه بخر، شلغم دو كيلو. زرد چوبه نداريم. رسيدي نان هم بخر. ماست اگر گيرت آمد. ناهار توي يخچال است. » امضا هم مي كند.
عصر بايد برود به ختم پيرمرد. بايد سومش باشد. مي گفت: « اين دفعه ديگر حاضر نشدم. همه شان را از دم مي شناختم. »
پس از 56 به اين طرف را مي گفت.
انگار بگويد بزرگ شان كرده ام. بچه هاش حالا ديگر هر كدام خانه و زندگي دارند. گاهي هم چيزي مي خواند و هر به چند ماهي خانه ي يكي شان مي رفت. شيراز تمام كرده است. شوهر پري تلفني گفت.
در مي زدند. برق كه بود. كليد را زد. حتما گداست. از بس زياد شده اند. چاي ريخت. باز صداي در آمد. زنگ هم مي زدند، معلوم بود كه گداست. چايش را شيرين كرد. فقط يكي دو لقمه مي خورد و بعد سيگار مي كشيد. حداقل كاري بود كه مي شد كرد تا براي شروع آماده شود. ديگر صداي در نيامد. پيرمرد به پري گفته بود: « من نمي خواهم مثل نعش يك گوشه بيفتم. » مقصودش شايد اينطور بوده كه شده بود: از گردن به پايين فلج. به دختر برادرش گفته بود: « تمامش كن! »
پري حالا حتما سر تا پا سياه پوشيده است. با تور زيباتر مي شوند. معمولا قرصي هم به آدم مي دهند، شايد هم هر به چند ساعتي يك مسكن قوي مي زنند. يعني شيراز هم جايي مثل بهشت زهرا دارد، با آن رديف بي انتهاي تخته سنگ هاي يك شكل. خوبي اش اين است كه تازگي ها اجازه ي گذاشتن پايه و عكس روش را داده اند. شايد هم همان طور بهتر بود، بي هيچ چيزي، تا چشم مي بيند صف در صف و پشت سر هم، تا آنجا كه ديوار هست يا آنجا كه بيابان منتظر است. حجله فقط چند روزي سر كوچه ها مي ماند، بعد ديگر همان سنگ است. عكس سياه و سفيد بود. اما چشم هاش انگار به رنگي ديگر بود. لبخند زده بود، چيزي ميان شرم و ترس، از عكاس، يا از اينكه عكس درست نيفتد . يعني آنها هم مثل هم مثل فرخنده بعد عكس را جايي روي ميز آرايشش شان مي گذارند . شايد هم قاب كرده به ديوار مي آويزند. بايد يك پيراهن سياه بخرد. نمي شود تلفن باز زنگ زد و باز هم او بود، يا صاحب عكسي ديگر براي حجله هاي ديگر براي حجله هاي ديگر؟ ديگر تا كه بر نمي داشت، رسمش اين بود.
سيگارش را آتش زد باز صداي كوبيدن در را شيند. با مشت مي كوبيدند. بكوبند! آشنايان مي دانستند و اغلب دوستان. دخترها هم كليد داشتند، فرخنده هم. فقط همين چند ساعت سهم او بود قرار پنهان شان بود. آ نها نبودند.
باز كاغذهاي سفيد بود، توي روياهايشان حتي. گاهي حتي وقتي هم سياه ميكرد باز سفيد بود. مچش درد مي گرفت، اماهيچ كلمه اي، حتي نقطه اي بر اين سفيدي ابدي نمي نشست. آن وقت، آن روزها ... چه شدند، راستي؟ بر هر چه به دستش مي آ مد مي نوشت، و لحظه ها، كه حتي ساعت ها و روزها را با اين تكه پاره ها، گوشه روزنامه اي، پشت سفيد كاغذ سيگار، كنار كتابي كه مي خواند، به هم مي چسباند، انگار كه دنباله بادبادك باشد، رفته تا آن آبي دور و دمش همينطور كش آمده باشد تا روي درخت ها و مناره ها، حتي گاهي مي رسيد به كف پيادروها، و آب چاله اي كه وقت نوشتن نديده بود وتا مچ تويش گذاشته بود. بعد هم نمي فهميد. به كافه اي كه مي رسيد از خيسي جوراب و آبّ توي كفشش مي فهميد. آنهم وقتي كاغذ چهار تا زده را توي جيبش مي چپاند. همينطور ها شايد گذشت كه حالا يكدفعه رسيده است به اينجا، به اين چند ساعت، به اين خلاء و اين سكوت پيش از ظهر ها كه دخترهاش مدرسه باشند و اگر دستور دو سه قلم خريد را ناديده بگيريم، ديگر اوست و اين، همين كاغذ ها. از كجا مي آ مدند آن كلمات؟ حالا مي دانست كه بر سر هر كلمه اين همه وسواس داشت، آن سوي اين سه چهار ساعت آدم ها سالي ماهي شعري از او مي خواندند و حتما فكر مي كردند: « خوب، هنوز هستش. » بعضي ها را هم كه نمي شد چاپ كرد. اما خارج چاپ كرده بودند، گزيده اي از آثار آين سال ها. همين پارسال گفته بود اسمش را بگذارند عشره مشئومه. و حالا آ نها كه گريخته بودند تا عكس پسرشان را دور تا دور يكي از اين حجله ها نياويزند، كتاب او را حتما نخوانده توي قفسه كتاب هاشان گذاشته اند، كه او حتي خودش نديده بود تازه اينها چه فايده؟ اينها كه جوابگوي او نبود. فقط او موزون كرده بود، زير هم نوشته بود گاهي هم با تعبيري زيبا، مثلا آراسته بود. اين پنج انگشت پشم آلود كه به گلوي او چنگ انداخته به اين حرف ها رهايش نمي كرد. آنها هم اصلا همه اين صف طولاني را مي بينند كه هر شب سينه زنان و دوان، پر چم هاي سبز و سرخ بدست، نواري حتما سرخ بسته بر پيشاني دارند مي روند تا بعد سر هر كوچه اي عكسي شوند. واقعا زيبا بود، با چال چانه. نگاهش مي كرد. گاهي ديوار خانه صاحب عزايي را سرتاسر رنگ مي زنند و شعارهايشان را رويش مي نويسند. چراغ هم مي آويزند.
امير خان مي گفت: « كمرم شكسته، باور كن. بزرگترين نوه ي من بود. فقط خبرش را به ما دادند. بعد يك دفعه يك دسته زن در زده و نزده ريختند تو. شيون هم راه مي انداختند. سينه هم مي زدند. نمي گذاشتند ما كه مثلا صاحب عزا بوديم كاري بكنيم. يكي رفت توي آشپزخانه، چاي و قليان و كوفت و زهرمار را به دست گرفت. يكي روضه خوان زنها شد. دو تا هم دو طرف مادر اشكان نشستند، همين طور. بعد هم چند تا مرد آمدند، با موتور، اور به تن كه مواظب من باشند. دلداريم مي دادند. سه روز بودند. من كه نتوانستم، زدم بيرون. »
قند و چاي و تنباكو و حتي گوشت و بنشنش را از مسجد مي گيرند، دسته ي عزاداران، سياه پوشيده، خودشان مي پزند و پذيرايي مي كنند. حتي گريه هم مي كنند. البته در روضه ي قاسم يا علي اكبر حسين. خانواده ي شهيد فقط اينجا مي توانند گريه كنند. بايد يك پيراهن سياه مي خريديم. اين طور كه نمي شود. اميرخان هم رفت. مي گفت: « من وصيت كرده ام. همه شان مي دانند. اگر سكته كردم راضي نيستم لاشه ام روي زمين يا روي تخت بيمارستان بماند. »
بعد از اشكان وصيت كرد. آورد و نشان داد. نه، انگار كه بعد حاجيه خانم، زنش، از غصه ي اشكان مرد وصيت كرده بود. عنوان « عشره ي مشئومه » را از وصيت نامه ي او، شايد هم از حرف هاش، گرفته بود. مي گفت: « من مي دانم در اين عشره ي مشئومه رفتني ام، هرچه زودتر، بهتر. »
آن هم او كه اين همه كشيده بود يا ديده بود. شوخي كه نيست، از بيست بگير تا حالا.
مي گفت: « باور كن در تظاهرات اول ماه مه همان سال 32 اقلا يكصد هزار نفر شركت كرده بودند. كم نبود. تازه مگر جمعيت تهران چقدر بود. يك مليون هم نبود. نه، نبود. آن وقت 28 مرداد، چند ماه بعد، وقتي شعبان بي مخ ها ريختند بيرون، يكي شان پيداش نشد. خوب، دستور داشتيم. ببين وارطان آدمي، يك عضو ساده، چقدر شكنجه اش داده باشند خوب است؟ وقتي پيداش كردند، توي يكي از بيابان هاي اطراف، تمام بدنش آش و لاش شده بود. از جاي سيگار پوستش لك لك شده بود، آن وقت ... ول كن، من كه ديگر نيستم. »
پيراهن سياه به تن داشت. تا كمتر سيگار بكشد، سيگار پيچ داشت. صبح به صبح مي پيچيد. كاش پرسيده بود كه از كي لباس سياه پوشيده است. حالا پري و شوهرش و همه ي پسرهاي اميرخان سياه پوشند. مي خرد، حتما.
از مرگ نمي خواست بگويد، يا حجله ها يا گورستان كفار توي جاده ي خراسان كه حتي نمي گذاشتند سنگ روي آنها بيندازند. و گاهي هم با بولدوزر صافش مي كردند. اين چند روز همه اش در فكر آن فرشته ي گچي حوضك توي باغچه بود، با دو بال و قويي بر سر دو دست. سفيد بود و از نوك گشوده ي قو آب فواره مي زد و فرشته را مي شست، قو را هم. فرشته بر سر يك پا ايستاده بود.
يك بالش ترك داشت. اگر از او مي گفت، يك بالش را مي شكست، گرچه نگذاشته بود بشكند. حتي امسال اول دي گوني پيچش كرده بود، بعد هم يك پلاستيك رويش انداخته بود و با طناب به لبه ي كنگره ي حوضك محكم بسته بودش. نزديكي هاي عيد بازش مي كرد و پاك مي شستش. آن پاي بر زمين نهاد حتما لجن مي بست، از آب هايي كه حتما نشت مي كرد و كف حوضك جمع مي شد؛ اما پاي بالا گرفته همچنان سفيد مي ماند، البته نه آنقدر سفيد كه احتياج به شستشو نداشته باشد. مثل بچگي دخترها كه حمامشان مي كرد مي شست، با ليف و صابون. از پنجه ي پا گرفته تا ساق ها و آن دو ران باريك و شكم كمي برآمده، مثل بچه ها، سفيد. حتي گودي ناف هم داشت، و دو پستان كوچك و گرد و سفيد. دخترهاش حتما با غز مي خنديدند. اين بار مي توانست يكي از همين صبحاش، را صرفش كند، درست دو ماه و چند روز ديگر. بعد كه بر مي گشتند مي ديدند كه سفيد و پاك بر پا ايستاده است، حتي آبچكان از سر زلف هاي كوتاه گچي، يا از سر انحناي دو آرنج. بعد كه زهره كف مي زد، يك دفعه شير فواره را باز مي كرد.
چرا از اين ها نمي توانست بگويد، مگر نه دل خوشي هاي كوچك او همين ها بود؟ اگر مي خواست براي دل خودش بگويد از همين چيزها مي گفت نه آنها كه گفته بود؛ براي به خارج گريخته ها يا اينها كه تنها از چيزهاي زير جلكي خوششان مي آمد. انگار كه نمك بر زخم شان بريزند، و هي خودشان براي خودشان سوز و بريز كنند.
عشره ي مشئومه براي اميرخان اين دهه ي شصت بود، و از مرگ اشكانش يا زنش شروع شده بود. براي او چي؟ از چه سالي شروع شد؟ يك دفعه ديدي قلبش ايستاد، يا جايي تو سر، رگي يك دفعه تركيد. امير خان اول گفته است: « بابا، سرم. »
زن پسرش شنيده. دو طرف شقيقه هايش را گرفته بود، با رنگ تاسيده و چشم هاي گشاد شده. همين بوده. جايي توي كاسه ي سر مويرگي ديگر تاب نياورده، آن هم وقتي همه اش فكر مي كرد كه: « چرا من نرفتم؟ »
به مجلس ترحيم هر كس مي رفت مي گفت، كاري برايش نداشته؛ فقط كتي به تن مي كشيده يا پالتويي بر دوش مي انداخته و راه مي افتاده.
عشره ي او هم شايد همين سال هاست. اين بار كسي زنگ مي زد كه نمي خواست دست از زنگ بردارد. نگاه كرد، هنوز سفيد بود، يك دسته كاغذ سفيد.
بزنند. انار هم بود، دلخوشي آخر فروردين اش كه تا پاييز و حتي اوايل زمستان مي كشيد، به خصوص وقتي گل مي داد و انگار بر كوهي سبز اينجا و آنجا آتش كرده باشند و آدم از دور دور بايستد و ببيند و فكر كند گرد بر گرد هر يك از اين نقطه هاي سرخ يك دسته نشسته اند، همان طور كه آن سال ها گله به گله توي كوه مي نشستند، گرد بر گرد آتش، و فقط آنها – با آن چشم هاي سرخ شده از دود و آن همه فوتي كه كرده بودند – با صداي بم « مرا ببوس » را مي خواندند. دوتاشان با خانواده در رفتند و يكي هم سر پيري آنجا بود. به قول نادري، سفليس كهنه اش عود كرد.
نه، اين طورها نمي شد. اين طور كه همه چيز با هم هجوم مي آورد. مگر يك صفحه يا چند صفحه چقدر جا داشت؟ يك جا بايست مي ماند، انگار آدم را توي سلولي بگذارند و فقط يك روزن به او بدهند؛ آن وقت مي شود همه ي جهان را از همين سوراخ يا شايد پنجره ي مشبك يا ميله دار ديد.
بلند شد، توي راه هم مي شد فكرش را كرد، فقط پالتوش را پوشيد، دمپايي به پا، و ساك به دست. يادداشت خانم را از گيره ي بالاي پلوپز برداشت. توي راه مي ديد و مي خريد.
بقالي خلوت بود، حجله سر خيابان بود، سياه پوش ها چهار پنج نفري مي شدند. از خيرات خرما خبري نبود. ايستاد و عكس را نگاه كرد. چه راحت مي روند، حتي از روي زمين پوشيده از مين، آزاد از تعلق، انگار كه بپرند. ريشه ها در او بود كه اين همه در خاك دويده بود،حتي تا طوس يا مثلا بگيريم تا گنجه نظامي، در سطر سطر « هفت پيكر ». گنبد سياه را هر سال درس مي داد تا همين اواخر عشره. همه سياه پوش مي شوند، اول فقط درويشي است كه مهمان شاه مي شود، بعد ذره ذره جان شاه بدان سو مي كشاندش، بدان شهر كه اين راز را در آن مي توانست بگشايد. راهي مي شود، وقتي مي رسد مي بيند همه شهر سياه پوشند. پس همه مي دانند. كس نمي گويد. با جوانمرد قصابي طرح الفت مي ريزد. خوب، همين ها بود، همين ها را مي خواند. تفسيرش مي ماند. يعني تجربه دروني بود، هر كس بايد بگذراند، و براي نظامي حتما به آن ناكجا نرسيدن، به وصل آن كه آن سوي فلك الافلاك بود. چه جاي پرييا ماهيا آفتاب، كه هرچه زيباست پرتوي از او را قالبي است جسماني.
تابداني كه هر كه خاموش است / از چه معني چنين سيه پوش است
به سبدي مي نشيند و به جادو بر سر ميل مي شود. بعدهم ديگر معلوم بود. نظير اين صحنه در بسياري از قصه ها هست كه مثلا به همت مرغي به دياري دور مي روند، به آن نا كجايي كه نيست، به رويا حتي.
جلو سبزي فروشي و آخر صف ايستاد. كدام شان آن را از سر گذرانده اند؟ شوخي نمي كرد. زن ها به كنار، مثلاچادري ها سياه پوش ازل و ابد شده اند، يا حتي اين ها با آن روپوش هاي بلند، روسري به سر. يك مرد را مي شد گفت سياه پوشيده. كت و شلوارش سياه بود. اما پلوور به تن داشت، آبي. اواسط عشره مشئومه اش بود. خوب، هر روز خبري مي رسيد: كسي دوستي. گاهي حتي بهتر است از شصت به بالادر نياورد. كه متوجه شد زن جلو او روسري اش را درست كرد. يعني آن كاكل طلايي كرده را زير لبه چارقد فرو كرد. بعد به زن هاي جلوتر گفت، با سقلمه حاليشان كرد. فهميد ماشين گشت بود. تويوتا حالا ديگر ايستاده بود.
همين طورها خراب مي شوند، امروز وديروز هم ندارد. وگر نه آن همه « نعمت رسول »، « خطاب زمين بوس » را و حتي « معراج » را چه كار با آن پادشاه كه مي رود تا درويش چرا سياه پوش است؟ با اين همه بايد بخرم. دارند مي روند، هرروز يكي، حتي بعضي از شاگردهاش، مثل صديقي كه در سي و دو سالگي سكته كرد. اصلا مي رفت يكدست كت و شلوار مشكي دوخته شده مي خريد. زشت است. و عصر، سر تا پا سياه، ميرفت به مسجد، بعد هم ... گاهي ديده بود، ديگر نمي توانند در بياورند. نه، نظامي اين را نمي خواست بگويد، گرچه به پير سالي اين منظومه را گفته بود، هفت گنبدي كه با هفت گنبد فلك برابر مي شود و نقطه اقبال از ميانه، از روبروي اين هفت با آن هفت سر بر مي زند. مرا كجا مي برند؟ نوبتش كه شد ميوه هم خريد. كاغذ سياهه خريد يك جايي بود. يادش بود. همين رنگ ها را اگر كنار هم مي چيد داد زمانه را داده بود، يا اين انحناها را كه قاب رنگ ها بودند، يا حداقل اين مضرسي لبه برگ ريحان. بعد راه افتاد. آن روز ها حتي روي پول هم مي نوشت. بايست به كتاب فروشي هم سري مي زد. گاهي مي رفت . مي دانست كه چيزي نمي خرد، ولي حداقلش اين بود كه لمس شان مي كرد، گاهي حتي مي بوئيد. تويوتا بود. باز هم ديدشان. همان چهار نفر بودند. با او چكار مي توانستند داشته باشند، وقتي كه چند سالي بود كه چيزي منتشر نكرده بود؟ كتاب هايش را ديده بود روي ميز بررس ارشاد، و بر هم گذاشته. دو تايش را هم خودش نداشت. ممنوع القلم نبود، اما بايست، خوب، كمي، سطري اينجا، چند سطري آنجا دستكاري مي كرد. نه، ديگر از او گذشته بود كه تغييراتي بدهد، آنهم در آن جوشش ها كه نمي دانست از كدام لايه خاك زير اين چشمه بر مي خاستند. حالا آن همه خوب يا بد، روي ميز بررس بود. كاش همين مجموعه را به او مي دادند. حتي عشره مشئو مه اش را هم داشتند. عطفش را ديده بود. سبز خوشرنگي بود.
نه، به همان رنگ ها مي انديشيد، يا اصلا به اين برف كه مي باريد. چندم بود؟ 25 ديماه 61 و ساعت درست ده و نيم. تا دختر هاش برسند فقط يك ساعت و ربع يا نيم وقت داشت. در كتاب فروشي، توي قفسه به عناوين نگاه مي كرد دو تا تازه در آمده بود، نمي شناخت شان. فروشنده ديگر مي شناختش. ورق زد. باز از همين ثبت لحظه ها بود، انگار پيش از اين هيچ خبري نبوده است. همه شان هم اول بيتي از حافظ را سرلوحه كتاب مي كنند و ديگر تمام. بودند اما نه مثل رشته كه از اين به آن برسد تا برسد به او و بعد همينطور. نه، به اين سادگي ها هيچوقت نيست. اصلا معلوم نيست آن پري از كجا مي آيد، اما همين طورهاست بعدش همه اش صبوري و صبوري مي خواهد تا مبادا آدم چشم بگشايد و ببيند باز توي سبد است. از كنار او كه حالا برخاسته بود، از بس هرز رفته بود، دلگي كرده بود و نه با او كه با بدل هاش خلوت رفته بود.
برف مي نشست، اما آب مي شد. بر سر شاخه ها و گاهي بر برگي خشك شده مي نشست. كاش مي باريد. زحمت پارو كردنش قبول. دخترها هم كمك مي كردند. بر سرش هم مي نشست. هنوز موهايش سفيد نبود، فقط شقيقه ها و تارهايي ميان موهاي صاف جلوي سر. يعني بازهم وقت داشت، فرصتي مانده بود تا باز پران پران بيايد، يا همان طور كه نظامي گفته بود؟ به خانه كه مي رسيد مي خواند. وقتي شاه به آنجا مي رسيد كه بايد، پاي پرنده را رها مي كند. خوب، معلوم است: جايي است كه نه اينجاست و نه هرجا كه هست و خواهد بود. تا غروب را ره گلگشت مي گذراند. فكر كرد تويوتا دارد همپايش مي آيد. پا تند كرد. به خاطر خواندن همان تكه بود كه اول بادي مي وزد و هرچه غبار كه هست مي برد و بعد ابري مي آيد و بر هرچه نم آبي مي زند، بعدش هم همان جا كه پريان مي آيند شمع و لاله به دست، پران پران، فرش مي گسترند و نخست بارگاه مي زنند و به همان آداب بزم شان اول چنگي بعد هم ساقي و آن پياله با هفت خط. اگر او بود، به سياق خاقاني مي گفت كه: « يك گوش ماهي از همه بيش ده مرا » به صلت سطري اينجا و كلمه اي آنجا كه گفته بود، بعد نوبت آن پريدخت است كه بيايد و بر تخت بنشيند. نه، اين ها را نمي خواست. دلش هواي آنجا را كرده بود كه پريزاد پران به سراغ نه او كه شاه سياه پوشان مي آيد، هم او كه بعد سياه پوشيد، تمام عمر، و به بزم مي خواندش.
خوانده بود بارها، يادش هم بود، و حالا اگر فقط همان كلمات مصرع هاي اول يادش مي آمد، ديگر همه اش را از حفظ مي خواند.
تا برسد و خريد ها را جا بدهد و خودش را به زيرزمين برساند – چه خوب بود اگر فرشته را اين طور نمي پوشاند تا حداقل يكبار هم ببيند بي هيچ رنجي سفيدپوش شده است – در مي زدند. هر كس مي خواهد باشد. تا پيدا كند و باز كند، صداهايي شنيد. از توي حياط بود، مثل فروريختن چيزهايي بود. فقط همين قدر فرصت كرد تا اينجا را بخواند كه پريدخت مي گويد:
كه ز نامحرمان خاك پرست / مي نمايد كه شخصي اينجا هست
خيز و بر گرد گرد اين پرگار / هر كه پيش آيدت، به پيش من آر
كه ديد و فهميد. ديگر تا مدتي با هرچه از اين دست وداع بايست مي كرد. يا اصلا نوبت اوست. اين حرف ها را از حفظ بود، حتي با حالت سلام كردنشان، و مثلا « ببخشيد » گفتن هاشان آشنا بود. براي همين هم فكر مي كرد اين رشته، اگر هم رشته باشد، از ازل مثلا از بشار بن تخارستاني شاعر، معروف به گوشواره دار يعني كه برده كه مهدي، اميرالمومنين، خليفه ي عباسي، به تهمت زندقه و از پس تعزير بفرمود تا به باتلاق هاي بطائح بيندازند. بگير تا به فردوسي كه به گورستان مسلمانان خاكش نكردند، تا به او و بعد تا به ابد ادامه دارد، يعني اگر هم بر او مي گذشت آنچه در يكي از سريه ها مثلا بر كعب بن اشرف گذشته بود، همين طورها بايست شروع مي شد، به ناگهان مي آيند، بي خير. و منتظر ماند تا او هم سهمش را بگيرد يا بپردازد.
گفتند، يكي: « چرا از صبح تا حالا در را باز نمي كردي؟ »
« مگر فرقي هم مي كند؟ »
« به تلفن هم جواب نمي دهي؟ »
« من كه گفتم. »
ورق زد كه پيدا كند، تا حداقل ببيند چطور اتفاق افتاد، يا چطور آن شاه هنوز سياه نپوشيده را تا كناره ي سرير بردند. مي دانست شباهتي ندارد، هيچوقت، و هر بار هم طوري است.
يك نفر هم بيرون بود، داشت در را باز مي كرد، انگار بخواهند با ماشين تو بيايند. پس در عشره ي او با ماشين مي بردند، با تويوتاهاي ساخت ‍ژاپن. در چين سيمرغ رمزي از چه بود؟ آسمان بود؟ نه، هم جاودانگي و هم رهبانيت است و گاه حتي خود راهب. پس شاه براي همين به چين مي رود. در مينياتورها انگار از ابر دست مي شود يا از دل ابر بيرون مي آيد: گشوده بال با پرهاي دراز و باريك و رنگين بر فرق سر، هريك به رنگي، انگار كه ابري رنگ رنگ به جاي تاج داشته باشد، و هي بر انحناهاي گردن و پشت خم و راست شود تا برسد به دم.
پرسيد، باز يكيشان: « حالا چه مي خواني؟ »
جلد سبز خوشرنگ هفت پيكر را نشان داد.
هم او پرسيد: « تو هم كلك مي زني؟ »
« چه كلكي؟ »
« همين ديگر! »
كتاب را برداشت لبخند زد، گفت: « مي بينيد كه؟ »
ورق زد كه مثلا همان جا را بخواند، به خاطر خودش، از دستش بيرون كشيد. ورق زد. بعد باز كرد. همان جا را باز كرد كه مداد او لايش بود. گذاشت روي ميز. با اين همه راستي راستي داشتند كتاب ها را از توي قفسه ها در مي آوردند. كارتون هم داشتند. طناب هم. در خانه را بسته بودند. تويوتا حالا حتما توي حياط بود. به پلاستيك روي فرش نگاه كرد و بعد به ساقه هاي لخت انار. به يادش مي ماند.
گفت: « بلند شو! »
خوبي اش اين بود كه لباس پوشيده بود. جعبه ي سيگار و كبريتش را برداشت. حالا ديگر كم مي كشيد، روزي فقط چند تا. آخرهاي دهه اش بود. يك گوني هم دست يكي شان بود.
گفت: « لطفا توي گوني نريزيدشان، خراب مي شوند. »
« بلند شو، ببينم. »
از جا كندش. كجايش را گرفته بود؟ باز لبخند زد. اما مي دانست نبايد شبيه باشد. گوني بر سر او بود. نه پرزهايي كه در دهان و بيني اش رفته بود و يا بوي برنج، كه اين نحوه ي پيچيدن مي آزردش. داشتند بالا تنه اش را طناب پيچ مي كردند. چه جاي خنده! دخترها وقتي ساعت دوازده مي آمدند از جاي خالي كتاب ها مي فهميدند. زنش ديگر آشنا بود، اين سومين بارش بود. به دستور خليفه بشار را حتما در گوني كرده بودند. كعب را كه به عشوه ي برادري از قبيله به ميان تيغ و گزنه ي غازيان كشاندند. راستي مسعود سعد سلمان چند سال در مجموع قلعه هاي ناي و دهك و لهاوور بود؟ بايد برود. سهمش را مي پرداخت. شروع آن مصرع هاي نظامي چه بود، وقتي كه شاه سياه پوشان هوا بگرفت؟ طناب را دور پايش هم پيچيدند و يكي گفت: « راه بيفت. »
شوخي مي كردند، مجبور بود تاتي تاتي برود. سرش به جايي خورد و دستش به كارتني. مي فهميد كه دارند كارتن ها را پر مي كنند. سعي كرد حداقل تا پاشنه ي در كتابخانه اش برود. بعد ديگر با آنها بود كه ضربه اي فرود آمد. مشت بود. چيزي كه دستشان نبود. خم و راست شد، شايد تنها چرخيده بود، يا افتاده بود و ميان زمين و هوا كسي گرفته بودش. با كتاب فقط مي توانستند اين طور بزنند. با كدام؟ مهم نبود. همين كه با كتاب بزنند و توي سر، جاي خوشحالي است. حتي لبخند زد و باز بوي برنج را حس كرد و پرزهاي دهانش را تف كرد. بلندش كرده بودند، از كمر، ساق پايش به پاشنه ي در شايد خورد كه سرگيجه اش را كمي تخفيف داد. بعد هم دو پايش را گرفتند. بردند و دراز به دراز انداختند كف آهني ماشين. حتما. روي صندلي خودشان مي نشستند. پشت دست به بدنه ي حتما پر از كتاب يك كارتن ساييد. كاش همين جا تمام مي شد. پاياني خوش، يك ضربه ي مغزي و ميان كتاب هايش. اما مگر در همين يك گله جا مي شد همه ي كتاب هايش را جا داد؟ بهتر نبود فقط كتاب هاي خودش را كنار مي گذاشتند، يا همه ي نسخه هاي دو سال در صحافي مانده ي اين كتاب آخرش را رويش مي ريختند و تمام. سعي كرد بخوابد، قرص هاي مسكنش هم توي جيبش بود. خوب، فرخنده كه ول كن نبود. كميته به كميته مي رفت. آن دفعه، جوان كه بود، مادر يخه ي ماموري را گرفته بود، كيسه ي كشك به دست: « مي دهي بهش يا همين كيسه ي كشك را خالي كنم روي سرت. » حالا مي خنديد، مي گفت: « يك دفعه مادر، يخه اش جر خورد. »
گفته بود: « پوسيده بود. »
مامور نزديك بود بزندش. كشك را آوردند. بادنجان را خواهر دو روز پيش آورده بود كه پاسبان ها قاچ قاچ كرده بودند. واقعا كشك و بادنجان علم كردند. فقط عرقش كم بود. توي بازجويي به جاي اين كشك و بادنجان خشك و خالي دو كشيده خورده بود. شايد همان مامور بود. مادر كه نمي دانست كيست. مي گفت، شيك بود. اما اين ها مثل خودش، يعني مثلا خاكي بودند، اور پوشيده. براي همين مدت ها بود اورش را نمي پوشيد، گرچه آسترش پوست بود، گرم بود و راحت. در خيابان ها مي چرخاندندش كه مثلا نفهمد كجا مي برندش. مي دانست. با او ديگر زشت بود كه گنبد سياه را آن همه درس داده بود. كاش مي ديد كه در اين خيابان ها چند حجله هست، چند ماهي از اين كربلاي نمي دانم چندم مي گذشت. ساعت حالا حتما يازده بود، شنبه 25 دي 1361. درست نشنيد كه با بي سيم چه گفتند، راديوي ماشين را روشن كرده بودند. نه، همه ي كتاب ها را نياورده بودند. شايد از مركز باز ماشين مي خواستند. چند تا تويوتا هم كم بود. سال 52 فقط متون كهنه اش پس آوردند. حالا چي؟ كارتني رويش افتاده بود.
شنيد: « چطوري شاعر؟ »
آن دفعه سال 52، گفته بودند: « شاعر خلق. »
حالا بهتر بود خلقش ديگر براي سر او گشاد بود به يك جويبار نديده فكر كرد كه انگار از پشت نيزاري با ني هاي بلند در دو سو مي گذشت كه فقط گاهي حضور حتي گذر آهسته اش را از يكي دو موج ريزش مي شد ديد، بعد هم به يك دشت سبز كه نه بلكه مرغزاري بود كه گوسفند ها همين چند روز پيش چريده بودندش و حالا حتي برگچه علف هايش به يك سر انگشت هم نمي رسيد. درخت هاي هم بودند هم سرو آزاد، به كهن، كه تنه شان آنقدر قطور باشد كه از بغل يك يا چند نفر هم بيشتر باشد، فقط يك بغل قطر داشتند اما بلند بودند، آن قدر كه گرماي نسيم آن بالا ها را از خواب و بيداري نوك بلندشان مي شد حدس زد، خودش كجا بود؟ كاش بقيه اش را مي توانست در خواب ببيند، نديده بود بيدار شد. آن هم ار آن همه هياهوي بلند راديو انگار بلند گوش درست زير گوشش بود از روپوش سفيد فهميد كه بايد دكتر باشد. نه، بيمارستان نبود. سلولش بود، از كف سرد و مرطوبش فهميد. از لاي دندان كليد شده چيزي به حلقش ريخته بودند كه حالا دهانش اين همه تلخ بود، اما هنوز جايي در فرق سرش زق مي زد. سعي كرد بنشيند چشم كه گشود، دو چشم خيره را ديد، آن گوشه زانو به بغل نشسته بود: بر پتويي، چهار تا زده. دكتر يا هر كه بود، چيزي گفت. نشنيد. صداي بلندگو نمي گذاشت.
دكتر يا هر كه بود داد زد: « حالا چطوري ؟ »
زير لبي گفت: « خوبم. »
تكيه كرد به ديوار و نشست. سيگاري زير لبش گذاشته شد. به خاطر ديدن رنگ شعله چشم گشود. در تاريكي سلول خوش رنگ تر مي شد. اما دو چشم سياه را ديد و چشم بست و بعد فقط چند پك زد، عميق و حركت آرام و انگار آبي آب را از پشت نيزار ديد. كساني جايي داشتند بر مرغزار آب مي پاشيدند. به مباركي قدوم او كه نبود، و فكر كرد مخصوصا چيزي داده اند تا بي هوشش كنند، اما پشنگه آب بود، و از سر پنجه دكتر بود يا هر كه بود. گفت: « خواهش مي كنم، بگذاريد بخوابم. »
كه درد به ضرب نوك چيزي مثل چكمه تا استخوان آبگاهش رفت و باز آمد و فريادي كه صداي بلند گو را پس زد.
« ننه من غريبم بازي در نياور... »
بقيه اش را نشنيده مي دانست. كشيده كه خورد فقط سيگار را انداخت. با دست جستش. و به لب گذاشت.
دو چشم خيره هنوز نگاهش مي كرد. چه دهان كوچكي داشت! به جاي ته ريش كركي انگار كه همان خط شاهدانه بر گونه داشت. كجا ديده بودش كه طرح چانه و اين دو كمان ابرو اين همه آشنا مي زد؟ جلو دو پاي دمپايي پوشيده اش يك كاسه خالي بود با يك قاشق. پس از ظهر گذشته بود. اذان را نشنيده بود. پس امروز كي تفسير مي گفت. او را با حوريان و غلامن سرشته از شير و عسل چه كار؟ سروهاش را نتوانسته بودند به غارت ببرند، نه عرب ها نه حتي غز و ترك و مغول و اين جويبار آبي زلال و موج هاي ريزش همين طور آمده بود و آمده بود از جايي حتي دورتر از آنجا كه نظامي از قراضه هاي ابومنصوري يا خداينامك قصه مي پرداخت و بعد هم مي رفت تا آن جا كه يكي ديگر باز، در آن دور دست ها آن جا كه حالا نيست، مي خواهد از تكه پاره هايي كه او نوشته بود يا خواهد نوشت چيزي بسازد. همه اش همين بود. دكتر بلند شد، حرفي زد و رفت. حالا ديگر تنها بود. نه، آن دو چشم صاحب آن نه صورت كه نقش آويخته بر سه كنج نگاهش مي كرد. اشاره كرد و لب تكان داد.
به اين كاسه ي غذا اشاره مي كرد، يك تكه نان رويش بود و قاشق روي آن. بايست مي خورد. سرد شده بود. چيزي مثل آش بود. واقعا خورد، بعد دست كرد توي جيبش، فقط پاكت سيگارش را گذاشته بودند. هميشه چند مداد تراشيده، يك دفتر چه ي كوچك و حتي يك خود نويس توي جيب هايش بود. دسته كليد هاش هم نبود. چشم بندش بود. داشت همچنان نگاهش مي كرد. خودش را معرفي كرد، نام و نام خانوادگي.
« مي دانم. »
« مي شناسي؟ »
« خيلي وقت است. »
بعد گفت: « من هم سرمدم، همين سرمد خالي. »
مي خواست بپرسد شعري هم از من خوانده اي؟ رويش نشد.
آن روزها گاهي مي شنيد كه دانشجويي را به خاطر كتابي يا حتي شعري از او گرفته بودند. 52 اول شاگردش را گرفتند بعد هم آمدند سراغ خودش.
پرسيد: « كبريت داري؟ »
بيشتر به اشاره فهماند تا به لفظ بگويد. كه صداي تقه اي شنيد و دريچه را ديد كه قاب دهاني بود، حفره اي در انبوهي مو. فحش مي داد، نه به او كه به سرمد. بعد هم در باز شد. چكمه ها را ديد و بعد تيپايي كه معلوم نبود به قلم پا خورد يا جايي ديگر:
« فقط يك بار ديگر بشنوم يا ببينم، آن وقت مي بيني! »
و به او هم گفت: « تو هم خفه شو، حرف زدن توي سلول قدغن است. اينجا هتل نيست. فهميدي؟ »
نه نزد. سر بلند كرد. كجا ديده بودش؟ جزو گروه حمل او كه نبود. شايد هم چون همه شبيه اند آشنا مي زنند. از كجا مي فهمند كه كي كي است، وقتي همديگر را صدا مي زنند. از كجا مي فهمند كه كي كي است، وقتي همديگر را صدا مي زنند؟ لباس ها درست. بعضي اسمي بر جيب لباس رسمي شان دارند. اين يكي نداشت. گفت: « مي بخشيد آقا، كبريت مي خواستم. »
« برادر! » چنان از ته ي گلو گفت كه فكر كرد بعد به خس خس مي افتاد.
گفت: « ببخشيد برادر، متوجه نشدم. اگر ممكن است ... »
و يك نخ سيگار از توي جيبش در آورد. سيگار را به ضربه دست انداخت و پا رويش كشيد: « بلند شو ببينم، كي اجازه داده سيگار داشته باشي؟ »
بلند شد. نمي شد دست به ديوار گرفت. انگار به پهناي دست و به همان سردي كه تا حالا پشتش را يخ مي زد آبي از نسوج ديوار مي گذشت.
كسي از در يا شايد دريچه گفت: « حالا ولش كن، بعد خدمتش مي رسيم. »

بخش: يك . دو . سه

:: صفحه ی اصلی
:: بهاريه و شادباش ها
:: شاه سياه پوشان
:: گلچينی از اوصاف بهار
:: ديد و بازديد عيد
:: عزاداران بيل
:: عزاداری گوهرمراد برای اهالی بيل

:: نسخه ی مناسب چاپ

:: خروج از ويژه نامه

© 2003 - 2004 www.adabkade.com, All rights reserved. Phoenix Design Group